شمارهٔ ۲۳۱ - تتبع خواجه
نبینم سوی او گرچه به رویش آرزومندمچو در مجلس بود آن مه بدین مقدار خرسندم
ز هجرت گریههای تلخ زهرم در مذاق افکندچه باشد کام جان شیرین کنی از یک شکرخندم
به چشم آن لحظه بنشاندم نهال سرو قدت راکه از بستان دل نخل خیال غیر برکندم
خوشم با قطره خون کز جگر آید همانا هستجگر پرگالهها فرزند و چون فرزند فرزندم
شکاف تیغ هجرش را به سوزن اینکه میدوزیرها کن شاید از مژگانش آید ناوکی چندم
ز زلف کافری زنار بستم بر میان لیکندروغی تهمت اسلام و دین بر خویش میبندم
سگ دیوانه بگریزد ز آشوب جنون منچه نادانی تو ای ناصح که میخوانی خردمندم
مگر می قطره قطره در گلو ریزم که آسایدز تیغ محنت هجران دل برکند برکندم
من از دیوانگی رسوای عالم گشتم ای فانیز من دیوانهتر آن کاو درین حالت دهد پندم