گنج

شمارهٔ ۹ - مدح حسین‌خان شاملو

۵۵ بیت
سحر‌ گهان که شکیب از برم گرفت کناربه روی دل در صحبت گشود ناله زار
شب ولادت عید و جهانیان خرمولیک روز وفات فراغت من زار
حریفکان همه با یکدگر ز خرد و بزرگنوای عشرت درساخته چو موسیقار
من و فغان دل زار و گوشه غاریچو چشم ماتمیان فراق تیره و تار
گهی به خویشتن از بیخودی همی گفتمکه ای ز ساده‌ دلی‌های خویش در آزار
ز فرقت که نزاری چو نیستت یک دوستوز اشتیاق که زاری چو نیستت یک یار
جهان به طفل وفایی نگشته آبستنوگر شده نشده از حیات برخوردار
نخست کار که بنای آفرینش کردمیان ما و طرب کرد آهنین دیوار
من اینچنین به خود اندر حدیث کز درِ مندرآمد آن صنم سرو‌قد لاله‌عذار
به عارضی که اگر برقعش حیا نشودهزار طور درآید ز پا به یک دیدار
رخی جمال جمال و قدی روان روانلبی حیات حیات و خطی بهار بهار
لبی چنانکه به هر خنده مهد هستی راهزار طفل مسیحا صفت نهد به کنار
گشود لب ز پی پرسشم عتاب‌آلودولی ز جام تلافی کرشمه باده‌گسار
به خنده گفت که ای کوه درد تا کی و چندغم زمانه کنی وقف سینه افگار
دو روزه عمر غنیمت شمار کاین ساقینمی‌دهد به کسی ساغر حیات دو‌بار
بیار باده که در روزگار هجر دلتز دو‌ر‌یت نکشید آنچه می‌کشم ز خمار
ز جای جستم و آنگه به مجلس آوردممیی به رنگ عقیق و به بوی مشک تتار
میی چنانکه ز یمن فروغ طلعت اونهاده طور خرد نام خانه خمار
به سعی باصره در طعمه طعم دریابندکشند سرمه ز لایش اگر اولو‌الابصار
میی چنانکه نویسد به نام زهر اجلبرات راحت رنجور و صحت بیمار
صدای بالش بخشد نوید عمر ابدعقاب مرگ اگر تر کند ازو منقار
به طعم جان بستاند به نشئه جان بخشدسرشته‌اندش گویی ز وصل و فرقت یار
میی که چون ز سر شیشه پنبه برگیریزند ز جوفش فواره‌وار جوش انوار
چو عکس جامش افتد به خاک پنداریزمین مقابل خورشید گشته آینه‌دار
چو از نسیم صراحی گل پیاله شکفتچمن چمن گل حسنش دمید بر رخسار
ز بس صفا خرد خرده‌دان نمی‌دانستکه باغ دولت خانست یا جمال بهار
سپهر ملت و دولت جهان جاه و جلالمحیط عز و شرف بحر جود و کان وقار
خدایگان سلاطین حسین‌خان که کنندسران ملک به طوف حریمش استظهار
زهی به رونق عدل تو عالم آبادانچنانکه ملک دل از مهر حیدر کرار
به جنب جاه تو چون چرخ دم ز رفعت زدسرش به جیب عدم باز رفت دایره‌وار
بلی کسی که اناالحق زند به ملک وجودیقین که شحنه غیرت سرش کشد بر‌دار
ز بارگاه جلالت چو عدل بر‌پا خاستپی مرمت این خاک توده بناوار
به خنده مرحمتت گفت کای به استحقاقبنای قصر خراب زمانه را معمار
برای جغد که بی‌خانمان نیارد زیستخرابه دل اعدای دولتش بگذار
یکی بدی مه و خورشید را طلوع و غروبشدی به طالع عزمت گر آسمان سیار
اگر مدایح خلقت ادا کنم گرددسواد شعرم چون زلف یار عنبربار
وگر ز خشم تو رانم سخن سخن لرزدچنانکه گنج معانی برون فتد ز اشعار
فلک جنا‌با دریا‌دلا خداوندازهی به عدل تو قایم بنای هشت و چهار
هرات عمره الله خراب بود چنانککه جز خرابی در وی نبود یک دیار
پلنگ فتنه و غول فساد و دزد اجلز بس به ساحت آن بوم و بر گرفت قرار
ز بیم جان زره الحفیظ پوشیدیچو برگذشتی ز آنجا سپهر شیر شکار
هزار شکر که آباد شد چنان امروزکه کعبه کرد خطابش به قبلةالابصار
به اعتدال درو هر چهار طبع مقیمز اعتدال درو هر چهار فصل بهار
هری بهشت و تو از بندگان حضرت شاهخدای کرده ترا زین بهشت برخوردار
لطیفه‌ای‌ست درین ضمن عاقلان غفللطیفه‌ای که بر آن روح قدس باد نثار
که هرکه بندگی شاه دین پناه کندشود نصیبش جنات تحتها الانهار
جهان پناها ارواح انوری و ظهیربه مدح‌خوانی من گر کنند استظهار
به پاسبانی درگاهت افتخار کنمنگویمت که مرا همچو غیر عزت‌دار
ولی فصیحی بر در نشسته منتظرستکه کی دهندش در حضرت تو رخصت بار
چو اندر آید و بوسد بساط عز و شرفبگو به چرخ که برخیز و جا بدو بگذار
مدانش همچو دگر شاعران کهنه‌فروشکه رخت مرده فروشند بر سر بازار
کلام او همگی وحی منزل‌ست ولینهند بی‌خردانش لقب همی اشعار
به علم و دانش نستایمش که می‌دانمدر‌ین زمانه بود علم عیب و دانش عار
همیشه تا که در‌ین کارگاه خلعت عمرزمانه بافد از تار و پود لیل و نهار
قبای جاه ترا کش بقا بود نساجخلود بادا پود و دوام بادا تار