گنج

شمارهٔ ۷ - مفاخره و مدح حافظ محب علی

۶۲ بیت
بازم نفس به لجه فیضی شناورستکش کمترین صدف شرف هفت گوهرست
خلدی شکفت بر سر هر شاخ گلبنمآری بهار طبع مرا رسم دیگرست
فیضی به تازه بر نی کلکم فشانده‌اندکش بر شکر هما ز مگس جان‌‌فشان‌‌تر‌‌ست
ابهام بر قفاش چو مهر نبوت‌ستکلکم که در جهان معانی پیمبرست
نی‌نی منم پیمبر و آواز کلک منگویی صفیر شهپر ناموس اکبرست
یک کاروان کرشمه یوسف برانست بارهر نقطه‌ای که در ورقم بینواترست
یک آسمان کواکب سعد اندروست گمحرفی که در مسوده‌ام نحس اکبرست
بر گلشنی ز عطسه کلکم بهار ریختکانجا دم مسیح کهن نخل بی‌برست
یکسان طپند طوطی و بلبل درین چمنمانا که بر لب گل او خنده شکرست
بر تارکم جواهر قدسی کند نثارفیض ازل که در عرض کون جوهرست
گویم ز بس فروغ که ماهست و آفتابچون بنگرم ثنای مسیحای اکبرست
حافظ محب علی که به گلشن‌سرای قدسهر ناله‌اش معلم مرغ نو‌اگرست
شایسته نوازش این نام ذات اوستگویی سرشته پیکرش از مهر حیدرست
شیرازه کتاب هنر در زمانه اوستگر او نباشدی همه اوراقش ابترست
مجموعه مکارم اخلاق ذات اوستبی او جهان کهنه نسب‌نامه شرست
تشبیه قدسیان به سویدای دل کنندهر نقطه‌ای که نظم مرا سهو دفترست
گردد چو خامه شانه‌‌کش طره ثناشاز حسن خط مسوده‌ام روی دلبرست
نی‌نی دلی‌ست سوخته از عشق ورنه چونهودج‌نشین زلف بتان چون مه و خورست
از آفتاب فطرت قدسی طلوع توبا حرز عمرهاست که هم چشم خاورست
چون صبح از آن دیار گداییست خرقه‌پوشمشرق گر آفتاب ز طبعم غنی‌ترست
کز خاک خشک بر در دولت‌سرای قربزمزم به دولت قدمم پور آذرست
های هنر ز مقدم او در ریاض فضلیک چشمه سلسبیل و دگر چشمه کوثرست
گر بوده‌ است بار و بری چیده است اوورنه هنوز نخل کمالات بی‌برست
خویش‌ست دانمی نفسش با لب مسیحاما ندانمی ز کجا کیمیا گرست
الحق که کیمیای معانیست لفظ اومعنی اگر مس است به لفظش درون زرست
ز اسرار‌نامه‌‌‌‌‌های الهی‌ست نثر اونظمش بر آن کتاب چو بسم الله افسرست
لفظ نگفته را خرد دوربین اوداند که از چه جوهر معنی توانگرست
معنی چو در سواد سخن شبروی کندجاسوس ظن او ز یقین راست بین‌ترست
زاجزا قوای مدرکه شخص دانش‌ستگویی که پای تا سر عقل مصورست
خطی که نصف علم شمردش زبان وحیاقسام آن انامل او را مسخرست
در عهد او دهان دوات از زبان کلکاز بس شکر مکیده کنون تنگ شکرست
چون شب چراغ فیض کند بر ورق نثارکلکش خط شعاع و ورق صفحه خورست
رخشد چنانکه از رحم صبح آفتابهر نقطه رقم که به صلب قلم درست
دوار آفریده افلاک طبع اوستاین مهر زین سپهر سهای محقرست
در هر فن‌ست چون فن ادوار بی‌نظیراما سر‌آمدست در آن‌ها درین سرست
موسیقی از علو نسب روح حکمت‌ستاو چون شمیم سنبل و گل روح‌پرورست
آنجا که زهره در صف دعوی علم زندخود یکه تاز‌تر ز شهنشاه خاورست
نی زهره مشتری چو زند از کمال لافبا طبع او چو دعوی پرواز بی‌پرست
بندند پوست بر دف خورشید قدسیاناز پرده‌ها دیده خود کینش در خورست
اما ز فیض زمزمه دلخراش اوآن پرده‌ها ز خون جگر تا ابد ترست
در بزم مل چو لهجه او گل‌فشان شودگوش قدح چو چشم صراحی محیرست
ور شعله‌ای ز زمزمه در صوفیان زندسجاده همچو شیخ ز وجد آتشین پرست
چون غنچه سر به مهر نوای حزین اوستگوش نو اشناس که هوش مصورست
دل‌مردگان به زمزمه دیگران خوشندآری شتر چو مرده کلاغش حدی گرست
نامش مرا به ذائقه طعم شکر دهدگویی گلش ز شهد محبت مخمرست
از نامش ار به کام زبانم نچسبدیتکرار کردمی که چو قند مکررست
چون صبح کی به خویشی خورشید نازد اوخود او در آسمان هنر روشن اخترست
برهان پاکی نسب این بس که از کمالخلقش گزیده امت خلق پیمبرست
از زهر افعی حسد ای مدعی بمیرکاین زهر را وفات تو تریاق اکبرست
این‌ها که گفته‌ام همگی عیب ذات اوستنزد تو گرچه مدح فزون از حد و مرست
نشگفت اگر ز درد حسد سر گران شویزین غنچه‌های لفظ که گویی معنبرست
دردسر جعل ز گل عنبرین شمیمنزد خرد ز مساله‌های مقررست
تو احولی ز چشم خردبین مخور فریبکاینجا ز نور دیده تجلی فزونترست
این نغمه را به لهجه طفلان سروده‌امورنه سزای مدح وی آهنگ دیگرست
کورست دهر دیده مردم شناس کوحقا که آنچه گفته‌ام او صد برابرست
انصاف خود طبیعت عنقا گرفته استورنه همای فضل چرا ریخته پرست
کوته کنم حدیث که قدر سخن‌شناسامروز از متاع هنر کم بهاترست
کلک شکر‌فروش فصیحی دهان ببندمستای جنس خویش که گوش جهان کرست
گشتی ثنا طراز و قضا شد دعای اورحمی کز انتظار اجابت به خون‌ترست
عمرش دراز باد که اطفال فضل رادر روزگار او پدر پاک‌گوهرست
خود کهنه مجمری‌ست فلک وین نجوم نحسز آن سو شکاف مجمر و زین سوی اخترست
از بوی مردمیش مگر شست و شو دهندورنه به دهر تا بود او عود مجمرست