گنج

شمارهٔ ۱۶۱ - در طور شیخ

دو زلف کان مه نامهربان به تاب افکندنقاب بر مه و برقع بر آفتاب افکند
به طرف مصحف عارض نمود حلقه زلفنشانه را پر طاوس در کتاب افکند
معاشران همه بیدار کرد بهر صبوحمرا چو دید روان خویشرا بخواب افکند
به دست جام مرادش همیشه پر می بادمرا به دیر مغان آنکه در شراب افکند
بآب خضر مگر کرد زهره را ممزوجکسی که آب خضر در شراب ناب افکند
وگر به لعل می آلود ساقی سرمستبجانم آتش و در چشم اضطراب افکند
ز عشق با جگری سوخته بود فانیچو مفلسی که در آتش جگر کباب افکند