شمارهٔ ۱۶۰ - تتبع خواجه
چه عجب گر خوی آن چهره دل ما ببردکوه را سیل چنین گر رسد از جا ببرد
به تماشای چمن رفتن آن سرو خوش استنیست این خوش که رقیبش به تماشا ببرد
دل مجنون شده چون صید غزال لیلستسود نبود عربش گرچه ز صحرا ببرد
دل که بی عاشقی افسرده نماید ای کاشکه سمومیش درین دشت به یغما ببرد
اندر آن کوی مگو نام تو شیدا چون شدپیش او کیست که نام من شیدا ببرد
یار مهمان و مرا ضعف که آیا بی میطرف میکده تسبیح و مصلا ببرد
فانیا گشته ز دیرش مگر آرند بروندل آن را که می و ساقی ترسا ببرد