شمارهٔ ۲۴ - ازاوست
خدای داند بهتر که چیست در دل منز بس جفای توای بیوفای عهدشکن
چو مهربانان در پیش من نهادی دلنبرد و برد دلم جز به مهربانی ظن
همی ندانست این دل که دل سپردن توهمیشه کار تو بوده ست زرق و حیله و فن
دل تو آمده بوده ست تا دلم ببردببردو رفت به کام و مراد باز وطن
من از فریب تو آگه نه وتو سنگین دلهمی فریفته بودی مرا به چرب سخن
هم آن کسی که به خوشی به من سپردی دلچو دل نباشد جان را چه کرد خواهم من
کنون که حال چنین شد چه باز خواهی دلچه اوفتاد که دل بازخواستی از من
دلم ببردی وجان هم ببر که مرگ بهستز زندگانی اندر شماتت دشمن