گنج

شمارهٔ ۱۴ - دوای دل مسکین

۶ بیت
آری آن رشک قمر دلبر دیرین من استمن چو فرهادم و او خسرو شیرین من است
صنما سرو قدا ماه رخا لعل لباچشم شهلای تو غارتگر آیین من است
طرفه حالی است که من سوخته ی عشق و هنوزناصح بی خبر اندر پی تسکین من است
بعد از اینم گله از محنت تنهایی نیستدر شب هجر اجل بر سر بالین من است
رشته ی سبحه تو را زلف پر از چین ما راهمه دانند که این دین تو آن دین من است
برو ای شیخ و زمینای نشاطم بگذرنوش این باده دوای دل مسکین من است