گنج

شمارهٔ ۹ - چه کنی سخنوری را؟

۸ بیت
که برد زمن پیامی مه برج دلبری راکه به شکر حسن کمتر بنما ستمگری را
شه کشور نکویی شده ای به خوبروییچه شود اگر بپویی ره بنده پروری را
فلک از کمال حسنت بت من جمال گیردکه به چرخ بنده کردی مه و مهر و مشتری را
به فریب چشم جادو همه عالمی ربودیبه تو داده سحر بابل همهٔ فسونگری را
رخت آفتاب خواندم بسی اشتباه کردمچه مناسبت به خوبی تو و مهر خاوری را
سر و زر خوش است روزی که به پای دوست ریزیتو که خواجه بخل ورزی چه کنی توانگری را
عجب از جناب شوکت که ز بندگان نپرسدز شهان کجا گدایان ببرند داوری را
تو که شیخ نکته دانی، تن فضل را روانیز غم فلک بجانی، چه کنی سخنوری را