شمارهٔ ۷۶ - ایضا له
زهی از تاب می گل گل شگفته باغ رخسارتز هر گلخار خاری در دل عشاق بیمارت
بدان رخسار و قامت گر نمایی جلوه در گلشنقیامت افتد از قامت ز رعنایی رفتارت
به دام زلف هر سو دانه خالت عجب نبوداگر مرغان باغ قدس را سازی گرفتارت
بدان سان حسن و استغنای خوبی گر نگه داریحق یاری امیدم آنکه باشد حق نگهدارت
مرا شد عشق و قسمت شد ترا زهد و ریا ای شیخبه کار من مرا بگذار و رو تو هم پی کارت!
برون از دورت ای گردون محقر کلبه ای خواهمکه می بارد غبار درد و غم از طاق زر کارت
درم بگشای پیر دیر که اینک آمدم سرخوشبه عذر توبه و تقوی بگردن بسته زنارت
گدای عشق را اندک تفقد گر کنی امروزبود ای پادشاه حسن فردا اجر بسیارت
تو ای فانی که در سر هرچه بودت رهن میکردیعجب نبود که سر مانی کنون چون نیست دستارت