شمارهٔ ۱۰ - بی شمع جمال تو
فکری بنمایید که دیوانهام امشبدیوانه ز هجر رخ جانانهام امشب
بندید ره سیل که توفان سرشکمترسم ببرد خانهٔ ویرانهام امشب
بی شمع جمال تو در این کلبهٔ محنتپر سوخته از هجر چو پروانهام امشب
بیچارهٔ همسایه نخوابید زمانیاز گریه و از نالهٔ مستانهام امشب
این ملک فنود است نه یاری نه رفیقیجز غم که بیاید سوی کاشانهام امشب
جان بر لب شیخ آمده از حسرت لعلشگویی که مگر پُر شده پیمانهام امشب