گنج

شمارهٔ ۳ - غمزهٔ عاشق کش

۸ بیت
گیرم نهان کنم به دل اسرار خویش راپوشم چگونه دیدهٔ خونبار خویش را
پندم مده ادیب که مجنون کوی عشقتغییر کی توان دهد اطوار خویش را
ناصح زشنع دار مترسان مرا که منبر دوش میکشم به رهش دار خویش را
آخر مریض عشق توام ای صنم بپرسیک ره ز لطف حالت بیمار خویش را
طالع مدد نکرد که روزی به کام دلبینم نشسته پهلوی خود یار خویش را
یاران خویش را همه بیگانه کرده ایتا آشنا گرفته ای اغیار خویش را
آخر قتیل غمزه ی عاشق کشت شویمدانسته ایم عاقبت کار خویش را
شیخ از شراب عشق علیرغم زاهدانآلوده کرد سبحه و دستار خویش را