شمارهٔ ۲۰ - همو راست
آزار داری ای یار زیرا که یک زمستانبگذشت و کس نیامدروزی زمانه زین در
روزی بدین درازی ما از تو جسته دوریکز تو خطایی آمد، وان از تو بودمنکر
ما با هزار دستان خو داشتیم آنجابیداد کرد و بیشی زاغ سیه بدین در
تو تنگدل نگشتی بازاغ بد نکردیبنشستی و ببری خوش با چنان ستمگر
چون در میان باغت دامی بگستریدندبازاغ درفتادی ناگه به دامت اندر
از تو خطایی آمداز ماخطایی آمدشایدکه هر دو گشتیم اندرخطا برابر
از باغ زاغ گم شد ،آمدهزار دستاناکنون گرفت باید کار گذشته از سر
امروز ما و شادی امروز ما و رامشدرزیر هر درختی عیشی کنیم دیگر
بادوستان یکدل با مطربان چابکباریدکان زیبا با ساقیان دلبر
دلجوی ساقیانی شیرین سخن که مارااز کف دهنده باده و ز لب دهنده شکر