شمارهٔ ۴ - مدح حسن خان شاملو
ابر آمد و گلزار ارم ساخت جهان راچون روی گل آراست زمین را و زمان را
شد سبز در و دشت بدانسان که نسیمیچون سبز روان سبز کند چوب شبان را
هر جا که نهی پا به زمین ریشه دواندزینست که پا مانده به گل سرو روان را
از بس هوس سیر قرار از همه کس برددر دل نتوان داشت نگه راز نهان را
شد ریشه غم سست به نوعی که برد بادچون نکهت گل داغ دل لالهستان را
از حسن فریبندگی باغ عجب نیستکز عکس گلش بند نهد آب روان را
چون عکس که در آب نماید ز لطافتدر شخص توان دید عیان صورت جان را
آینه یوسف شد و هر برگ جلا دادچون دیده یعقوب زمین را و زمان را
از عین لطافت در و دیوار گلستانعینک شده نظارگی دل نگران را
از روشنی عارض گل هیچ عجب نیستگر در دل بلبل بشمارند فغان را
من هم به نوایی دل حیرت بگشایممرغان چو گشودند لب نغمهفشان را
گر نغمه ندارم قدری نالهفشانمداغی به سر داغ نهم لالهستان را
از مطلع دیگر چمنی سازم و آرمآنجا بدل آب روان اشک روان را
کو بخت که بر سنگ زنم شیشه جان رابر دوش اجل افکنم این بار گران را
در تیرگی بخت سیهروز گریزمبیسایه کنم این تن بیتاب و توان را
چون شمع دهم جان به شبیخون نسیمیبر من شب غم کرد ز بس تیره جهان را
ز آسیب نفس پیکرم از ضعف بپژمردمهتاب چه حاجت بود این کهنه کتان را
ریزد ز گلم رنگ به تحریک نسیمیزحمت ندهد گلشن من باد خزان را
داغ جگرم شوخمزاجست درین فصلچون لاله برون افکنم این راز نهان را
پاس دل خود دارکه کس را غم کس نیستصلحست درین بادیه با گرگ شبان را
گفتم که بهار آمد و از فیض تماشاگلزار کنم دیده خونابهفشان را
غافل که به رغمم کند این چرخ مشعبددر طبع هوا تعبیه آسیب خزان را
هشدار فصیحی که سر رشته شد از دستاین پرده مخالف بود آهنگ بتان را
تو بلبل قدسی نفس مدحت گل گویاز زهد مکن رنجه لب فاتحهخوان را
نوروز و چمن خرم و گل مست می نازآراسته از جلوه کران تا به کران را
از لطف هوا در تتق شاخ توان دیدچون عکس در آیینه گل لعلفشان را
گل روی نگارست که جان داده چمن رایا دولت خانست که نو کرده جهان را
شاداب گل گلشن اقبال حسن خانای قدر تو آراسته اورنگ کیان را
از تازگی گلشن خلقت گل سوریخونابهفشان کرد لب غنچه نشان را
تب کرد شب از رشک تو چون شمع سحر مردمرغان بگشودند لب مرثیهخوان را
ظالم شده از بس که به دوران تو مظلومآهوبره غمخواره بود شیر ژیان را
شمشیر عدو مرده تابوت نیامستبگرفت مگر خاصیت تیغ زبان را
دستان زن قهر تو به یک مالش گوشیآهنگ کند ساز کج آهنگ جهان را
ور زانکه به دلخواه وی آهنگ نگرددبیرون کند از ساختش اوتار زیان را
خورشید ثنای تو ز بس شوخ مزاجستمنزل نکند نیمنفس هیچ مکان را
هر لحظه شود جلوهگر از مطلع دیگروز نور دهد غوطه زمین را و زمان را
شاداب کند ابر ثنای تو بیان راصد برگ کند غنچه بی برگ دهان را
از بس که دهنهاست پر از مدح تو یابندچون برگشکن یافته در غنچه زبان را
کلکم قدری شهد ثنایت به کف آوردانباشت از آن مغز بیان را و بنان را
اکنون شکرستان شده هر صفحه شعرماز بس که مکیدهست گه این را و گه آن را
اعدای نگونبخت ترا با تو بسنجدآن کس که یکی دید نگون را و ستان را
شایستگی عفو تو مجرم ز گنه یافتآری ز کجی راست شود کار کمان را
دزد اجل از بیم سیاستگر قهرتواداد به اموات جهان جوهر جان را
تا فیض سبکروحی عزم تو برون داداز دیده مستان عدم خواب گران را
چون شاهد طناز زبان تو به خوبیشیدایی خود ساخت جهان گذران را
از جوهر علم تو جهان ساخت طلسمیچون نقش قدم کرد زمینگیر زمان را
مرغ سخنم از هوس باغ ثنایتدر بیضه پر و بال گشاید طیران را
گردون منشا جم روشا عرش جنابا!ای فرض ثنای تو لبکون و مکان را
در ظرف ثنا رای شگرف تو نگنجدزیبد تن خورشید مراین جوهر جان را
در عقل نگنجی که مدیح تو سرایماین مختصر الفاظ ثناییست گمان را
شخص خردم گرچه حرمزاده قدسیستآراست درین رسته به مدح تو دکان را
نشنوده خوشآوازهتر از نغمه مدحتبر تار نفس تا زده مضراب زبان را
گفتم که پس از مدح ثنای تو طرازمز آن سو که بود رسم لب قاعدهدان را
ناگه خردم از در اندیشه درآمدزد بانگ که در پیچ ازین راه عنان را
با این نفس سرد دعای تو چنانستکز چشمه مهتاب بشویند کتان را
ورد ملک آیات دعایش شده تا ساختخمیازهکش خاک هری باغ جنان را
اقبال برد از ره او گرد حوادثزآنسان که برد باد یقین خاک گمان را
ور پند منت نیست پسندیده دعا کناما نه بدانگونه که بهمان و فلان را
او فیض رسانست همی گوی و دگر هیچیارب تو نگهدار مر این فیض رسان را
تا نام و نشانست به نوروز ز گیتیهر روز تو نوروز طرب باد جهان را