گنج

شمارهٔ ۱۱۷ - در طور خواجه

صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریختچون که در گل شبنم می را به گلگون جام ریخت
یافت آرامی دلم کاخر دلارامی چنینمی به بی آرامش دلهای بی آرام ریخت
صبح دولت شد عیان از مطلع اقبال اوکافتاب می چو صبح صادق اندر کام ریخت
صاف می در جام جم شه را که در دیرم بس استدر سفال کهنه آنچش رند درد آشام ریخت
شام و صبحش فرخ و فرخنده باشد هر که اوباده عشرت ز صبح اندر قدح تا شام ریخت
مردم و کام دلم برنامد از تیغ جفاشخون مردم را چنین کان قاتل خودکام ریخت
پیش رندان سرخ رو شد فانی از یک جام میگرچه در میخانه آب روی ننگ و نام ریخت