شمارهٔ ۵ - مدح حسن خان شاملو
صبح نوروز است ساقی دور کن از رخ نقابتا بماند آفتاب از شرم رویت در حجاب
کهنه شد این آفتاب از عکس روی خویشسازآفتابی تا شود هم سال نو هم آفتاب
حبس می ظلمست در خم خاصه در فصل بهارجرعهای در ده از آن بحر فلاطون انتساب
جام گل از خنده لبریزست می در جام ریزتا لب ما هم شود از زهر خندی کامیاب
ز آن میگلرنگ کز تاب فروغ عارضشدر چراغ لاله دود منجمد شد آفتاب
می پرستان گلستان کردند از یک جرعهاشآن چنان کز دیده جای اشکشان جوشد گلاب
رفت آن کز نیش خاری بلبلان بودند شادمیکنند اکنون شکر خند از لب گل انتخاب
هر چه بینی رنگ گل دارد درین گلشن مگرجای باران گل فشاند امسال نیسانی سحاب
بس که از بوی گل و سنبل گرانبار است بادطره سنبل ز بار بوی دارد پیچ و تاب
نازنینان چمن را بس که نازک ساختندسینه میمالد همی بر خاک چون موج سراب
خار و خاشاک چمن مستند گویا داده استنوبهار امسال باغ و راغ را آب از شراب
خار بر آتش ز فیض طبع گل آورد بارنغمهپردازی کند بر بابزن مرغ کباب
دوش همدوش صبا بودم دمی چون بوی گلگلشنی دیدم پریشان چون کتان و ماهتاب
عارض گل نیمرنگ و داغ لاله نیمسوزجعد سنبل نیمتاب و چشم نرگس نیمخواب
نقشبند کارگاه کون یعنی نوبهاردید چون بر لب مرا آماده صد زهر عتاب
گفت حاشالله اندر تربیت تقصیر نیستلیک نواب کواکب موکب عرش احتجاب
طرح باغی کرد کش یک روضه زیبد هشت خلدهر چه من آباد کردم کرد از رشکش خراب
گفتمش مبهم مگو و نام همسویش ببرگفت ویحک! بر تو پوشیدهست نام آفتاب
خان دریادل حسن خان داور انجم سپاهدر حسب خان الخوانین در نسب جم انتساب
دیده اقبال و نور دیده جاه و جلالوارث ملک خراسان صاحب مالک رقاب
آسمان معدلت نی چاکر او آسمانآفتاب سلطنت نی خادم او آفتاب
ای ز باران حوادث جود را صد آب و رنگوی ز شمشیر جهادت فتح را صد فتح باب
مختصر ویرانه افلاک اقطاع تو نیستلیک تو گنجی و ماند گنج را جای خراب
عالم جاهت مجسمگر شود بینند خلقخیمه افلاک را در جوف کمتر از حباب
گر سموم قهر تو بر باغ رضوان بگذردرنگ گل چون شعله آتش رود در التهاب
ور نسیم لطف تو بر آتش دوزخ وزددود آتش چون گل و سنبل شود با آب و تاب
با رضایت دوزخ سوزان مرا نعم المعادبا خلافت گلشن رضوان مرا بئس المآب
احتساب نهی تو گر منع آمیزش کندتا قیامت بوی گل بیرون نشیند از گلاب
امرت ار بالفرض عزم رفع ضدیت کندبا هم آمیزند روز و شب چو نشئه با شراب
داورا! دارم حدیثی بر لب از من گوش کنای ز خاک آستانت آسمان نایب مناب
عقل اول بست چون شیرازه کون و مکانکرد ذاتت را ازین مجموعه کل انتخاب
داشت در دریای علم این لولو لالا نگاهتا هیولای خراسان شد ز صورت کامیاب
زآن سپس با آفتاب این طفل را تفویض کردتا کند در روزگار او فضایل اکتساب
چون کمالات طبیعیش آمد از قوت به فعلبا توأش بربست عهد آن گوهر قدسی جناب
این زمان آیین عشرت بند مجلس را که بستدهر را آذین زیبایی درین طو(ر) آفتاب
آفتابا آسمان قدرا سعادتافسرا!این جهان پیر را عهد تو ایام شباب
داشتم از بخت وارون صد شکایت پیش ازینگو چو من در آتش غم دایما باداکباب
نیستش یک ذره سیمای سعادت بر جبینسرنوشت اوست گویی در ازل شرالدواب
تا فراهم سوختی صد ره بر آتش مینهادمیفکند از شومی من خویشتن را در عذاب
هر نفس کردی ز طوفان حوادث دهر رامنقلب تا بو که من هم رنجه گردم زانقلاب
تا مگر گردی نشیند ز آن میان بر دامنیکعبه را خواهد کند از صدمت پیلان خراب
در فراق گلعذاران داشتی دایم مراهمچو زلف گلعذاران دایما در پیچ و تاب
این زمان کز آتش بأس تو آب ظلم رفتهر نفس بر آتشم از دوستی افشاند آب
از فسون لطف او هاروتیان را اوستادخشک شد در کام اکنون افعی غم را لعاب
در نهیب قهرمان آن ظالمان را خانهسوزبخت خوابآلودهام را دیده بیرون کرد خواب
این همه شد لیک بخت تیره کی گردد سفیدکی سیاهی بسترد خورشید از پر غراب
این که میگویم هم از اندازه فکر منستکار دولت ورنه بیرونست از فکر و حساب
حکمت ار خواهد ز بخت تیره وارون مناختری سازد که نور از وی ستاند آفتاب
چند ازین افسانهسنجیها فصیحی لب ببندشرح این حال پریشان را بباید صد کتاب
صبح نوروزست و عید دولت و روز مراددر چنین وقتی دعای شاه باشد مستجاب
تا چراغ آفتاب ایمن بود ز آسیب بادتا که باشد خیمهگاه آسمان این سطح آب
مجلس عیش ترا بادا طرب دود چراغخیمه عمر ترا بادا ابد میخ طناب