شمارهٔ ۲ - عین الحیات
حاجبان شب چو شادروان سودا افکنندجلوه در خیل بتان ماه سیما افکنند
صد هزاران کرم شبتاب از شبستان سپهرلمعها بر پرده شبگون غبرا افکنند
هر زمان صد گونه اشکال بدیع از کلک صنعنقش بندان قدر بر طاق خضرا افکنند
اشک ریزان نعش بر دوش بنات از سوک مهرجمله بر سرها پرند عنبراسا افکنند
قطب چون پیر به تمکین و اختر و انجم سماعچون مریدان گرد پیر پای بر جا افکنند
سیمبر ترکان قاتل از مجره بسته صفتا بملک عافیت در دهر یغما افکنند
بوالعجب ترکان که هر دم هندو آسا از شهابحربهای سیمگون هر سوی عمدا افکنند
در چنین حرب از برای طعمه نسرین فلکگاه بگشایند و گاهی بالها را افکنند
رسته بیدارند درج در ز شاخ گاو گنجدیده آنانی که بر ثورو ثریا افکنند
نسر واقع در دل آیدشان ز روی اعتبارچشم اگر بر نقطهای شین شعرا افکنند
ماه نو باشد میان خیل اطفال نجوماستخوانی کش ببازی شب بصحرا افکنند
گرد شمع ماه خفاشان سیمین نجومخویش را پروانه آسا زیر و بالا افکنند
زهره را بر چنبر دف پوست از شکل قمرمطربان چرخ بهر لحن خنیا افکنند
تیر رمالی که بهر غیبت مهر اخترانبر بساطش مزد رمالی درمها افکنند
مهر را یابند گاهی جانب شرقش خبرشش رونده چون سراغش را بهر جا افکنند
چابک گردون بنوک نیزه بردارند اگرحلقه دور جدی بر دشت و هیجا افکنند
زاهد افلاک را سجاده نور و صفادر شب زینسان عجب از بهر احیاء افکنند
کو توال حصن گردون چون نماید رسم پاساز مشاغل روشنی در چرخ والا افکنند
بر چنین هنگامه خیل لعبتان ثابتانچشم از هشتم غرف بهر تماشا افکنند
خیل انجم ز اختیار چرخ اعظم دم بدمخویش را از پایه اعلی بادنی افکنند
چرخ با آن چشم بازی انجمش با آن سپهررقعه های چشم بندی سوی دنیا افکنند
اختران از عین بیخوابی و نا آسودگیخواب آسایش بچشم پیر و برنا افکنند
غیر عشاق بلاکش کز غم هجران چو مننعره واحسرتا بر چرخ مینا افکنند
خلق بی عشق و وفا مانده بخواب اما سگاندر وفاق عاشقان تا صبح غوغا افکنند
ای خوش آنانی که کرده خواب را بر خود حرامدر چنین شب بر فلک آه شب آسا افکنند
زاب چشم حسرت اول داده طاهر را وضوآتش از باطن بجان ناشکیبا افکنند
خویش را بر گوشه محراب تقوا افکنندسر بخاک درگه ایزد تعالی افکنند
زاه حسرت پرده بر رخساره اختر کشندز اشک مهجوری خلل در طاق خضرا افکنند
چون بطوف روضه خلوتگه دل رو نهندبرقع نامحرمی بر روی حورا افکنند
بر بساط قرب وصل ار لحظه ساکن شونددیده بر خیل ملایک از مواسا افکنند
بر سپهر عز و تمکین گر دمی منزل کننداز تزلزل رعشه گردونرا بر اعضا افکنند
گر سوی نزهتگه جمع وصل آرند رویخاک نسیان بر سر دنیا و عقبی افکنند
هست امید فانی این دولت که گردد خاک راههر کجا این ره روان گرم رو پا افکنند
نصف این وادی ظلمت را چو نوبت بگذردنوبتی داران شه در کوس آوا افکنند
از غریو کوس و بانگ نای و غوغای نفیررستخیز اندر خم طاق معلا افکنند
چشم نگشاید ز غفلت مردگان خواب راگرچه صور حشر از فریاد صرنا افکنند
باز بهر بت پرستیدن بگه خیزان کفرناله ناقوس را در دیر ترسا افکنند
راهبان مست مصحف سوز این دیر کهندر میان آئین زنار و چلیپا افکنند
کاملان کفر لالات و لالا الهتوأمان دیده در الا الله محاکا افکنند
مؤذنان صبح سبحان الله از غیرت زنانغلغل الله اکبر بی محابا افکنند
باز رندان خرابات مغان جام صبوحدر میان آرند و طرح دور صهبا افکنند
وقت خوش حالی ز باده عاشقان پاکبازدیده پنهان گه گهی بر یار زیبا افکنند
گلرخان گل گریبان چاک و چون مرغان باغعاشقان بیخود از مستی علالا افکنند
تا که معماران گردون قصر چرخ تیره رافرش سیم از پرتو صبح زر اندا افکنند
شام را چون قطع در زلف سمن سا افکنندرد سمن بویان صبح آئین غوغا افکنند
روشنی در عرصه عالم که از شب تیره بوداز تلالاهای صبح عالم آرا افکنند
طیلسان صوفی روز از ته شبگون لحافکرده بیرون بر سر دوشش بپهنا افکنند
ژاله انجم که باشد در شبستان سپهردر گداز از مشعل سوزان بیضا افکنند
گر صداعی باشد از سودای شب آفاق راصندل پیشانیش از ابر حمرا افکنند
خواسته پرتو ز شمع یوسف مصری جمالنور در زندان شام وحشت افزا افکنند
آفتاب پردگی را جانب روز آورندیوسف گم گشته را سوی زلیخا افکنند
سربسر از خواب غفلت چشم بگشایند خلقچون قیامت مژده احیاء بموتی افکنند
عاجزان شهوت و تردامنی با صد شتابخویش را در آب از کسوت معرا افکنند
حق پرستان کمتر از تحقیق و از تقلید پیشسوی مسجد رفته خود را بر مصلا افکنند
اهل قیل و قال هر سو از پی الزام خصمچشم را از خواب ناشسته بر اجزا افکنند
دیو مردم یعنی اهل بیع بهر رهزنیهر یکی خود را بسوق اندر بمأوا افکنند
در زمان بیع چون طغیان کند انصافشانبوریا را تهمت زر بفت کالا افکنند
کافران درگه قاضی پی یک حبه سیمخان و مان صد مسلمان با بفتوا افکنند
ظالمان صاحب دیوان بنوک کلک تیزقاف را از عین اگر یابند از پا افکنند
بی حمیت وش زبونان خویش را از حرص شومبر در همچون خودی بهر تمنا افکنند
از حیل طفلان مکتب را بدلها اضطرابنکته بی تقریب رانده دیده هر جا افکنند
پای بندان عیال از بهر کسب رزقشانپا بشهر و کوی هر سو آشکارا افکنند
بار بندان سفر کرده سوی منزل خرامبار نگشاده مراکب را بمرعا افکنند
جان گدازان آتش اندر جان شیدا افکنندبرق سان خود را فراز خار و خارا افکنند
با نیاز و عجزی از ریگ بیابان بیشتررود سیل اشک سوی ریگ بطها افکنند
نقد جان بر دست و سیم اشک بر عارض فشانسر بخاک قبله گاه دین و دنیا افکنند
خواجه کونین و فخر انبیا کاصحاب اوسایه بر خورشید بل عرش معلا افکنند
گرد راهش اختران در دیده روشن کشندخاک پایش روشنان در چشم بینا افکنند
مدعا باشد بهشت آئین درش را روفتنحوریان بر چهره چون زلف مطرا افکنند
قصدشان جز سایه افکندن نباشد درویشخلدیان در جلوه چون قدهای رعنا افکنند
در شب معراج پای انداز رخشش اهل عرشاز در اختر مکلل سبز دیبا افکنند
چون فلک پیما براق اندر رکاب او کشندغاشیه از مهر بسته زین ز جوزا افکنند
قبل چندین سال بینند آفتابش زیر ابرچون حریفان بار در دیر بحیرا افکنند
نقشبندان قضا طرح هزاران آفتابکاه پویه بر زمین از پای قصوا افکنند
هم رسالت هم نبوت بوده خاص ذات اوپیش ازان کاوازه ارسال و انبا افکنند
از ره عزت شتر مرغان پر پرتویبر ملایک سایه رفق و مدارا افکنند
مصحفت را دوخته از حله جنت غلافتکمها از جوز هر بر رحل جورا افکنند
حاجبان درگه قدرت گه قرب وصولبر در بارت عصا در پیش موسی افکنند
نه فلک یابند راکع نوبت خمس ترادیده را گر بر حساب حرف طاها افکنند
هم برابر دان بشر زی چارده معصوم رازانکه در عصمت خلل در کار یحیی افکنند
هست مشهور اینکه نجم الدین و شان امتتجز ببخشند از یقین بر سگ نظر تا افکنند
آستانت را سگان باشند کندر یک نظرصد خلل در کار نجم الدین کبرا افکنند
زیر تابوت شهید تیغ شوقت خویش راهر نفس بهر شرف صد چون مسیحا افکنند
کودکان ناوک انداز قضای حکمتتصد کمانچه در بن ریش اطبا افکنند
نصر و فتح ایزدی باشد قرین جیش توبر صفش گر چشم چون سطر اذاجا افکنند
رأیت جیش تو چون دوزند خیاطان صنعشقه اش را زینت انا فتحنا افکنند
از غبار تیره خیلت دماغ و چشم راعرشیان هم توتیا هم مشک سارا افکنند
ناید از کوه بلا آن کاید از یک مشت خاککش ظفرجویان تیغت سوی اعدا افکنند
هست تا دامان حشرت ملک در توقیع دینمنشیان صنع چون دامان طغرا افکنند
از احادیثت صحیحی را روات اندر رقمبا رباب از حد بطحا تا بخارا افکنند
دانه آدم بود بی دام شیطان هر یکیاستخوانهایی که خدامت ز خرما افکنند
عرش پروازان بیندازند خود را در رهتهمچو مرغانی که خود را پیش عنقا افکنند
یا رسول الله بحالم بین که مهر و ماه نورهم بردانی افکنند ار چه بر اعلی افکنند
پادشاهان دیده روز جشن بر شیران نرافکنند و بر سگانت دل همانا افکنند
تا بکی خیل شیاطین دم بدم صد وسوسهدل دل آشفته ام پنهان و پیدا افکنند
عیسی انفاسان عجب نبود که چشم مرحمتگه گهی بر حال ترسایان مرضا افکنند
لیک معلولم چنان کامکان نباشد زیستنصد مسیح ار سایه ام بهر مداوا افکنند
هم مگر رشحی ز شربتخانه احسان تودر گلوی این علیل ناتوانا افکنند
وان زمان هر دم دو صد مرده ز نطق عیسویروح خود در پایم از بهر تولا افکنند
تا بدان انفاس نعمت را سرایم آنچنانکش ملایک روح ایثارش ز بالا افکنند
حرفی از نعتت که بنویسم ملایک نقطه اشاز سواد دیده های نوم فرسا افکنند
از زلال این چنین نعتی اگر لب تشنگانقطره بر حلق خشک رنج پیما افکنند
بعد ازان اموات جان یابند اگر آب دهنبر فرامش گشتگان خاک غبرا افکنند
گر نهم «عین الحیاتش » نام شاید زانکه خلقاز نسیمش جان نو در جسم موتی افکنند
در عدد یابند بیتش توأم آب بقادر حساب او نظر گر سوی املا افکنند
یا رب آنروزم شفاعت از حبیب خود رسانکاهل عصیانرا بدوزخ بی محابا افکنند