شمارهٔ ۱۰۰
نوبهار آمد که مرغان بال و پر گلگون کنندوز نوای ناله هر دم گوش گل پرخون کنند
گر سزاوار بهشتم باری ای رضوان مرادر بهشتی بر که آنجا درد دل افزون کنند
دیده گر داری بیا سوی گلستان وفازآنکه گر بی دیده آیی چون صبا بیرون کنند
راز پنهان داشتن آیین شرع دوستیستخودفروشان کاش ترک ملت مجنون کنند
شعله حیرانان فراوان شد خدایا لطف کنآنقدر فرصت که گاهی دیده را پرخون کنند
همت مستان جام حسن بین کز جلوهایدیدههای مفلسان طور را قارون کنند
زین نفس خامان فصیحی لذت افغان مجویگیرم از خون جگر جان در تن مضمون کنند