گنج

شمارهٔ ۱۲ - مدح حسین‌خان شاملو و عذرخواهی از او

۵۵ بیت
خنده زد گلهای رنگارنگ شرمم بر عذارگلستانم را مبارک باد فیض نوبهار
هر سر مویم کلید قفل محنت خانه‌ایستغم مرا بهر گشاد خویش دارد بی‌قرار
از بن هر موی من طوفان شرمی موج زدکس چو من هرگز مباد از کرده خود شرمسار
سالها درس وفا خواندم بر استاد عشقبی‌وفا گشتم ز بخت واژگون انجام کار
یا چو همرنگی به یار خویش شرط دوستیستکرد در طبعم سرایت بی‌وفاییهای یار
تیزناخن بود دهر و تار پیمانم گسسترشته جان کو که پیوندم بر آن بگسسته تار
صیقل غم زنگ از آن ز آیینه رویم زدودتا نماید صورت نامردی من آشکار
حیض مردانست بدعهدی و من چون حایضمهم به خون خویشتن غسلی برآرم مردوار
بعد از آن گر رخصت اقبال باشد سجده‌ایآرم اندر آستان خان کیوان اقتدار
موجه دریای احسان خان دریا دل حسینآنکه بر دریای دولت موج‌سان بادا سوار
آنکه طفل فطرتم را ابجد حسن قبولکرد او تعلیم و بودش آفرینش پیشکار
آنکه ز انفاس مسیحا و دم روح‌القدسساخت ترکیب گلم همچون دل کامل عیار
آنکه از تشریف مدحش بکر فکرم یافتیخلعتی هر دم لعاب قدسیانش بود و تار
آنکه همچون نقطه موهوم بودم بی‌نسبچون سویدای دلم کرد از کرم عالی‌تبار
آنکه چون در موج خون دیدی دل ریش مرازاشتیاق ناله چون تار غمم زار و نزار
هر رگ جان مرا دادی نوای تازه‌ایکافرین بر سعی آن مضراب و آن اقبال تار
آنکه گر آشفته دیدی طره بخت مراشانه کردی دست اقبالش به مژگان نگار
آنکه گر از ضعف ماندی ناله‌ای بر لب مرامی‌رساند از پایمردی تا حریم گوش یار
آنکه اول سجده کردی در حریم دولتشزان سپس بر اشهب معنی شدی لفظم سوار
عزم تسخیر جهان کردی و از اقبال اوهفت اقلیمش شدی مفتوح با این نه حضار
آنکه بخت تیره‌روزم بود زو بر اوج قدرسالها هم خوابه خورشید چون زلف نگار
آنکه رأس المال نطقم بود لفظی چند پوچطوطیم در شکرستانها چو شد دستان سپار
کشور فیضم مسلم داشت لطفش تا گشودکاروانی از معانی در دل هر لفظ بار
آنکه هر طفل رقم کز خامه‌ام زاینده شددر کنار حسن دادش پرورش چون خط یار
آنکه کرد از کوکب بخت سیاهم آفتابکردمش از تیره‌روزی منکسف خورشیدوار
خاک بر فرقم که گردیدم غبار خاطرشآنکه بر من مهربان‌تر بود از باد بهار
رفت آن کز دولتش بی‌منت چشم نیازاز تماشای بهشت ناز بودم کامگار
وین زمان چون زخم سرتاسر همه چشمم ولیجمله خونبار از نهیب چشم‌زخم روزگار
گلشنی راکش درم روح‌القدس یک غنچه بوددست قهرش بست آیین بهار از نیش خار
در درختستان طبعم زآفت بی‌میوگیمی‌طپد در آرزوی سنگ طفلان شاخسار
می‌چکید آب حیات از شعرم اکنون می‌چکدآب خجلت بس که هست از نسبت من شرمسار
نظم من لولوی لالا بود تاج فخر رافوج ادباری بر آن بگذشت و شد پامال عار
دولتش عمری به نامم خطبه اقبال خواندبر فراز عرش عزت در حریم اعتبار
در حضیض دوزخ بی‌اعتباری این زمانمنبر شیطان شدم از طالع ناسازگار
نام من کز فر او زیب نگین قدس بودخاتم ابلیس دارد این زمان زین نقش عار
در گلستان خیالم گر سمومی می‌وزیدحسن طبعم بوی پیراهن بر آن می‌کرد بار
وین زمان کز من بهار خلق او رنجیده استیاد خلد ار بگذرد زینجا برد غم یادگار
چون شمارم قطره قطره بحر احسان تراکشتی اعداد طوفانی شود ز آغاز کار
هم مگر از دیده گیرم یاد قانون حسابورنه کس چون بحر را زینگونه آرد در شمار
داورا دارم حدیثی بر زبان کز بیم آنمی طپد خون در رگ اندیشه ام سیماب وار
می‌زند آن مرغ وحشی بر در و بام قفسسینه گرمی کز آن آتش گریزد در شرار
بندمش صد ره به زنجیر نفس اما ز شوقبگلسلد زنجیر را هر گه که گردد بی‌قرار
گوش نطقت کز نوای شکر تنگ شکرستناله‌های تلخ کامان را در آن حضرت چه کار
با توام یارای گویایی نماند اما بگوچارکت راکز فصیحی قصه او گوش دار
گرچه یک عالم گناهم هست عفوت را بگوکز سحاب لطف خود یک قطره بر عالم ببار
رشحه‌ای کم‌گیر از آن شاداب ابری کو کنداز متاع قطره‌ای ترتیب سامان بهار
لمعه‌ای فانی شمر زآن آتش ایمن که کردیک فروغش ظلم را چون ظلمت شبهای تار
نکهتی معدوم انگار از گلستانی که هستنیش خارش اوستاد ناف آهوی تتار
رخصت یک جلوه ده در طور احسان عفو راتا لب از گستاخی «ارنی» نماند شرمسار
من کجا سامان عذر استغفرالله از کجالیک شهدی می‌تراود از لبم بی‌اختیار
شب که می‌رفت از حریمت عذر می‌گفت آفتابکاندرین سیر و سفر نبود مرا هیچ اختیار
ور مرا هیچ اختیار ستی مجاور بودمیاندرین حضرت که بادا صبح قدرش پایدار
خود همین عنوان عذر نابسامان منستگر پذیری ورنه امر از تست لطف از کردگار
تا که پیش گرم‌رویان شبستان چمنعذر سردیهای دی خواهد لب باد بهار
عذر سردیهای من در گلستان عفو توگرم‌روتر باد هر دم چون گل روی نگار