شمارهٔ ۱۰ - مدح حسین خان شاملو
دوش بزمی داشتم فرخنده چون روی نگارغم صراحی درد ساغر غصه ساقی میخمار
سونش الماس و ریش سینه در ناز و نیازنشتر یاس و دل افگار در بوس و کنار
ز آسمان گفتی که میبارید آه شعلهریزدر زمین گفتی که میجوشید چشم اشکبار
کاندر آمد از درم شادان و خندان همچو گلشاهد نوروز و شاه هفت اقلیم بهار
با چنان رویی که از جام تجلیش ار شدیمست موسی در قیامت هم نگشتی هوشیار
نکهتی گر دل نهادی بر فراق سنبلشآسمان را سینه گشتی ناف آهوی تتار
زود بر جستم ز جا وز شوق کردم بر فراخواندر آغوشش کشیدم تنگ همچو درد یار
لب ز باغ تهنیت چون چید گلها گفتمشکای گلت را صد بهشت تازه در هر نوک خار
این چه آشوبست؟ گفت از بهر استقبال عیدمیشتابند از صغار آفرینش تا کبار
خیز تا ما هم ز شهد سیر لب شیرین کنیمچند بنشینی چو زهر اندر بن دندان مار
بس که شد گرم تقاضا خون فشانیهای شرمشست پاکم از رخ اندیشه گرد اعتذار
آمدیم القصه بیرون زان غمآباد و شدیماو بر اسب خویش و من بر سایه اسبش سوار
خوش خوشک را ندیم تا جایی که گفتی بستهاندهم نظرها از تراکم بر نظرها رهگذار
حاش لله مجمعی دیدم چه مجمع محشری!جمله اولاد هستی حاضر آنجا جز شمار
گشته چون بکر عدم خود برقع رخسار خویشبس که بر هم ریخته بر ساحت غیر اعتبار
انتظار ار چه فراوان ریخت خون شد ناگهاندورباش چاوشان مرثیهخوان انتظار
از میان گرد ناگه هودج سلطان عیدراست همچون آفتاب منکسف شد آشکار
هودجی دیدیم چون روی عروس آراستهنه از زر [و] زیور ز نور خویشتن خورشیدوار
روشن و نیکو چو روی صبح در شبهای هجردلکش و زیبا چو زلف شب به چشم روزهدار
روح زیبایی اگر بودی مصور شخص روحنوبهار خوبی ار بودی مجسم نوبهار
برقعش چون سوخت حسن از باده شوقش نماندعقلها هم هوشمند و هوشها هم هوشیار
خوش شکفته از نسیم وصل هم نوروز و عیدشاد و خندان تنگ بگرفتند هم را در کنار
بر هم افشاندند از بس در ز درج تهنیتعقل میپنداشت سطح خاک را قعر بحار
همچنین راندند تا درگاه خاقان زمانصاحب صاحبقران دارای گردون اقتدار
خان عالیشان حسین آن خسرو عادل که هستافتخار آسمان و آسمان افتخار
ای بهشت دولتت را هشت جنت یک چمنوی همای همتت را هر دو عالم یک شکار
آستینت را که باشد نایبش دست کلیمگر بر افشانی بر این هفت و شش و پنج و چهار
بس که گردد منقلب ماهیت هستی شودهجر وصل و وصل هجر و نار نور و نور نار
ناز را از مهر گردد تکیه گه دوش نیازرفع ضدیت کنی گر از مزاج روزگار
ور عیاذا بالله امرت نهی آمیزش کندریش ناسورم شود بیزار از جان فگار
دور بادا چشم بد خوش محفلی آراستندای غبار آستانت آسمان اعتبار
صف اقبال از پس سر فوج حسن از پیش رویعید دولت بر یمین نوروز عشرت بر یسار
قدسیان صف بسته هر سودست خدمت بر کمرساقیان با زلفهای عنبرین درگیر و دار
خرم آن ساعت که باشد زلف ساقی عودسوزسر خوش آن محفل که گردد جام می آیینهدار
بوی آن ترسم هوس را مشک ریزد در مشامجان فدایت باد ساقی زلف برگیر از عذار
مطربان نی عندلیبان سرابستان قدسسازها نی روح داود مجسم در کنار
ناید اندر گوش بی آهنگ بانگ آفرینبس که سیر آهنگ آید نغمهشان بیرون ز تار
مرحبا ای عود تو معبود دلهای حزینزخمهای بر تارزن تا سازمت جانها نثار
جوش زد شهد و شکر از ریشهای سینهامهست مضرابت مگر شاگرد مژگان نگار
مطربا نی دلبرا یک ره کمانچه ساز کننالههای زار را ای نغمهات آیینهدار
گوش را جیب و کنار از مشک و عنبر گشت پریادگاری هست در دستت مگر از زلف یار
دردت افزون باد ای نایی به من برگوی راستزین سیه مغزان ازرق طیلسان باکی مدار
کاین عصای موسی است اینجا شده عیسی نفسیا نهال ایمن است آورده اینجا نغمه بار
این نه آهنگیست کاول میسرودی ای قلمبرده هوشت را همانا باده مدحش ز کار
آسمان قدر آفتابا عرش مسند سروراای هرات از فیض رای روشنت خورشیدوار
دوش میگفتم تعالی الله عجب آباد شددر زمان دو حسین این غیرت دارالقرار
هر چه عدل آن مصور کرد بر اوراق اواین دمیدش روح در تن از دم معجز شعار
هر نهال عافیت کو اندرین فردوس کاشتاین ز فیض نوبهار عدل دادش برگ و بار
ناگهم زد بانگ جبریل خرد کای هرزه سنجاز ادب هیچ ار نه اندیشی ز ما خود شرمدار
او چو با خود عقد بستش نوعروسی بود لیکپیر زالی بود چون شد عدل اینش خواستگار
نوعروس آراستن آید ز هر مشاطهایپیر را کردن جوان ناید جز از پروردگار
خسروا جم مسندا حاتمدلا دریا کفاای به خاک در گهت اقبال را عهد استوار
من مدیحت سنجم و گوید فصیحی هر نفسباز کش زین ره عنان راه مدیح خود سپار
گوهر پاکم ز کان فیض کو روح القدستا کند آیات فضلم را به دوش وحی بار
گوشها از انتظارش سوخت اوصاف مراگرچه بیرون از شمارست آنچه بتوانی شمار
او لجاجت میبرد از حد و من حیران که چوننوش را بگذارم و مالم جگر بر نیش خار
نیستم دیگر حریف بادسنجیهای اویا مرا با مرگ یا او را به آسایش سپار
غصه را بر گو که بر رگهای او نشتر مزنعافیت را گو که بر ریش مرهم گذار
ور به اینها به نگردد ریش عجبش امر کنتا برآرد شحنه غیبش دمار از روزگار
تا بود نوروز و عید ایام عیش و خرمیفصلهای سال تا افزون نباشد از چهار
باد یکسر سال عمرت دایما نوروز و عیدچار فصل دولتت بادا همیشه نوبهار
شاد گرد و شاد باش و شاد زی و شاد کنزانکه میماند همین نیکی ز نیکان یادگار