گنج

شمارهٔ ۱۶۷ - در طور مخدومی

قافیه: امافکند۹ بیت
از غم یک شب که در هجرش دلم زاری کشیدبا کسی مانم که او یک سال بیماری کشید
سال‌ها اندوه شام فرقتم داند کسیکز غم هجران شبی تا روزی بیداری کشید
عشق بهر وصل جستم پیشم آمد هجر وایکآنچه من آسان گمان بردم به دشواری کشید
دار گو معذور در دیوانگی و مستیمآنکه در دوران بلای عقل و هشیاری کشید
چید آنکس از گلستان حیات خود گلیکز کف ساقی گلرخ جام گلناری کشید
من که می مردم بغیر از التفات اندکشکی بمانم زنده چون اکنون به بسیاری کشید
ساقیا زنگ دلم بردار از یک دور جامزانکه زهر غم بسی از چرخ زنگاری کشید
جانم ای یاران فدای آنچنان یاری که اومحنت و اندوه یاری از سر یاری کشید
فرد شو فانی که این بار گران سنگ خودیمرد یا افکند یا خود از سبکباری کشید