گنج

شمارهٔ ۱۱ - مدح و مفاخره

۴۳ بیت
باز بر اوراق گیتی نقشبندان بهارصفحه گلزار را کردند پرنقش و نگار
حله‌ها بر دوختند از پرده‌های اعتدالباز خیاطان علوی بر قد لیل و نهار
دایگان طبع باز اندر چمن آراستندشاهدان سنبل و گل را همی مشاطه‌وار
برقع عزلت بیفگندند این را بر جبینگیسوی خوبی پراگندند آن را بر عذار
شاید از فیض هوا همچون گل خورشید اگردر فضای بوستان گل بشکفد بی شاخسار
لفظ گردد برگ و معنی گل ز تاثیر هوابلبل نطق ار شود در بوستان دستان گزار
خامه گردد خرم و سر سبز چون سرو سهیگر نگارد فی‌المثل بر صفحه‌ای نام بهار
ذوق بر طبع آن چنان غالب که گاه عزم سیردر نخستین گام پیش افتی ز خود یک میل‌وار
کرده شوق سیر گلشن بس که تاراج شکیبدر عبارت مشکل ار گیرد دگر مضمون قرار
وقت آن آمد که گردد نکهت گل مشک‌بیزفرصت آن شد که گردد شیشه مل فیض‌بار
زان دم عیسی شود پر روح دامان چمنزین کف موسی شود پرنور جیب کوهسار
باز شد هنگام آن کازادگان دردنوشچون صبوح عید برخیزند از خواب خمار
باده را بینند هر سو مجلسی آراستهزهد را یابند در کنجی نشسته سوکوار
مطربان در کف نهاده هر طرف عود طربدر میان آورده این ترکیب با مضراب تار
کای گلستان جمالت حسن را باغ و بهاراز شمیم زلف تو پر ناف آهوی تتار
دیده‌ای کز دست حسنت باده حیرت کشدکی برد در بستر مرگش دگر خواب خمار
مرگ نتواند نهد بر پای او بند عدمدر هوای زلف تو هر دل که گردد بی‌قرار
هر کجا بی روی تو یک دم نشینم بر زمینتا ابد روید به جای سبزه چشم اشکبار
از در ماتم کند دریوزه آسودگیناتوانی را که گردد دل ز هجرانت فگار
دل کنار از جیب می‌نشناختی آن دم که عشقداشت مالامال از خون جگر جیب و کنار
خاک کویش بوی جان دارد همانا کرده استموکب دارای میمون جهان ز آنجا گذار
یم دل جم جاه حاتم پیک دستور‌العقولعروه‌الوثقی هفت و قره العین چهار
ای که گر امرت بگرداند زمام دهر راآید ار زاید به ناقص طبع هنگام شمار
عرصه امکان نگردد کاروان‌گاه قدرناقه تقدیر را کردند از نهیت مهار
در تلاطم آور طوفان قهرت دهر راموج در بحر نهیبش گم کند راه کنار
شاهباز همتت با عقل کل می‌گفت دوشعمرها شد تا دلم دارد تمنای شکار
عقل بر گفتش که اینک صیدگاه کون هستگفت خامش خامش ای طفل مهین روزگار
من نه طبع کهربا دارم وگر هم دارمینیست گیتی را برم مقدار کاهی اعتبار
داورا فرمان ‌دها ای بخت اقبال ترابخت و دولت بر یمین و فتح و نصرت بر یسار
ای که عمری در کف پایت جبین عجز سودقدر چون می‌خواست در پوشد لباس اعتبار
از پی اظهار اعجاز حسام کلک توباب آمد شد گشادند اندرین نیلی حصار
ورنه می‌کرد از نهیب ترکتاز قهر توحارس تقدیر و رب آفرینش استوار
چون نهد بنیاد دیوان معالی جاه توچرخ را بر خاک بنویسد برات افتخار
من همان شخص مزکی طبع قدسی فطرتمکز بیانم جان همی یابد نهاد روزگار
من همان عین مسیحایم که گر نامش برندآید اندر گوش هوش اسم فصیحی آشکار
آن محیطم من که چون گردم به ناگه موج‌زنافکنم چون خار و خس در معانی برکنار
در شبستان خیالم پای نه تا بنگریشاهدان حوروش در پرده‌های زرنگار
نا گرفته ساعد سیمینشان جز آستیننابسوده سنبل مشکینشان الا عذار
پر به عصمت نو‌عروسانند همت را بگویتا شود بهر تو ز‌آنها گلرخی را خواستگار
نظمم ار بر کوه خوانی جای گلبانگ صدااز دل خارا بر‌آید عقد در شاهوار
ابر نیسانم که چون در جلوه آیم در چمنگلبن آرد جای گل من بعد مروارید بار
من چنین نیکم ولیکن طالع و بختم بدنداین یکی خصم دل و این دشمن جان فگار
یا‌رب آن یک باد چون اعدای جاهت سرنگونوین دگر بر آتش غم چون تن خصمت نزار