گنج

شمارهٔ ۵۷ - تتبع خواجه

جفا و جور توام بر دل است و لطف عنایتبه شکر آن نتوانم ادا چه جای شکایت
پی صبوح شب تیره ره به میکده بردممگر که همت پیر مغان نمود هدایت
ربود هوش دلم را به عشوه مستی ساقیچه می که گفتیش و ناچشیده کرد سرایت
شراب تلخ بسی خورده‌ام ز ساغر دورانولیک جام می هجر مهلک است به غایت
ز حدت غم و دردم ز عشق یار که آگهکه نه بدایت آن ظاهر آمد و نه نهایت
قدح چه پر کنی ای شوخ میْ‌فروش به قصدممرا که جرعه‌ای از ساغر تو هست کفایت
هجوم لشکر هستی چو گشت قاتل فانیبه جز شراب فنا همدمی نکرد حمایت