شمارهٔ ۳ - تحفة الافکار
آتشین لعلی که تاج خسروانرا زیورستاخگری بهر خیال خام پختن در سرست
شه که یاد از مرگ نارد زوست ویرانی ملکخسرو بی عاقبت خسر بلاد و کشورست
قید زینت مسقط فرو شکوه خسرویستشیر زنجیری ز شیر بیشه کم صولت تر ست
لازم شاهی نباشد خالی از درد سریکوس شه خالی و بانگ غلغلش درد سرست
با دهان خشک و چشم تر قناعت کن ازانکهر که قانع شد بخشک و تر شه بحر و برست
خواجه دل در وجه و سر افکنده پیش از فکر اخذصدر از بهر طمع بنشسته چشمی بر درست
تا بود شیخ ریایی نکته گو دلراست رنجتا شتارایخ بود عریان ز سرما مضطرست
عقل خندد آنچه گویند اهل زرق از واقعهخنده آرد هر که خواب اندر فسانه گسترست
واعظ و طامع گدای نان بود فرقش همینستکین بزیر منبر آمد آن فراز منبرست
تخم رسوایی دهد بر دانه تسبیح زرقآری آری دانه جنس خویش را بار آورست
فقه را چون علت مکر و حیل سازد فقیهنی فقیه است آنکه حرف علت فقه اندرست
قاضی پر حیله آید با سجل پر گواهمحض کذبست از برای جرگه گویی محضرست
جانب جور ار بگیرد اهل بیشک جاهلستجاهل ار یابد خلاص از جهل علمش مظهرست
ره روان بار کشرا سهل دان آشام فقردر دهان ناقه خار خشک خرمای ترست
لاف بی وجه حکیم آمد بنزد اهل دلآفت بیحد بر افلاطون اگرچه افسرست
نکته نادان ز بهر ریش خند او نکوستمهره خر در خور تزئین افسار خرست
هر شب اختر بین چو بومی چشم بر سر دوختهتا چه کذب آرد برون گر خود همه بو مشعرست
چرخ معلولیست کز وی واجب آمد احترازکش بر اعضا هر طرف خال سفید اخترست
گنبد خضرا که خونریزیست کارش دور نیستبرگ حنی اخضر آمد لیک رنگش احمر ست
دشمنست از داغ آزار آنکه هستت لقمه خوارخنجرست از نقطه ای آنرا که گویی حنجرست
سفله گر مرد پی اکسون و اطلس دور نیستهست از بهر کفن کرمی که ابریشم گرست
ره روان را فاقه و نعمت کند منع سلوکاسب ره آنست کو نه فربه و نه لاغرست
چین برویی افکند شدت که شخصش راست حلمموج از آبی ناورد صرصر که نامش مرمرست
نیش تر دامن بود هر موی مرد گرم روجان بط را هر پری از بال شاهین خنجرست
مرد پر معنی چه گر بینی حقیرش پیشواستپیش او کم بل دو مروارید را یک مضمر ست
مرد ره بین را ز دل مخفی نماند آن جام جمخضر را آب حیات آینه سکندر ست
گر شرف نز اشک و سوز دل بود بر همسرانشوشه یخ شمع کافوریست بل صافی ترست
توأمان بد بود مانند خون نحس و نجسزاده نیکو مشابه چون عبیر و عنبرست
ملک دل پیر و جوانرا هست آبادان ز عشقبانی مرو کهن سنجر ز نو هم سنجرست
رنگ زرد عاشقی فانی بود از تیر عشقهمچو صفری کش الف مسند بپهلو اصفرست
نیست سرگردان بحر عشق را حاجب بقیدکشتی گرداب را گرداب نیکو لنگرست
دل ز بی عشقی سیه باشد ز عشق آتش فشانهست از سردی ز کال آنکو ز گرمی اخگرست
مسند اقبال عاشق گلخن دیوانگیستفرش سنجاب سمندر توده خاکسترست
ناظر قصر بتان عشاق را از هر طرفچون اسیران عرب گرد حصار خیبرست
عقل و گنج نیک نامی عشق و هر دم عالمیخانه داری کار زن لشکر نصیب شوهرست
مرد را خط نجات امواج خوناب دلسترند را حرز قدح ارماق دور ساغرست
خواره خارا اسیرانرا ببالین متکاستجامه خونین شهیدانرا بپهلو بسترست
مرد را یک منزل از ملک فنا دان تا بقامهر را یک روزه ره از باختر تا خاورست
سفله را هر نقد کندر دست دارد باقی استخفته را هر عیش کندر خواب بیند باورست
دله پر حیله کش هر سوست شوخی جلوه گرلعبتک بازیست اینکه خیمه او چادرست
دیو رهزن دان نه زن آنکو بچشمت چون پریستدور کتف او دو بال افکنده عطف معجرست
بر سر اموال مدفون ظالم نقشین قبابر فراز گنج با خلد منقش اژدرست
تاج زر بگذار ای موذی و نزدیکی گزینقرب می ماند چو شد عینی که عقرب را سرست
زربت مرد آمد اینک آنکه از زر خوانیشبی زر ابراهیم را تا جست و با زر آذرست
برمکش تیغ زبان هر دم کزین رو شمع راسر برندازد ازان از شعله زرین مغفرست
بی گنه را ساختن آزرده از زخم زبانناتوان کردن رگ بی رنج را از نشترست
حاکم ناراستی را عاقبت سرگشتگی استدور گردد بیالف آن را که گویی داورست
خاکیان در پایه بالاتر ز جباران که موربه خرامد بر منابر گرچه از شیر احقرست
ظالم و عادل نه یکسانند در تعمیر ملکخوک دیگر در شیار ملک و دهقان دیگرست
ملک را از موکب دو شه وزد باد فترچون ز قیصر قیصر آمد نکته حاصل صرصرست
دل که نبود جمع در مد حیاتش کوتهیستاز پریشانی قصیرش خوانی آنکو قیصرست
مرد کاسب را ز رنج کسب بر کف آبلهشد دلیل گوهر مقصود کش دست اندرست
شد صراط مستقیم سجده سازان راستیشاهراه رهرو خامه خطوط مسطرست
از بدایت هر چه آوردی بمردن آن بریدر طفولیت چه آموزی به پیری از برست
مرد از زن کم نه در گوهر چه گر باشد حقیردر ز بیضه کم نه در قیمت اگرچه اصغرست
محنت افلاس مفرط در گرانی قاف دانقاف چون شد فاقه بیحد گشت و این مستنکرست
اهل همت را ز ناهمواری گردون چه باک؟سیر انجم را چه غم کندر زمین جوی و جرست
نیست بر خوردن ز قول حیله گر چون قول راستتره فالیز بازی گر نه برزیگرست
ذلت آمد حاصل خاین که موشان چون کنندبیضه دزدی آن یکی زنبر کش این یک زنبرست
چشم بر مال فقیرانند اعمال ار بودشاهرا هر مال می ماند که قوت لشکرست
معنی شیرین بود شیرین که در سادست لفظهم شکر باشد شکر بی نقطه گرچه سکرست
عشق اسفل را بچشم اعلی درارد جلوه گرشمع را قامت بر پروانه سرو کشمرست
ای بسا نقصان که در ضمنش بود یک نوع سودچون دف لولی درید از بهر میمون چنبرست
بر مپر از اوج رفعت کندرین دیر کهنبر فراز عیسی از انجم هزاران شبپرست
عالم دل را چه حاجت زیور از چرخ کبود؟گلشن فردوس را زینت نه از نیلوفرست
هر که دوزد چشم بر زر همچو عبهر چشم اولایق نوک سنان مانند چشم عبهرست
چشم کاهل چشمه خضرست و باشد هر دو عینزین دو هر یک را کسی کو یافت عمر بی مرست
آنکه دل بندد بزر از فقر باشد رزق محضوانچه در رزقش بود از فقر فقر بی فرست
از شرف دندانه فرش گدای فقر دانکنگر ایوان شه کز کاخ کیوان برترست
بهر مصحف کنگر رحلی که سازند اهل جاهرخنها دان کش بدیوار حصار دین درست
مانع فقرست شه را مدعا اینک ز سرآنچه نو در دارد اندازد بخاکش بودرست
ره سوی حق بیحد اما هست اقرب راه فقربهر آنک الفقر فخری گفته پیغمبرست
اندرین ره آنکه دارد گام بر گام رسولعرش پروازیست کو هم راه رو هم رهبرست
حامی شرع نبی جامی که جام فقر راداشته بر کف لبالب از شراب کوثرست
آنکه از علم فزون از حد نبی را وارث استبلکه از قول نبی پیغمبران را همبرست
روضه رای منیرش گلشنی دان کش ز لطفقطره رخساره هر برگ مهر انورست
گلشن طبع رفیعش روضه ای دان کز شرفتکمه پیراهن هر گل سپهر اخضرست
چرخ از علمش فتد یکسو کجا جام حبابظرف دریا را پی سرپوش بودن درخورست
خاطرش درهای معنی را بود شایسته درجچرخ بهر اخگر انجم مناسب مجمرست
زاید از کلکش همه ابکار معنی گوئیاام که در خامه است بکر معنی اش را مادرست
بکر معنی حالت جانبخش اگر زادش چه دورشد نبیره عیسی آنکس را که مریم دخترست
علم رایش از دلم سر زد بدانسان کبر سوختآتش اندر پنبه نز آئینه کز تاب خورست
عاجز از تعداد اوصاف کمال اوست عقلانجم گردون شمردن کی طریق اعورست
دین پناها اهل دوزخ را چو امید بهشتجان خاکی را هوای وصل آن خاک درست
ژاله سان کندر درون غنچه افتد مدتیستکارزوی درد فقرم در دل غم پرورست
پادشاهی کش گدای فقر گشتن آرزوستچون گدائی باشد آنکس پادشاهی در سرست
آرزوی مردنم در ظلمت جانبخش فقرزارزوی مرده سوی زندگانی اکثرست
تخم ادبارم دمادم درد دل بار آوردعیب نبود گر بدینسان دانه را زینسان پرست
بر تن از نعل و الف تنها نه در دم شد عیانبس جراحت زان کمان و تیرم اندر پیکرست
یک نظر افکن که مستثنی شوم زبنای جنسسگ که شد منظور نجم الدین سگانرا سرورست
شمع همت غرفه غم را بمقصد مومیاستنور اختر کشتی شب را بساحل رهبرست
در تتبع کردن این نظم آزادم ز طعنتابع سنت بود هر کو نبی را چاکرست
ز التفات خاطرت این نکته شیرین مراستهمچنان کز پرتو خورشید نی را شکرست
در عدد ابیات او صد کم یک آمد گوئیاهر یکی را رونق از یک نام حی اکبرست
می سزد هر بیت او گر گویمش بیت الله استاز متانت وز لباس اسودش کندر برست
لیک جنب چرخ کو باشد خصاصا پر نجومحقه چبود گر گرفتم پر ز در ازهرست
«تحفة الافکار» اگر نامش نهم نبود عجبتحفه نزدت چون ز بحر فکرتم این گوهرست
گشت یوم جامع شهر رجب تاریخ آنطرفه تر کین ماه و روز اتمام او را مظهرست
طالبان ربع مسکونرا ز ظل عالیتفیض بادا تا مقام مهر چارم منظرست