گنج

شمارهٔ ۱۵۷ - تتبع خواجه

ای خوش آنانکه سحر دامن یاری گیرندقدح باده پی دفع خماری گیرند
رفعت پیر مغان بین که فلک را به نجومز آتش غیرت او دود شراری گیرند
خاک آن شاه و شانم که گه کشتن خلقترک صد خون ز فغان دل زاری گیرند
ما به رندی چو علم بر در میخانه زدیمنه که ارباب نصیحت پی کاری گیرند
اول آنست که رندان ز جهان دامن خویشدر نوردند ولی دامن یاری گیرند
گفتمش جان ز پی بوسه ای گیرند بتانزیر لب خندزنان گفت که آری گیرند!
خلق زیر فلک آن روز بگیرند قرارفانیا کز روش افلاک قراری گیرند