گنج

شمارهٔ ۸ - مدح حسین خان شاملو

۴۴ بیت
ساقی بیار باده که نوروز اکبرسترنگ بهار تازه‌تر از روی دلبرست
هر چند کیمیای چمن خنده گل‌ستمگذار داغ لاله که کبریت احمرست
هر قطره خون که از نفس بلبلان چکدبر خاک نا‌رسیده گلی تازه و ترست
حسن بهار در همه جا هست دلگشادر گلشن هرات ولی دلگشاترست
الحق چه کشورست که از شرم ساحتشپنهان بهشت در پس دیوار محشرست
چون در نظر در آید روح مجسم‌ستچون در ضمیر آید عقل مصورست
خاکش چنان لطیف که نقش قدم بر آنگویی چو موجه است که بر روی کوثرست
حسنش مگر ز چاه ذقن داده است آبکش نیش خار غیرت مژگان دلبرست
از بس ز فیض عصمت حسنش سر شته‌اندز آمیزش نسیم غبارش مکدرست
آیینه‌وار بر در و دیوارش از صفاچون بنگری معاینه عکست مصورست
نخل همیشه خشک فغان کش ثمر نبودآنجا ز میوه اثرش شاخ پربرست
سرو از لطافتی که در آب و هوای اوستبی سایه گشت در چمن اکنون پیمبرست
گرنه پیمبرست چرا در حریم اوقمری زبان وحی گشاده نو اگرست
صد نکته گفته بود جهان در ثنای اواکنون ز لطف خان همه چون سکه بر زرست
مهر سپهر مجد و معالی حسین خانانکو چو مهر مایه‌ده هفت کشورست
آنجا که رای اوست خرد طفل مکتب استو آنجا که قدر اوست فلک حلقه بر درست
و آنجا که جز بر آن خردم خواندی ثنانخل نفس چو بید تهی شاخ از برست
و آنجا که در مدایح او گویدی سخنهر لفظ گنج‌نامه صد گنج دیگرست
گر از سبک عنانی عزمش رقم کندهر حرف چون دعای سحر آتشین پرست
ور از گران رکابی حلمش سخن کنمباد نفس به کشتی الفاظ لنگرست
اقبال بین که خطبه او دین مختلفکاندر میانشان سخن صلح خنجرست
بر یک فراز منبر خواندند هر دو قدمدر یک زمان ولی به میان شور بی شرست
روزی که از دو سو س۱ه کینه صف کشدگویی که رستخیز جهان را دو محشرست
حال زمین ز زمزمه حمله آن زمانچون برگ کاه[و] سیلی بیداد صر صرست
در لجه عروق دلیران ز جوش کینهر موج در شکنجه صد موج دیگرست
مردان رکاب عزم تو بوسند فتح‌وارآری همیشه فتح ازین در مظفرست
چون رخصت نبرد دهی حمله آورندگرم آن چنان که شیوه طوفان آذرست
اقبال حضرتش پی انجام کار فتحدر لجه‌های خون چو نهنگی شناورست
تو چون عنان عزم به جنبش در آوریتکبیر فتحت از لب جبریل در خورست
دریای کین به ناله رود از نهیب تووان ناله هم به خاصیت الله اکبرست
گیری چو ملک را ز عدو هم بدو دهیکاین مکرمت به ملت تو فتح دیگرست
با آنکه در حسام تو در شرع انتقامخون عو حلال‌تر از شیر مادرست
خانا سپهر مکرمتا بحر مشرباای آنکه مدحت تو ز اندیشه برترست
من طفل برنخورده ز شیر مروتمبا آنکه دایه‌ام همه دم چار مادرست
گردون غبار فتنه فرو ریخت بر سرماکنون همان غبار مرا زیب افسرست
ریش‌ست از سپهر مرا بر دل فگارکش در علاج اگر همه عیب‌ست مضطرست
نیشی بیازمای برین ریش از کرمکاین کهنه ریش قابل احسان نشترست
افسانه‌ام ملال فزاید ز جوش حزنمشنو که هم به گوش من این قصه درخورست
شکرانه عطیه نوروز عفو کنجرم مرا که توشه یک دوزخ آذرست
گیرم عظیم‌تر بود از کوه جرم منلیکن به نزد عفو تو کاهی محقرست
تو آفتاب اوج سپهر مروتیبی‌اختیار تربیتت ذره پرورست
تا هست رسم شادی نوروز هر بهاررو شاد زی که حضرت یزدانت یاورست
نوروز و نو‌بهار پرستار این درندآری پناه مردم بیچاره این درست
بادا ریاض عمر تو هر روز تازه‌ترتا رسم روز درشکن چرخ اخضرست