شمارهٔ ۷۹ - تتبع خواجه
بیا که عرصه میخانه عشرت آبادستز ساحتش خس اندوه رفته بر بادست
کتابه در عالیش این رقم کین دربآنکه از دو جهان رو نتافت نکشادست
ز تاق مرتفعش این صدا رسید به گوش«بیا که قصر امل سخت سست بنیادست »
به سوی مغبچه رندانش را خطاب که خیز«بیار باده که بنیاد عمر بر بادست »
سرور نغمه گرش اینکه داد عیش دهیدبه نقل و باده که کار زمانه بیدادست
سبو ز غلغل می کرده این ندا که بنوشقدح که دیر کهن را بسی چو تو یادست
به جلوه ز آئینه جام چهره مقصودکه هست کشته باو چشم هر که افتادست
بدار ساقی ازان جام می که شد عمریکز اشتیاق ویم کار آه و فریادست
که مست گشته کنم ترک خویش چون فانیهرانکه مست خراب این چنین شد آبادست