شمارهٔ ۴ - دشمن خانگی
این دیده تبه نموده کارم راآشفته نموده روز روزگارم را
بدخواه منست و دشمن جانمچشم من و برده اعتبارم را
این دشمن خانگیست می دانمبر باد فنا دهد غبارم را
از نور بصر بسی خطر دارمنور است و به جان فکنده نارم را
من کشتهٔ چشم یار غمازمخواهید از او به کینه ثارم را
در رهگذری نظر به رخساریافکند و نمود سخت کارم را
دل برد ز بر ربود هوش از سرزان صبر ربود و زین قرارم را
گه خسته ی عشق مهوشی سازداین قلب رمیده ی فکارم را
گه بسته ی زلف دلکشی دارداین خاطر مستمند زارم را
بیند رخ خوب و دل دهد از کفگیرد ز من و دل اختیارم را