گنج

شمارهٔ ۴ - قوت القلوب

جهان که مرحله تنگ شاهراه فناستدرو مجوی اقامت که راه شاه و گداست
کجا محل اقامت که قاطعان طریقبنقد دین و دل اندر کمین پی یغماست
چه مرحله است که پا نانهاده بهر شدنز بام مرحله کوس رحیل را غوغاست
عجب رهی که نه مبداء بود درو ظاهرغریب بادیه ای کس نه مقصدی پیداست
درو نکرده مکان مرد و زن همی گذرندازان زمان که گذرگاه آدم و حواست
چو کار ام و اب اینست بس بفرزندانهمی بارث رسد کان عبارت از تو و ماست
هزار سال درین کهنه دیر اگر مانیکه مدتش بیکی لمحه گر نهی نه سزاست
چرا که وقت شدن بعد طول این مدتاگر به نیم نفس گیریش نیاید راست
درین مکان نه امید نشستن است بکسکه از تهتک او ناشسته باید خاست
عجب نگر که مکانی چنین مضیق بتستچنان وسیع که گویی که لامکانش فضاست
عجبتر آنکه ترا با هزار رنج در اوز چرخ صد غم و از اختران هزار جفاست
ز چرخ این رسدت دوره شبانروزیکه صبح عیش تو هر رزو ازو بشام عناست
بجام اخضر گردون اگر نکو نگریز بهر قتل تو دانی که پر ز زهر فناست
بدور مهرش اگر بنگری شود معلومکه از شعاع بقصدت دو صد سنان بلاست
ز چرخ نیز بدان اختیار این گردشکه او هم اندر گردش زبون دست قضاست
چه اختیارش باشد که در هزاران قرنکه دست قدرتش افکنده در ته و بالاست
بکام خویش نیارست یک دم آسودنچنین که چون من سر گشته حال بی سر و پاست
بقدر مهر نگویم که قدر یک ذرهز حال خود نه فزایش گشته و نه کاست
ز سعد و نحس نجومش که در جهان اثرستهمه بامر خداوند قادر یکتاست
هر آنکه کون و فساد جهان بچرخ و نجومنهاده دیده حق بینش را رسیده عماست
کس ار بفسحت غبر او رفعت چرخستکه این زبونی با وی ز چرخ تا غبراست
دلش زکان شده صد پاره خون و بر سر خاکاگرچه کوه به قدر رفیع گردون ساست
نه بیشه شیر کشنده نه موش مرده به کویز جور مور ضعیفش چنان که رنج و عناست
به بین به پیل فلک هیکل قوی پیکرکه بر تن از سر خرطوم پشه اش چه بلاست
همان پلنگ که خواهد بمه زند پنجهبه پوشت باز شده پنجه اش چه سان ته پاست
به تلخکامی چینها به روش بین گرچهکه از تلاطم امواج بحر قله زداست
نهنگ اگرچه بود قهرمان کشور بحربکرم آبی ای از خود فزون همیشه غذاست
باژدها چه نگه میکنی به گنج به بینکه مانده هر یکی از حرص چند اژدرهاست
سخن نگوی ز عنقا که هر که قانع شدفراز قاف قناعت بدان که او عنقاست
نگر با بر بهاری و اشک و فریادشکه چون سیاه لباس از برای خود بفزاست
دگر بصرصر بنیاد کن نگر که چه نوعز خاکسارئی در دشتها جهان پیماست
عقاب گرگ فکن بین که در کف صیادبجز دو بال و دمش خرد رو به صحراست
به بند طغرل و شاهین نگر چو کشتنیانببسته چشم پی قتلشان زمان دغاست
چو ز آفرینش ظالم وشان برین نهجندطریق ظلم کشان هم بجنب این پیداست
اگرچه آهوی چین راست نافه پر مشکچو نافه پوست کنندش بگوی کش چه خطاست
نه طوق مشکین دارد تذرو بر گردننشان چنگل بازش بمانده بر اعضاست
درین که قهقه زن کبک خون خورد دایمنشان حمرت منقار و رنگ پنجه گواست
دلیل آنکه فصیحان نکته شیرین هستزبون محبس ظاهر ز طوطی گویاست
نشان آنکه صبیحان پاک عارض شداسیر خاری آثارش از گل حمراست
بنعلهای مذهب مبین پر طاوسکه نعلهاش بر اعضا ز تیغ رنج و عناست
فتاده بلبل بیدار درون خاکستردرون باغ ملاهت ز آتش سوداست
عجبتر اینکه گل دلربای آتش رنگبخون نشسته ز اندوه و چاک کرده قباست
اگرچه نیست ز سرگشتگی به پروانهبغیر سوز و گدازی که واله و شیداست
بشمع سوختن و مردنش نگر که چه سانپی عزای خودش گاه ناله گاه بکاست
ز مور اگرچه همی شرزه شیر در رنجستچه سود چون که خودش پایمال در ته پاست
ز پشه گرچه به پیل دمان رسد آزارز دود یک سر گین دود سانش رو بقفاست
اگرچه جوهر علویست آتش روشنچه لرزه ها ز تب محرقش که بر اعضاست
هوا ممد حیاتست خلق را لیکننگر که چون ز تعفن ازو بدهر وباست
اگرچه هست من الماء کل شی حیغریق او را موتست ازو کجا احیاست
مگو که خاک بود منبع سکون و قرارز باد چرخ زنان پیکرش نگر که سباست
بهیچ شی ز اشیا جنس مخلوقاتاگر قوی و ضعیف و اگرچه شاه و گداست
بدهر کامی بی محنتی میسر نیستبغیر قادر بیچون که خالق اشیاست
هر آنچه شد ز ازل آفریده تا بابدزبونیش همه بر آفریدگار گواست
چو شد یقین که چنین است کار خالق خلقبغیر آن نشود هر چه هست او را خواست
پس آنچه کرده ترا امر و نهی ما امکنبباید از پی آن خویش را گرفتن راست
نخست هر چه ترا فرض و واجب است بشرعنوافل و سنن آن جمله را طریق اداست
بیان معتقداتت که نام شد ایمانکه گفتنش بزبان داشتن بدل شد راست
نخست داشتن ذات پاک حق میدانبدین طریق که باقیست بلکه عین بقاست
وجود اوست که او هست و بود و خواهد بودبنسبت احدیت بخورد حمد و ثناست
صفات او نبود منحصر بچون و بچندحیات و علم و ارادت بقدرت و اسماست
دگر که فاعل مختار اوست فعل ازوستوجود گیرد نیک و بد آنچه کرده فضاست
دگر ملایکه میدان مسبحان سپهرکه ذکر هر یک تسبیح نام پاک خداست
دگر بود کتب او که هر چه آنجا هستهمه حقست و کلام مهیمن داناست
دگر بود رسل این نوع کو فرستادستبخلق و هریکشان رهبر طریق هداست
محمد عربی پیشوای خیل رسلاگر بخلق موخر ولی بذات اولی است
دگر بزندگی بعد مرگ یوم نشورعقیده کردن باشد که هست آن همه راست
دگر وجود همه خیر و شر که از قدرستبدان صفت که بتقدیر خویشتن آراست
ز بعد معتقداتت که نام شد ایمانز پنج رکن مر اسلام را همیشه بناست
بیان اشهد ان لا اله الا اللهمحمد آنکه رسالت بذات او برپاست
صلوة خمسه دگر پنج گنج اسلامستمعاف نبود ازین گر ذکور یا که نساست
ز بیست نیم درم بعد از آن تصدق دانکه دادنش بودت فرض کان حق فقراست
دگر ز سالی سی روز روزه داشتن استکه روزی آنکه خورد داشتن دو ماه جزاست
دگر عزیمت حج شد بشرط امن طریقور استطاعت آن نبودش بکس نه رواست
ز بعد معتقدات این بود عباداتتکه بس شرایط بسیار هم درین اثناست
اگرچه ظاهرشان هست جسم هر یک رانهفته روحی باشد که نام آن تقواست
بدانچه شرع نکرده‌ست امر و اهل اللهشوند مرتکبش گونه گون ریاضتهاست
ز لا اله که مذکور گشت و الا اللهبسی کسی که بدین نوع غرق این دریاست
اگر قطار فلک جمله بگسلند از همغریق را ز خس موج رو کجا پرواست
شهود بین که ز زخمش کشند پیکان راکه صلوة نه واقف که رفت یا برجاست
بسا مصلی کو از پی دو رکعت شبز بهر ختم کلام الله ایستاده به پاست
زکوة بین که چو شد چل درم یکی دیگرگرفته فرض کند صرف کین ز عین رضاست
بصوم بین که چهل روز را بیک نیتنموده قطع که دل فارغ از شراب و غذاست
چه طوف کعبه که احرامش از در خلوتز شرق مهر صفت رو بجانب بطهاست
روندگان ره حق بدین سلوک و طریقروند و خاطرشان پاک از خطور و ریاست
تو گر گواهی وحدت دهی بذات خداکنی توقع مزد و برین خدای گواست
وگر سری بسجود آوری بغیر وضوبشهرتش چو مؤذن بعالمیت نداست
وگر ز مخزن قارونیت به نیم درمخلل رسد همه روزت گزاف و لاف سخاست
ورت بخاطر صومست روزی از سی روزغذای شام تو از خوان بیوه زن یغماست
ورت عزیمت حج شد مراد ازان سفرتامید ده سی و چل سود کردن سوداست
همه که ذکر شدت شیوه مسلمانیستز فسق ظلم تو رانم چو نیم نکته بلاست
پیاله های پراپر خوری ز نامردیوزان بخاطر تو دم بدم خیال زناست
چو آنت گشت میسر نکرده غسل هنوزمیان خلق بد عوی مردییت غوغاست
عجبتر آنکه زنت را بمردگی چون توهمین معامله رفتست خود همینت سزاست
ترا ز تقوی خویش و ز عفت زن هموقوف لیک خیالت ز مرد و زن اخفاست
جز آنت فعل نباشد چنین که قوت و قوتهمه ز گوشت خوکیست کان ز وجه رباست
به فرق صد زکریا اگرچه اره کشندبه مخلصش چو دهی یکدرم بجانت عزاست
باین لیمی و دل مردگی مه دعویتز عفت زکریا و عصمت یحیی است
دلت که خیل شیاطین و دیو را وطنستوطن نه مزبله شان گشته بل ازان اولیست
ملایک ار گذرند از فراز آن کشورکه چون تویی را در وی نشیمن و مأواست
ز متن باطن شومت همه هلاک شوندچنانکه گویی آن خیل را فتاده وباست
بدین صفات ولی پیش خویش محبوبیچنانکه بر همه خلق جهانت استغناست
عذاب آتش دوزخ همت بود صد حیفکه شعله را ز عذاب تو مردن و اطفاست
بزرگوار خدایا بهر چه کردم شرحمنم نه بلکه فزونیم ازان ز نفس دغاست
حیات خویش که آن یکنفس اگر باشدبیاد تو خوشتر از جهان و مافیهاست
بامرو طاعت شیطان نموده ام ضایعکزان کنونم واحسرتا و واویلاست
نه بلکه خیل شیاطین مرا شده تابعبدین تتبعشان دیو نیز از شرکاست
هزار فرسنگ از چون خودی چو بگریزمبجاست لیک چو من مدبری بدهر کجاست؟
بدیو و شیطان تعلیم کرده شد نفسمکه هیچ یک نتوانست کرد آنچه او خواست
که جوانیم این نوع بود کج رویشیبگاه پیری خود کج روی نیاید راست
هزار بار اگر خویش را کشم چه از آنبدرد مهلک من خویشتن کشی چه دواست
ولی هزارم چندین اگر گنه باشدبه پیش رحمت عامت چو پیش چرخ سهاست
ز بحر رحمت تو قطره تواند شستسیاه نامگی از دود معصیت که مراست
نگویم اینکه چه سانم بدارو چونم بربدار راضیم آخر ترا بآنچه رضاست
ز غیر خویش رهان لطف کرده فانی رانصیب ساز طریق فنا که عین بقاست
چنان بیاد خودش محو ساز و مستغرقکه نگذرد بدلش هر چه غیر یاد خداست
شد این قصیده چو قوت قلوب اهل سلوکازان تعیین قوت قلوبش از اسماست
هر آنکه خواند و با این عمل کند شک نیستکه از حدیقه قلبش ثمر بهشت آساست
ازان نعیم بهشتش چو قوت قلب رسدشکسته قلب مرا نیز ازان نعیم رجاست
چنانکه اهل طرب صاف می چو نوش کنندز دور ساغر شان قطره نصیب تراست
خدا بناظم و قاری و راقمش بخشدهر آنچه مصلحت دین و دنی و عقبی است