شمارهٔ ۱۳۹ - تتبع خواجه سلمان
هر که را دل مبتلای چون تو جانانی بودهم فدا سازد گرش هر مو بتن جانی بود
چون خیال آرم کشیدن آن تن نازک ببرمنکه هر سو کرده سر از سینه پیکانی بود
ای مسلمانان چه خوانیدم به مسجد چون به دیررخنه در دینم فکنده نا مسلمانی بود
کی من مجنون توانم دید روی آن پریکش بدیدن عقل کل مدهوش حیرانی بود
اشک خون پیدا برویم راند وان کاندر دلشاز فراق لاله رویی داغ پنهانی بود
زو جدا گشتم ندانستم که از بی طاقتیآه و اشکم در غمش هر لحظه طوفانی بود
منع فانی کرد ناصح از جنون و عاشقیکی بود باور که او این نوع نادانی بود