شمارهٔ ۲۳ - اختراع
ز عشق هست به دل بار صد هزار مراهنوز شکر بود صدهزار بار مرا
گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخبه حور و کوثرت ای پارسا چه کار مرا؟
به بوسه ای که دهی و کشی منه منتچه منتم ز تو چون گشت انتظار مرا؟
به جرم عشق و می از شحنه ام ضمان طلبدبه پیر میکده عشق گو سپار مرا
ز می خمار بود و ز خمار می نوشمبه دور باده تسلسل شد آشکار مرا
مگو مرو بسوی دیر وه چو مغبچگانبرند موی کشادم چه اختیار مرا
ز جرم باده چه باکم که دوش هاتف غیبز لطف شامل او کرد امیدوار مرا
دگر مگوی که چون مست سازمت بکشمچه سود ازین سخنت کشت چرن خمار مرا!