شمارهٔ ۵ - منهاج النجات
زهی از شمع رویت چشم مردم گشته نورانیجهان را مردم چشم آمدی از عین انسانی
ملک را از پی آوردن خاک تو حمالیفلک را بهر طرح ملک ترکیب تو میدانی
طلسم خلقتت را دست قدرت کرده معماریدر آنجا گنج حکمت از ملک بنهاده پنهانی
ز علم الله به تعلیم شریف علم الاسمابرآورده میان اهل دانش اسم پُردانی
گهی چل روزه طفلی گفته با پیران چل سالهنکات و درس اسرار یقین از علم ربانی
طیور گلشن علوی که قوت و طعمهشان ذکرستبه پیشت جمله بنهادند سر از بس خوش الحانی
جز آن یک مرغ وحشی کو به پیشت سر فرو ناوردکه در گردن فتادش طوق لعن از قهر یزدانی
ترا در عالم ملک و ملایک از ره رفعتمسلم شد خلافت بر گروه انسی و جانی
حریف خیره سر چون از سریر ملک شد خارجترا هم سروری هم سرفرازی گشت ارزانی
همه کروبیان را سر به نزدت ذل خدامیاز آن معنی که گشتی سر فراز از ظل سبحانی
ز تاب کوثر می ساقیان بزم جاهت راهزاران گل به رخ چون لالهزار باغ رضوانی
نمیدانم چه شد با آنکه حق لا تقربا فرمودگرفتی با رفیقت نکته آن دشمن جانی
چرا باید دو معصوم بهشتی را به یک افسونشدن با آن کمال زهد دو مردود عصیانی
مگر زان روز گندم سینه خود چاک زد زین غمکه از چه دشمنت فرمود ترک بنده فرمانی
چو دادی زلف حور از دست زآندم روزگارت راچو زلف حور شد هم تیره روزی هم پریشانی
چو رسوایست کان نوع آدم کامل ز باغ خلدشود در دشت غم سرگشته چون غول بیابانی
سیه رویی و درگه راندگی و غربت و محنتچه بود این جمله را باعث همین یک حظ نفسانی
به چندین سال انابت کردن و رو بر زمین ماندنجهان را غرقه در خون ساختن از سیل مژگانی
که دل ز افغان زارت مرغ و ماهی را به درد آمدغلط گفتم که سنگ خاره را زآن داغ هجرانی
به هر نوعی که بُد باری قبول افتاد آن توبهکه شد مردود چندین سال از استغنای سلطانی
اگرچه سوی تخت کشور اصلی نبردندتولی ملک جهان را یافتی حکم جهانبانی
چنان والی با رفعت که بودش آن همه مکنتبه یک جرمش چهها آمد به پیش از مکر شیطانی
چه سان عرض نیاز آورد تا شد رفع آن عقدهپس آنگه بندگی کردن به صد هول و هراسانی
تو ای غافل که بشماری یکی خود را ز اولادشکنی صد جرم هر ساعت ولیکن بی پشیمانی
نخستت هست این ظاهر که جز حق خالقی نبوداساس دهر را ناظم بنای چو خرابانی
بدینسان آفریننده تو نفست را گزینندهپرستش را که خاکت بر سر این نفس ظلمانی
جهان روشن ز نور آفتاب اما تو چون خفاشهمه در پردههای ظلمت شب جسته کتمانی
زبون نفس کافر گشته زانسان که میترسمچو گویی لا اله الا الله از دنبال نتوانی
چو لالا آلهت لای لات آمد آله آنجاچه گنجایش پذیرد گرچه تو خواهی که گنجانی
درون ذره سرگشته چون پنهان شود خورشیدمیان قطره گندیده بحر آب حیوانی
چه اسلامست این کز سستیش کفار اگر خنددبرو شاید که آخر شرم آید زین مسلمانی
صنم کش خود تراشد بنگر آرد بندگی برجاصمد را بندگی نیکو ندانی کرد تا دانی
شهادت گر ه باشد بر زبانت لیک در تصدیقمکدر کرده مرآت دلت را زنگ نسیانی
وجود پاک طاوسان قدسی آشیان را همنهی از روی عقل خود برون از حد امکانی
ولی بهر ملون مرغکی بازیگر چرخیمعلقها زنی چون چرخ تحتانی و فوقانی
کتاب ایزدی کز عظم پشتش بر زمین چسپداگر یک حرف ازان بنوشته بر پشت فلک مانی
ز خفت کاه برگی نشمری هر حرف صوتش راکه باشد وقت کهگل ساختن مزدور کهدانی
شهان ملت و اعجاز نپسندی که نپسندنددعای رب هب لی کردن از ننگ سلیمانی
ولیکن دانه پوسیده را از سستی همتاگر خود دست یابی از دهان مور بستانی
قیامت قامت خوبان شماری جنت و دوزخوصال و هجرشان گویی ز فرط ناقس ایمانی
زهی کوری بباغ آفرینش کز سر غفلتفلک را نیلفر دانی و طوبی را گیه خوانی
وجود خیر و شر زانروی بر پای قدر بندیکه پایت را ز بند امر و نهی شرع برهانی
ولی در گردنت آن بند چون حبل الورید آمدبود دشوار از گردن برون کردن به آسانی
نمازی را که مأمور آمدی بهر عبودیتکه در کردن نئی معذور ار آدابی و ارکانی
بیادت ناید ار آید کنی زانسان که در بردنبسوزاند ملک را بال و پر از فرط نیرانی
قبول عام را از مسجد آئی دیرتر بیرونکزین مسجد گزینی خوبتر صد بار رهبانی
کند رهبان بهر سجده وضوی پیش بت بنگرکه تو بی غسل پیش حق نهی بر خاک پیشانی
زکاتی را که خواهی دادگاه کیسه وا کردنگره بربند کیسه افکنی هم بند همیانی
نیاری بذل کرد از چل یکی هم صاحبانش راچل درچل گر اموال تو باشد جمله تالانی
نداری روزه ماه صیام آنسان که حق فرموداگر داری بود آن هم برای صرفه نانی
کجا نان ریزه ات موجود گردد ذره سان گر خودگه افطار باشد قرص مهرت گرده خوانی
نداری روزه ور داری نکرده سجده را رنجهوگر کردی وضو را آب جو از خود نرنجانی
وگر از غایت اسلام میل حج کنی ناگهمتاع مکه پرسی از گرانی یا خود ارزانی
اگر سود نکو امید باشد بار بربندیدرین حج فرق کی باشد در اسلامی و نصرانی
وگر سود امید نفع نیکو باشدت صد عذرز خوف راه و کم سرمایگی و ضعف جسمانی
بود ایمانت آن اسلامت این ای مؤمن مسلمجز این هم کافریها باشدت در پرده پنهانی
درشتیهای چرخت بخشد اندامی مگر زینسانکه ظاهر کرده از راه مجره شکل سوهانی
ولی ز انصاف ناهمواری نفست اگر بینیدرشتی فلک با آن برابر هم نگردانی
پی مشکین غزالان حله کتان بیاراییولی خود را فزون گیری ز غزالی و کتانی
چو قارون گر دهد دستت که سازی گنجها پنهاننخواهی بهر آن در ملک دنیا غیر ویرانی
هزاران بت درون خرقه ات پنهان و افزونترنمایی خویش را در خارق عادت ز خرقانی
نپاشی در زمین دل به جز تخم امل هرگزچه سان امید برخوردن بود زین دانه افشانی
نهی در مزرع جان خرمن حرص و هوس هر سوکه آتش اوفتد در خرمن ار اینست دهقانی
در آن خرمن چو بحر قهر آتش زد نیارد کشتاگر ظاهر کند سیل سرشکت موج طوفانی
فرشته فی المثل در شکل انسان گر شود ظاهرنماید راه شیطانت که جویی بهر مهمانی
لبالب راح ریحانش داری تا کنی مستشسرشته داروی بیهوشی اندر راح ریحانی
فلک ایمن نماند از تو با این دیو فعلیهانمی ترسی ز قهر ایزدی ایمن چه سان مانی؟
گه اخذت بود سنگین کز استنجا شده رنگینز دست صاحب خون شکم لعل بدخشانی
به گاه بذل اگر خود قطره بولست از استغناچنان باشی که می پاشی به عالم در عمانی
به نفست گرچه فرعونیست ور پیدا شود فرعونبه خود نپسندی اندر خدمت او را غیر هامانی
چه فرعون و چه هامان گر دهد دستت چنان خواهیکه صد فرعون و صد هامان ترا باشد به دربانی
نترسی موسی ار آید که از کوی سر فرعونعصای سر کجش هر دم نماید لعب چوگانی
نمودن در ید بیضا چو سایه از عصای اوفتد بر خاک از او آید به دفع سحر ثعبانی
عروس ساحر چرخت بدرهای کواکب هستچو چشم از خواب غفلت واکنی کمپیر دندانی
کنی همچون عروسان جامه سرخ و زرد به باشدبر مردان ازان پوشیده ها صد بار عریانی
اگر پایان و بالای جهان آن تو شد یک سرز مغروری شعار خود کنی چون صبح خندانی
که تا شامت فلک هر صبح میراند زنان هر دمز پایان تو شلاقی ز بالای تو اپیانی
چه از لعل و در گوشت که چون گردون پی تأدیببمالد گوش نتوانی که گوش خود بجنبانی
کلام حق نیاید بر زبانت از ره ندرتاگر صد ره تناورهای عشرت بر زبان رانی
ولی مصحف ترا رخسار شاهد باشد و در ویپی زینت نهاده خالها آیات قرآنی
اگر پیش عزیزی یک درم داری پی اخذشهمه گر یوسف مصری بود سازیش زندانی
نبخشی یا رها ندهی مروت کرده گر صد رهشفاعت یا ضمانیت نماید پیر کنعانی
وگر گنج کسی پیشت بود و او گشته محتاجتدهی گر حبه اش ناری بخصلتهای احسانی
کسی بر آسمانت گر رساند از ره تعظیماگر دستت دهد او را دهی با خاک یکسانی
شوی آتش که صد سال ار مجوسش روشنی بخشدچو یک دم در وی افتد ضایعش سازد ز نیرانی
ز بس تار لباست آنچنان کسوت کنی خود راکه نی دامانی از وی فهم گردد نی گریبانی
چو کرم قز بصد رسوائیت بیرون کشند از ویکه هم گور تو بوده هم کفن از عین پیچانی
تنی از رشته جان پرده زانسان که گر میریشوی بی پرده از بازیچه های چرخ گردانی
گه می خوردن آنگه روح بازی با بتان کردنبود هر حظ نفسانی برت یک فیض روحانی
عجب نبود که روحت مرده و تو زنده نفسیبه جای فیض روحانیت بودن حظ نفسانی
سگ مردان بود نفس و تو از سگ سیرتی گشتهسگ این نفس کافر آنت مردی این مسلمانی
بر مردان ز مردی چون زنی دم چون سگ ایشانسگت کرده ز محذولی نه بل کز فرط خذلانی
تماشا بین که لاف شیرمردی هم زنی از کبراگر چون یوز نشینی بر فراز خنگ جولانی
گمانت اینکه آن خنگیست جولانی بزیر رانندانی یوز از مرکب نباشد غیر پالانی
ز می تر دامنی وز بیخودی سازی گریبان چاکمگر گشتت گریبان چاک ازین آلوده دامانی؟
نه تنها دامنت تر شد بلای باده از بیرونبلائی از درون هم باعث این گشت تا دانی
بدینسان دامن تر هر طرف دامن کشان تا کی؟نخواهد گشت دامن گیر یک راهت پشیمانی
ترا هر چند این گمراهی آمد از پدر میراثهم از غوغای نفسانی هم از وسواس شیطانی
ولی لاحول و آنگه بازگشتت نیز مور وثیستظلمنا ربنا گویان بمهجوری و گریانی
عجب نبود که صد چندین گنه را پاک شوید گرشود ظاهر بروی بحر رحمت موج غفرانی
خداوندا منم آن بنده ظالم به نفس خودکه صد چندین که گفتم آیدم از نفس ظلمانی
اگر صد دوزخ دیگر بسازی بهر تعذیبمسزاوارم وگر هم بخشیم هستت بآسانی
به صد چندین که گفتم قایلم اما سه کار از منبه درگاه تو هرگز نامد از بد سیرت و سانی
بگویم تا بداند خلق عالم زانکه در پیشتبگفتن نیست حاجب زانکه میدانم که میدانی
یکی آن بود کز من گرچه صد عصیان به فعل آمدنکردم فخر جز با صد سیه رویی پشیمانی
ز نفسم گر خطا آمد ولی از بیم کارم بودز افغان آتش افروزی ز مژگان اشک غلطانی
دگر یک آنکه در شرح رسولت آن شه ملتگل نار براهیمی و خفر آل عدنانی
رسول ابیض و اسود امام یثرب و بطحاامید فاسق و فاجر شفیع سارق و زانی
به فعل ار قاصر افتادم ولی از روی صدق دلهمیشه بوده ام کامل ز توفیقات رحمانی
دگر در خدمت مخدوم تقصیرم اگر هر چندنگنجد در زمین و آسمان از بس فراوانی
ولیکن گوهر صدق دعایم از برای شهفزون شد در بهار از قطره های ابر نیسانی
چه شه آن شه که نتوان گفت اندر طارم رفعتچو خورشیدش نشد ثانی که خورشیدش بود بانی
گه کشورستانی گوهر درج عمر شیخیدم صاحب قرانی اختر اوج تیمورخانی
ابوالغازی شه عالی گهر سلطان حسین آمدکه آمد خان بن خان تا حریم یا فسو علانی
ز عزو مکرمت تا یافتش خاقانی و شاهیز ارث سلطنت تا آدمش خانی و قاآنی
زهی از روی رفعت پایه پستت فلک قدریزهی از راه شوکت رتبه ذاتت جهانبانی
ز انجم کثرت خیلت فزون از نسبت عقلیز گردون رفعت قدرت برون از حد امکانی
نه درک دقتت مغز خرد را میل مبهوتینه نطق دلکشت ذکر ملک را رنگ هذیانی
بی سنجیدن بر تو بودن کفه گردونرابود دو نیمه ارزن پوست را آئین میزانی
به نزد رای پاکت هم بسی روشن شوند از خودبه جرم مه رسد قیری به قرص مهر قطرانی
چو بهر شمسه خرگاه جاهت زر ورق جویندنیابد صفحه خورشید آنجا قدر کمسانی
بود هر دوره ای را چرخ اعظم نقطه مرکزبه قصر حشمتت چون گسترند اطباق سلانی
اناری باشد از طاس فواکه بزم جاهت راقضا گر جوف گردونرا کند پر لعل رمانی
چو دود آتش مهرت بود چرخ دگر باشدشرار آنجا به بهرامی ز کال آنجا به کیوانی
بتان هر سو چو انجم انجمش چون کرم شب تابستچو گردد مهر رایت مایل بزم شبستانی
نفاذ امر را چون بشکنی طرف کله نبودقدر را غیر مأموری قضا را غیر هامانی
ز خنک چرخ سیرت نیمه نعل کهن افتدسزد کین کهنه گنبد را کند طاقی و ایوانی
شها مدح تو نبود حد من زانرو گه الکنرسول الله را گفتن نیارد نعت حسانی
ولیکن داشتم طبع آزمایی را هوس یکرهکه گویم چند بیتی موعظت در طور خاقانی
نمیدانستم آن تا در چه رنگم رو دهد و اکنونرسید از مبداء فیض آنچه بنمودم سخن رانی
مسلسل ز ابتدای آفرینش تا بدین ساعتسخن در یک قصیده راندم از روی سخن دانی
بهر بیتش کتابی درج کردم سر به سر حکمتبهر یک درج پنهان ساختم صد گوهر کانی
بیان حال خود ز انصاف کردم وانگه اوصافشبود هم بهره گیرد از تو جهای وجدانی
چنان بیدار کردم اهل عالم را ازین گلبانگکه ناید خوابشان تا حشر از اندوه و پژمانی
چو منهج شد نجات خلق را از تیه گمراهینهادم نام منهاج النجات از لطف سبحانی
سخن هر چند جان پرور بود خواموشی اولیترطریق اولی ار داری نگه ساکت شو ای فانی
همیشه تا که در عرض سخن گرچه بود قانعممل افتد ادا مقصود را افتد چو طولانی
بود طول حیات شاه چندانی که در عرضشعطارد عاجز آید گر کند صد دور کیوانی