شمارهٔ ۸۷ - تتبع خواجه
هرگز گدای میکده از شاه غم نداشتکز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت
تنها نه من به خاک مذلت فتادهامهرگز فلک بر اهل خرد جز ستم نداشت
دارم سفال کهنه میخانه پر شرابکین آیینه سکندر و این جام جم نداشت
در هجر گو بمیر هر آنکس که در وصالجور و جفای دلبر خود مغتنم نداشت
جز قامتت که سوی اسیران خرام کرددر باغ دهر سرو سهی این قدم نداشت
آن طفل شوخ مرغ دل خلق صید کردبا آنکه دام طره پر پیچ و خم نداشت
فانی به فکر آن دهن ار مرد نیست عیبکی بود کو عزیمت ملک عدم نداشت؟