گنج

شمارهٔ ۶ - نسیم الخلد

معلم عشق و پیر عقل شد طفل دبستانشفلک دان بهر تأدیب وی اینک چرخ گردانش
دبستان بین معلم را که باشد از ره معنیعناصر چار دیوار و رواق چرخ ایوانش
عجب کج مج زبان طفلی که استادی بدین دقتبه عمری یک سبق آموختن نتواند آسانش
عجبتر آنکه بعد عمری ار دانست در ساعتز لوح خاطر خود پاک شوید زاب نسیانش
چه گویی طفل کان پیر خرف دعوی دانائیرساند آنجا که گفتند اهل درد و شوق نادانش
ازان استاد و شاگردی نتیجه کی شود حاصلکه آن شد نور و این ظلمت بهم آمیخت نتوانش
که تعلیمی که گوید این معلم سر به سر یابیمصون از نقص جهل و کامل از آئین عرفانش
نماید ره به سوی گلشنی کز غایت نزهتبود طوبی قد حورا و کوثر لعل رضوانش
مگو طوبی که باشد سروهای آن چمن یک سرالفهائی که یابی جلوه گر در باغ ایمانش
ز بس زیب و نضارت از کلام پاک سبحانیشده جناب تجری تحتهاالانهار در شانش
زلال چشمه خضر آمده یک ساغر از حوضشمثال صفحه خورشید یک ورد از گلستانش
نسیم عیسوی انفاس سکان خوش آئینشزبور لحن داودی ز مرغان خوش الحانش
ز سنگ ریزه انهار از بس جوهر و قیمتخجل صد ره در عمانی و لعل بدخشانش
به فراشی او خس رفته از دم عیسی مریمبه دربانی به کف کرده عصا موسی عمرانش
چنین گلشن نباشد غیر باغ معرفت ای دلکه کرد آراسته از بهر کامل صنع یزدانش
چه کامل آنکه از تعلیم های این معلم یافتشرف ویرانه ظاهر ذخایر گنج پنهانش
ازان ویرانه هر جغد آمده زانسان همایون فرکه اندر سایه بهر کسب دولت رفته سلطانش
وزین گنج کیانی کمترین گوهر بدان قیمتکه گر غایب شود ملک جم و کی نیست تاوانش
خوشا جمعیت باطن بدانسان سالکی فانیکه حفظ این چنین گنجی کند ظاهر پریشانش
خوشا معموری ملک دل آن رهرو کاملکه شد شهر بدن از بهر پاس گنج ویرانش
به ظاهر خار در پای برهنه رفته در معنیبرون آورده حور از نوک سوزنهای مژگانش
به ذکر باطنی دایم ولیکن خرقه صد چاکگل جنت که بر اوراق باشد بیت قرآنش
ز سر تا پا ملامت لیک ذات واحدش در دلالف سان در ملامت آمده شمع شبستانش
به قطع راه هستی خوی فشانش چشم مستعجلچو ابر رحمت و درها بحر فیض بارانش
به باطن غرق دریای وصول اما به ظاهر دستبه جسم مکتسب کشتی رهان از بحر عمانش
به طی ارض از مشرق و مغرب طرفة العینینه در روزی خرام از کاهلی مهر فلک سانش
برش از همت عالی و ترک حظ نفسانیفلک چون شاهد مردود و خال چهره کیوانش
کهن خرقه که در وجد و سماع افکنده از گردنبه دامانی چرخ افتاده خوش طوق گریبانش
شده از بس حقارت چرخ اعظم نقطه سان مرعیچو گاه وجد در دور آمده پر گار دامانش
مگس مانند غوغا در ملایک آمده هر سوچو گشته پهن خوان وحدت اندر ذکر مهمانش
مسیحا صبح فطرت فیض یاب از پاس انفاسشخضر در شام ظلمت جرعه نوش از آب حیوانش
نه باکش زانکه غرقاب حوادث سر کشد بر چرخچه غم سکان گرد عرش را از نوح و طوفانش
تو ای دل گر همی خواهی کز اطوار چنین کاملکه از عهد الست افتاده با حق راست پیمانش
نسیبی باشدت وان فی الحقیقة گر میسر نیستمدد ناگشته توفیق اله از لطف و احسانش
ولی آن هم که طبع بد منش بر شیوه نیکانشود مایل نشانی باشد از توفیق سبحانش
اگر مرد رهی از نفس ناپاکت گذر وانگهدرا در شارع دشتی که پیمودند پاکانش
ولی اول برآور غسلی از اشک پشیمانیخوش آنکو حق نسازد زین پشیمانی پشیمانش
پس آنگه گر توانی مرشد کامل به دست آورکه ره دورست و پربیم و مسافر کش بیابانش
عجب وادی که دوزد پای رهرو را بهر گامیبه منع وصل مقصد بر زمین خار مغیلانش
گرفتار آمده نسرین گردون چون مگس هر سوبه دام تارهای عنکبوت از برگ و اعضانش
بهارش را بود سیلاب هر جانب سراب آنگهسموم ازبس ملون تازه گلهای بالوانش
فضایش را بهر گام آمده صد آفت مهلککه یابی اژدها در قطع آن از جان هراسانش
دو صد کوه بلا در وی کشیده تیغ خونریزیبه دامن سنگ بر هر سو ز بهر سنگ بارانش
هزارش بحر آفت غرق هر گرداب صد گردونبه عواص خرد نی ساحلش پیدا نه پایانش
نهنگش را چو ماهی زمین هر روز دو طعمهولی از التهاب جوع دیگ معده تفسانش
هزاران بیشه در وی لیک بر هر برگ بنوشتهز خط آبکش جز حرفهای یاس و حرمانش
ولی در بیشها افتاده آتشهای جانسوزیکه فوق سبزه گردون کشیده شعله نیرانش
به هر منزل بلند و پستی آن دشت تا حدیکه افتاده ثری بالا ثریا مانده پایانش
رهی زینسان که شرح آمد چو پیش راه رو افتدیقین است اینکه بی رهبر نمودن قطع نتوانش
بود آن راهبر از روی معنی مرشد کاملکه در قطع چنین راهست هر دشواری آسانش
نخست آن مرشدت اندر ره دین هر چه فرمایدهمی باید قبولش کردن و پذیرفتن از جانش
بود فرض اولت مأمور کردن نفس کافر راپس اندر حضرت سلطان دل کردن مسلمانش
نفرموده ریاضتهای گوناگون کجا گرددملایم آنچنان کافر که آری زیر فرمانش
ز فرق پیر هندو کم نموده ضربه چنگکچو مورش گر زبون گردد کند با خاک یکسانش
به چوب سخت و زنجیر مکرر شیربان گر خودنرنجاند کجا گردد ملایم شیر درانش
نه شیر این خرس رو به باز بل روباه خرس آئینکه شیران جهان آمد زبون مکر و دستانش
رهی این گونه پر آفت ترا این نوع همراهیکه شاگردان بود در رهزنی صد دیو و شیطانش
به وادی چنین هایل نشاید شد بهمراهیکه تابع هست در هر گام صد غول بیابانش
فراغ ره چه سان باشد درون پرهن افعیفرو رفته ته هر موی بهر قتل دندانش
چه افعی کرم شومی مهلکی مقصود را مانعنبرده ره به مقصد تا بکشته شاه کرمانش
چو گشته دشمن آدم که مسجود ملایک بودبرون کرده ز بهر دانه ای از باغ رضوانش
پدر را کرده چون مغلوب بر اولاد مور وثیستبر اعضا سنگ بیدادش به سینه نیش خذلانش
کسی کو بر چنین دشمن شود غالب توان گفتنکه در مردانگی رستم نباشد مرد میدانش
تو از امر چنین مرشد اگر ننهی قدم بیرونزبونت گردد و دیگر خلافت نبود امکانش
ولی مأمور شد بودنت زانسانی که می بایدز هر چه صعبتر زان نبود این دان صعبتر زانش
ترا گوید که چون از مکر و شید نفس وارستیهمی دار از پی آسایش جان زار و رنجانش
وضوی دایمی را ورد خود کن کشور هستیاگر خواهی که سازی زان پر آفت سیل ویرانش
فنا و روشنی را از قیام و گریه شب دانکه شمع این کرد تا دادند جای مهر رخشانش
خاطر بحر دل را همچو امواج پیاپی دانکه بس کشتی که گردد غرقه از آسیب طغیانش
کرا یارای تسکین چنین امواج باشد جزسلیمان احتشامی آنکه باد آمد بفرمانش
به دل نفی و ثبوت لا اله آور با لا اللهبه دانسان کامده تعلیمت از مرشد بدانسانش
مرا از لا الهت ما سوی الله باشد اندر دلزدن نفی الوهیت ز تحقیقات وحدانش
ز الا الله معبود حقیقی باید مقصودکه نص قل هو الله احد شد شاهد شانش
ولی آن ذکر باید آنچنان در خاطر آوردنکه جز مذکر نبود آگه از دعوی و برهانش
الفها بایدت مسمارها تا دوزیش در دلبدان اثبات و نفی آنسانکه ماند عقل حیرانش
دلت چون از ره باطن به حق شد واصل مطلقبه ظاهر هم رعایت شرع را واجب همی دانش
صلوة خمسه کامد پنجه اسلام را قوتادا می ساز مرعی داشته آداب و ارکانش
زکوة از بیست یک شد لیک چون شد بیست را دادهبلی شکرانه را دادند کرده قرض مردانش
به صومت جمله اعضا را ز نامشروع شد مانعولیکن صوم دل آمد ز منع یاد رحمانش
پس آنگه استطاعت شرط حج میدان و امر رهکه نتوان پا نهاد از روی ظاهر در بیابانش
ولی بس راهرو سر پا برهنه مهرسان روزیشده این راه و پا بوده به چارم چرخ گردانش
به رفتن مور چون آزرده گردد در ته پاییکه هر مور اژدها آمد ز رشک وصل جانانش
ازان بر چشم لاغر ژنده پشمین کشد سالککا ناهمواری نفس خشن را هست سوهانش
هزاران داغ از سنگ ریاضت بر تن صوفیبود یک سوی و بس یک سوی در دل داغ حرمانش
اگر جرم تو در میزان محشر کوه قاف آمدبه یک آه ندامت می توانی کرد پرانش
ترا صد بحر طاعت گر بود لیکن ریا آلودچه گوئی بحر طاعت به که گویی بهر عصیانش
درون تیره از نقش درمها هست مدخل راز بیرون پر درم زانسان که گویی شکل همیانش
اگر صد جان بها داده خریدستی طریق فقرخدایت دارد ارزانی که بگرفتستی ارزانش
عدو گر قصد جانت کرد چون قادر شدی بر ویز تقدیر حقش میدان یقین پس دل مرنجانش
خوری خاکستر اولی زان بود کز سفله نان جوییاگر خود قرص مه باشد ته خاکستری نانش
ز حق جوهر چه جویی بلکه از حق هم مجو زانروکه بی جستن هر چاو نموده قسم انسانش
بلائی کز حقت آید به جای نعمتش میدانبجا گر شکر آن نعمت نیاری هست کفرانش
دل روشن که در چاه ریاضت افکنی بینیبه تخت مصر عزت عاقبت چون ماه کنعانش
به ترک زرق شیخ حیله گر را نیست جز نقصانچه باید سود بازاری که شد بر بسته دکانش
تو سر حق اگر داری نهان نبود عجب گاهیکه سر بت نهان دارد درون سینه رهبانش
بتی کت هست محبوب مجازی داریش پنهانبه محبوب حقیق آنشب آمد سرو کتمانش
رضای دوست جستن آن بود کت هر چه پیش آیدشوی راضی و از تقدیر دانی سود و نقصانش
به پند واعظ غافل میفکن گوش و زان بگذرکه در خوابست از غفلت همان افسانه هذیانش
مشو مشعوف امر خارق عادت درین وادیهمه گر وا نماید طی ارضت سیخ خرقانش
بود آئین درویشان کامل این روش بنگرچه زیبا آید ار ظاهر کند شاهان دورانش
ز شاهان نیز نبود لایق این رتبه جز شاهیکه درویشی ز شاهی بر ترست از عین عرفانش
شه درویش وش سلطان فقر آئین که از ایزدفراز تخت شاهی فقر و درویشست در شانش
ابولغازی سپهر سلطنت سلطان حسین آمدکه تا آدم بود اجداد سلطان ابن سلطانش
مگو سلطان که سلطانان عالم هست خدامشازان معنی که ثابت گشت نسبت خان بن خانش
به گاه ملک داری بندگان دارا و دارابشگه سامان کشور چاکران ساسان و سامانش
پی آرام باغ ملک داری گلشن دهرشدرو دو موضع بزم آمده ایران و تورانش
گه آئین ثنای ناپسند آئین جمشیدشبوقت ملک بخشی مختصر ملک سلیمانش
جنابش آنچنان عالی که گر چوب از کف حاجبفتد باشد پس از صد قرن جابر فرق کیوانش
خطابش آنچنان نافذ که بر کوه ار شود واردسراب دشت نابودی شود اجزای لرزانش
یکی از چاوشان کمترش گودرز بن کشوادیکی از چاکران لشکری سام نریمانش
بود بستان خلق او که سازد مرده را زندهنسیم روح بخشی کاید از نسرین و ریحانش
هوای جود او باشد که در فصل بهار اوصدف چون چرخ صد پر در شود از ابر نیسانش
چو اطباق فلک باشد هزاران گسترانیدهکشیده چون شود در روز بار عام شیلانش
دو صد حاتم و برمک برد صد سال ازان روزیچو روز جشن باشد بر زمین نانریزه خوانش
بروی کسروان نور سجود خاک درگاهشبه پشت قیصران خط نشان چوب دربانش
هوا را قطره باران بدان نوعی که بشکافدبدان سان بگذرد از جسم خارا نوک پیکانش
بود تیغش چو جلادی که پوشد کسوت احمرز خون خصم چون پوشیده گردد جسم عریانش
چنان گر ابر بارنده دراید برق در خارادل سنگین دلانرا پاره سازد چشم گریانش
شها در مدحت این نظم مرا هر کس که برخواندنگردد ملتفت با شعر خاقانی و خاقانش
پس از وی ساحر هندی چنان این نظم خود آراستکه مرآت الصفا شد نام از طبع سخن دانش
دگر شد عارف جامی جلال الروح را ناظممشرف ساخته از نعت فخر آل عدمانش
نسیم الخلد کردم نام او در مدح شه زانروکه جانرا هست هر بیتی نسیم از خلد و رضوانش
ز روح این دو استمداد کردم نزد حق لیکندلم هر چان ز حق میخواست فایض شد بدانسانش
به جامی گر ندارم راه دعوی اندر این معنیکه هست استاد من وین نظم گشته زیب دیوانش
به خسرو حاجت دعوی نباشد زانکه خوانندهشود واقف چو آید در نظر هم این و هم آنش
اگر جوهر فروشان بهر سودا سوی هندوستانبرند این تحفه را یا تاجر دریا به شروانش
ز روح خسروم آید دو صد انصاف و صد تحسینز خاقانی ملالتها که کردن شرح نتوانش
همیشه تا که در مرعای دشت دلکش عالمرعیت چون رمه سلطان عادل هست چوپانش
درین مرعا رعیت صد هزاران باد بیش آن نوعکه هر یک را بود چاکر هزاران خان و قاآنش