شمارهٔ ۶ - مدح شاه صفی
ز پرده ساز جهان نوا برخاستکه فر شاه صفی تخت و تاج را آراست
دهان سکه چو نامش گرفت پرزر شدزبان خطبه ثنایش سرود کامرواست
به نیم موجه دلش آز را کریم کندسپهر الحق دریادلی چنین میخواست
مرض ز ملک طبیعت گریخت از بیمشهمین عقیم به دورش سپهر حادثهزاست
بهار حلقش عطری فشاند بر عالمکه هر کجا خس و خاریست همچو گل بویاست
شکفت در جگر لاله نیز غنچه داغاگر سیاهدلی نشکفد گل سوداست
چو اوست قبله شاهان زبان ثنایش گفتبه راستی که زبانم به کام قبلهنماست
ستم به عهدش همچون دفینه در خاکستجهان به دستش همچون سفینه بر دریاست
شهنشها تو جوان بخت و دولت تو جوانبه عیش کوش که وقت جوانی دنیاست
تراست غره سال شباب و میدانمکه ملک دولت و دین را بهار نشو و نماست
به ذوق عهد تو عمر گذشته برگرددبه کشوری که تویی در حساب دی فرداست
سپهر را تو به غایت عزیز مهمانیکه بیشتر ز چهل سال خانه میآراست
ز گونه گونه نعم هر چه بود در عالمبرای مصلحت دولت تو میپیراست
کنون که آمدهای میزبان عالم باشکه نعمت خوش خوان سپهر عدل و سخاست
شها چو جد تو آن شاه آسمان خرگاهبه عزم سیر بهشت از سر جهان برخاست
جهان چو مردم چشم بتان سیه پوشیدسپهر چون مژه صفهای فتنه میآراست
به نیم لحظه تو گفتی که آفتاب منیرخمیر مایه شام و شب غم و یلداست
ز باد حادثه بنشست آسمان به زمینزموج اشک زمین همچو آسمان برخاست
ز بس رمیدی از سایه شخص میدیدندکه سایه کسی از کس هزار گام جداست
جهانیان را شد سر این سخن روشنکه سایه در ره ناامن دشمنی ز قفاست
که ناگه از افق غیب صبح دولت توطلوع (کرد و) جهان را به عدل و داد آراست
هنوز فتنه خوابیده چشم میمالیدکه تیغ فتنه نشان تو کرد قامت راست
کنون ز عدل تو عالم چنان شد امن آبادکه سرخ رویی شمع از طپانچههای صباست
همیشه تا گل نوروز بر سر سالستمدام تا ز سحاب آبروی نشو و نماست
ترا به سیر گل اقبال سایهگستر بادکز آن شمیم نسیم وجود غالیهساست
از آن زمان که دعای تو گشت ما را وردکلیدداری درهای آسمان با ماست
ترا حیات طبیعی دهد خدای جهانسخا و جود تو بر طول مدت تو گواست
اگر حیات ابد نیز آرزو داریبه عدل کوش که آب خضر درین صحراست