شمارهٔ ۳ - مدح حسینخان شاملو
چه معجزست بهار کرشمه افشان راکه از نسیم برافروخت شمع بستان را
ز بس فروغ چراغان باغ بتوان دیدبه جیب باد صبا عطرهای پنهان را
کسی که تهمتی بینشست چون نرگسدرون سینه بلبل شمارد افغان را
بیفشرند به سرپنجه نسیم اگربه فرض زمزمه قمری خوش الحان را
چکد شمیم ریاحین چنانکه آب از گلز عطر بس که بینباشتند بستان را
چنان به آب نزاکت سرشته باد بهاربه دور آتش گل خاک پاکدامان را
که سنبل و گلش از بار عکس رنجه کندچنانکه زلف ز سایه عذار جانان را
کنون که جیب گل از چاک گشته مالامالبه سیر باغ برم من هم این گریبان را
مگر به جلوه چاکی کنند آبادانمعاملان بهار این دیار ویران را
به گوش نالهپرستان نماند راه فسوسز جوش نکهت و بانگ هزاردستان را
ازین چمن ز در مطلعی به باغ دگرروم مگر شنوم شیون هزاران را
چو ناز مژده سامان دهد رگ جان رابه زهر چشم دهد آب نیش مژگان را
شهید جلوه مفلسنواز دوست شومکه داد خلعت حیرت نگاه عریان را
ستم ز چشم که آموخت باز مژگانمکه ریخت بیگنهی دوش خون طوفان را
مگر که نایب لالهست چشم من همه عمرکه داشت غرقه به خون دایم این گریبان را
درازدستی مژگان ناز بین کز مصرشکفته روی کند زخم پیر کنعان را
وفا مجوی کزین کیمیا همین نامیستولیک تشنه مهل تیغ بیوفایان را
به خرمنم چو فتد آتش این وفادارانبه نرخ آب فروشند باد دامان را
ز بی کسی نکنم شکوه چون کنم که نماندغمی که مژده چاکی دهد گریبان را
ز سحر چشمبتان سحر چشم ما کم نیستکه کرد در دل اشکی ذخیره عمان را
شکفت سنگ درین نوبهار و دل نشکفتمگر ز برق دهند آب این گلستان را
جمال کعبه مبیناد آن که پیدا کردمیان کعبه و ما بدعت بیابان را
علاج رنج پریشانیم کسی داندکه مجتمع کند آن طره پریشان را
زمانه بر سر ما تا کی آورد شبخونمگر که نیست خبر والی خراسان را
فروغ جبهه دولت حسینخان که بودجمال عافیت این چارطاق ویران را
زهی شگرفی نامی که عقل نپسنددکه تکیهگاه کند خاتم سلیمان را
ز عدل تو که مهین دشمن پریشانیستنسیم جمع کند طره پریشان را
به یک بساط نشانی ز حزم کارآگاهچو زلف و روی دل آرام کفر و ایمان را
قضا به همت عفو تو مردمک سازدبه چشم شاهد عصمت سواد عصیان را
قدر به نیروی حلمت کند طلسمی راستکه افسرد نفس نوح جوش طوفان را
بر آسمان معالی گذشتی و به ساختمهابت تو ز رنج غرور کیوان را
به کوی تلخ مذاقان عشق هم بگذربه شهد وصل بدل ساز زهر هجران را
فلک ترا روش دادگستری آموختبلی معلم یوسف کنند زندان را
جهانپناها اکنون که در خراس سپهرنماند یکشبه روغن چراغ احسان را
ز دهر نام مروت چو مردمی گم شدفراق معنی بگداخت ز ابنای دهر پیمان را
که چشم من که دو صد بحر خون فزون داردبه نیم قطره نسازد شکفته مژگان را
به غیر خاک درت کز حوادث ایمن بادنماند هیچ مفرح مزاج دوران را
قسم به عالم جاهت که دیده مورشفضا به وام دهد چرخ تنگ میدان را
به چربدستی جودت که رفع منت رانهان کند به دل قطره بحر عمان را
به باد لطف تو گر بهر دوستان آردمتاع قافله زلف عنبرافشان را
به ابر قهر تو کاندر نهاد خصم کندشکفته روی چو گل غنچههای پیکان را
به خنجر تو کزان چشم مست یار آموختعطیهای که غنی ساخت باغ و بستان را
که جز مدیح ترا گر پرستدی نفسمهمان بود که پرستیده است شیطان را
به مدحت تو کزان نسخه عقل کل بنوشتنخست ابجد تعلیم این دبستان را
به مدحگستری منعم ار کنم تقصیرشکسته باشم عهد الست یزدان را
منم فصیحی آن ذره سرشته ز هیچکه ننگ بود ز من کارگاه امکان را
چو آفتابم کردی مهل که اندایندبه لای حادثه این آفتاب تابان را
همیشه تا که زبان بهار بسرایدبه کام سبزه نورسته شکر نیسان را
زمین دولت تو باد آن چنان خرمکه فیض وام دهد ابر نوبهاران را