شمارهٔ ۲۵ - همو راست
نوبهارآمدو بشکفت بیکبار جهانبر سر افکندزمین هر چه گهر داشت نهان
تاز خواب خوش بگشاد گل سوری شملاله سرخ ببندد همی از خنده دهان
پرنیانها و پرندست کشیده همه باغعاشقان گاه بر این سایه دوان گاه بر آن
اندر آن هفته که بگذشت جهان پیر نمودوندر این هفته جوانست کران تابه کران
من شنیدم که به ایام جوان پیر شودنشنیدم که به یک هفته شود پیر جوان
من نگویم که می سرخ حلالست و مباحگر بودورنه من این لفظ نیارم به زبان
گویم ار هرگز خواهی خوری امروز بخورکه دگر باره بدین روز رسیدن نتوان
خیز تا بر گل نو کوزگکی باده خوریمپیش تا از گل ما کوزه کند دست زمان