شمارهٔ ۲۱۸ - مخترع
ز هجرت ای مَهِ بیمهر دل نابود شد تن همچه بودی گر بدان دو رفته همره بودمی من هم
اگر میرم نخواهم دوخت زخم تیغ آن قاتلز مریم رشته گر آرند و از عیسیش سوزن هم
ز عشق صد گره در کار بود از هجر یار اینکگره افتاد بر چاک گریبان بلکه دامن هم
جدا زان زلف و رو سال و مه از بس رنج مهجوریملول از شام تیره گشتهام وز روز روشن هم
مرا تا بار سر برداشتی از گردن ای قاتلسرم شد زیر بار منت تیغ تو گردن هم
ز هجرت خانه دل تیره بود ای مه خوشم اکنونکه در وی تیغ و تیرت رخنهها افکند و روزن هم
سرم گرد سرت گردد چو خواهی دورش اندازیز بس سنگ جنون خوردن شد او سنگ فلاخن هم
شه و بزم نشاط ایدل گدا و کنج میخانهچو نبود صاف ساغر بد نباشد دردی دن هم
ازان بد عهد دل را گر توانم کندن ای فانیکنم شرطی که دیگر دل به عهد دلبران ننهم