گنج

شمارهٔ ۱۹ - او راست

عشق آتشیست کآب نیابد بر او ظفرای دل چرا نکردی زآتش همی حذر
آری حذر نکردی تا سوخته شدیتو سوختی و با تو بسوزد همی جگر
همسایه بدی و ز همسایگان بدهمسایگان رسند به رنج و به درد سر
اینک جگر به جرم تو آویخته شده ستورنه ازین بلا دل او نیستی خبر
من چند گونه حیلت وتدبیر ساختمکان آتش فروخته کمتر شودمگر
بادخنک برآتش سوزان گماشتمپنداشتم که حیلت من گشت کارگر
بخشش هزار بار فزون گشت از آنچه بودبخشش همه دگر شدو تدبیر من دگر
ور بلبل از درخت بپریدگو بپرظاهر فرو نکرد ز طنبور خویش پر (؟)