گنج

شمارهٔ ۱ - روح القدس

زهی به خامه قدرت مصور اشیاهزار نقش عجب هر زمان از او پیدا
چه خامه‌ای‌ست که در کارگاه کن فیکوننگشته بی‌رقم او ز قطره تا دریا
چه قدرتی‌ست که در بارگاه چرخ بلندنگشته بی‌سبب او ز ذره تا بیضا
مطیع امر تو گر سفلی است اگر علویعیال جود تو گر امهات اگر آبا
قوی به لطف تو گر خود ضعیف اگر اضعفزبون به حکم تو گر خود قوی وگر اقوا
ذلیل عشق تو مجنون ز چهره لیلیخراب حسن تو وامق ز عارض عذرا
به نور روی تو پروانه گشته سرگردانولیک شمع شبستان نهاده نام او را
به نار شوق تو بلبل شده چو خاکسترولیک زیب گلستانش کرده وصف ادا
کسی به جاه و غنا نیست از تو مستغنیتویی غنی و مسلم‌تر است استغنا
چو ساز کردی ز ترکیب جسم انسانیز خاک تعبیه ساختی به زیب و بها
چو از زمینش برداشتی به صد اعزازبه مرتبه گذراندی ز طارم خضرا
به خاک جسمش باران رحمت افشاندیکزان ملایمت آورد طینتش پیدا
به دست حکمت خود کرده طینتش تخمیرسه ضد دیگرش افزوده از عجایب‌ها
چهار ضد را کردی به یکدگر ترکیبکه خاک و آتش بود آنگه آب بود و هوا
ز استخوان و ز مخ و ز عروق تا اعصابز لحم و خون و رباطات و معده تا امعا
دگر دماغ که آن شد مقر پنج حواسکه باطنی به لقب گفته‌اندشان حکما
دگر طحال و کبد باز قلب و باز ریهدگر مثانه و غضروف و مره باز کلا
به یکدگر همه پیوست و چار طبع آمدکه خون و بلغم و صفراست بعد از آن سودا
چو گشت پیکرش آراسته به زیبایینخفت فیه من روحی آن بدش مبدا
حواس ظاهریش نیز چون که کردی راستز نور عقل به کاخ دماغ تافت ضیا
غریب کشوری آراستی ز شهر بدنکه ملک تا ملکوت آنچه هست هست آنجا
در او نشاندی دل را به تخت سلطانیکه شد به رسم سلاطین خدیو ملک‌آرا
خرد وزارت آن شاه را معین شدگدای شاه و وزیران کمینه بنده ترا
بس آنگهی به علومش چو رهنمون گشتینخست کردی تعلیم علم الاسما
ز علم معرفتش چون که بهره‌ور کردیملایکش به سجود آمدند عبد‌آسا
ز آفرینش خود آنچه کرده‌ای موجودعیون و بحر و جبال و نجوم و ارض و سما
دران عجوبه نموداری از همه کردیامانتت را هم دادیش به رسم خفا
چو گشت مظهر کل بعد از آن لقب دادیشمیان ما خلق الله عالم کبرا
چهار طبع نهادی به وضع گلشن دهریکی ربیع و دگر صیف بس خریف و شتا
وزید چون به گلستان دهر باد ربیعنمود نکهتش اموات باغ را احیا
نسیم نامیه ز انفاس عیسوی بر کردسر گیاه چو یوم النشور از غبرا
که دید پیر فرو ریخته به خاک زمینکه سر برآورد اطفال‌سان به نشو و نما
رسد ز طفلیشان تا شباب زیب و جمالز شیر دایه ابران همه به قوت و غذا
چو چند روز برین رفت دادی آرایشز شاهدان ریاحین به گلشن دنیا
فروخت گل چو جوانان لاله‌رخ عارضکشید سرو چو خوبان نخل قد بالا
بنفشه بر گره طره بست مرغولهسمن به جلوه درآورد عارض زیبا
به زلف مشکین افکند تاب‌ها سنبلکز آن سلاسل بی‌تاب شد دل شیدا
ز نصف پوست نارنج بهر نرگس شوخپیاله کردی و او مست گشت بی‌صهبا
ز برگ نسترن آن سان نجوم بنمودیکه شد کواکب شعری به نزد او چو سها
چمن ز قامت سرو ار نمود رعناییدوروی کردی او را هم از گل رعنا
ز وضع غنچه نرگس نمودی آن حقهکه بهر مرغ نظر گشت بیضه‌سان مأوا
مگر که قاصد گلزار شد همیشه بهارکه رنگ‌های زرش تعبیه است پیک‌آسا
رخ چمن را از خامه قضا کردیز لون لون ریاحین چو گونه‌گون دیبا
ربیع نوبت خوبی باغ چون گذراندچو بر نخورده عروسی ز حسن و لطف صفا
فکند آتش ایام صیف در عالمچو برق آه ز انفاس عاشق شیدا
نمود دل ز ریاحین سوی فواکه میلچو از سراب صور سوی لجه معنا
لباس برگ چو اشجار باغ را پوشیدشد از نمایش هر یک چو گنبد مینا
شمال چون به تحرک فکندشان آمدبه چشم عقل نمودار سیر و دور سما
طیور هر یک از آن چرخ را چو انجم شدز شاخ بر شاخ آینده برج برج‌آسا
و لیک انجم ثابت شده فواکه اوبه برج شاخ ثوابت مثال پابرجا
نموده مثل شهاب آنکه او ز اوج بلندخط طویل کشان او فتد سوی غبرا
چو از حرارت مهر او فکندی اندر دهربه سان نار سقر شعله‌های تن‌فرسا
پی علاج وی از میوه‌های بار رطبمزاج انسان را ساختی قرین شفا
زهی حکیم که با حکمت تو افلاطونبود به نزد افلاطون چو به قله الحمقا
بسا کسان که ز پاشندگان تخم املهزار خرمن وادی ز مزرع دنیا
ولیک بستیشان حلق و بهره پیش گرفتهمی پگاه غذا خوشه‌چین و دانه‌ربا
ز خوان صیف معموره جهان چو رسندنعم به شاه و گدا لایعد و لایحصا
بدین غنایم مفرط ز ترکتاز خریفسپاه برد رسانیدی از پی یغما
چمن ز الوان شد کارگاه رنگریزیهزار رنگ ز هر جنس شد در او پیدا
زمین ز بستان افروز گشت خون‌آلودز تیغ کفر بدان سان که تاریک شهدا
خزان به بستان افروز قتل کرد آن نوعکه تاج از سرو سر شد همی ز جسم جدا
دورنگی گل رعنا پدید شد به خزانچو ساختی قلقلی لاله خطایی را
دلیل آنکه دور گیست کار گلشن دهرچه در بهار و خزان و چه در صباح و مسا
دو رنگ و ده رنگ چه بود که هر ورق از برگنگاشته به دو صد رنگ شد ز کلک قضا
چو نخل موم شد از برگ‌های رنگارنگبساط باغ بدان سان که کارگاه خطا
رساندی از عقبش تاختاز صرصر دیکه رفت یک یک از آن حله‌ها به باد فنا
سحاب سیم‌فشان پرده‌های سیمابیچنان کشید ز دور افق به روی هوا
که مهر گوی هرگز نبود گر هم بودحرارت از اثرش ذره نبود اصلا
نه بلکه بود یکی پاره یخ مدور شکلدرون ساغر بسته ز شدت سرما
ز برف شد کره ارض بیضه کافوردر او فرو شده گم گشت بیضه بیضا
شده به گلشن اشجار هر طرف عریانچو هندوان همه از ترکتاز چین به جفا
شب از سواد و درازی چو گیسوی خوبانبه قتل عاشق کرده عین ید طولا
چنان رساندی شدت ز برد دی که بمرداز آن فسردگی آتش چنانکه اهل وبا
شتا چنان که در او میرد آتش از شدتچه ممکن اهل جهان را بود نشان بقا
دگر ز باد بهاری حیاتشان دادیکه رفت روح نباتی به پیکر موتی
چنین که سلسله بستی به حلق و گردن دورهمی بدرو و تسلسل کشید این اجزا
به صنع نه فلک آراستی سریع و رفیعدرو کواکب سایر ز مهر تا به سها
مقیم منزل اول نگار سیم‌تنیکه زو رسد به شبستان دهر نور و صفا
گهی چو عارض خوبان مدور و رخشانگهی چو قامت عاشق همی نحیف و دوتا
به حجره دوم اندر قلم زنی چابکنشاندی آمده بر سر با ملی و انشا
ملایمی که برآید به رنگ هر که رسدبه سان آب که ظاهر شود به لون انا
به منظل سیمین شاهد ترنم‌سازمقیم کردی و او لیک در مقام نوا
به ساز کرده عیان نغمه‌های داوودیولی به نطق مثال مسیح روح‌افزا
به ملک چارمی مه‌پیکری فرستادیکه مه گدای از او کرده نقد نور و ضیا
اگر به وضع چو آیینه سکندر شدولی به شاه و شی حکم رانده بر دارا
مکان پنجمی دادی به تیغ زن کردیکه از مهابت او بست خون دل خارا
دم قتیلش گلگونه عذار اجلجسام قاتلش آیینه جمال بلا
ششم مکان را با پاک‌سیرتی دادیبه نور شمع سعادت منورش سیما
به رشته‌های طهارتش دانه تسبیحز حله‌های سعادتش طیلسان و ردا
بکو توالی هفتم حصار کردی امربدیع پیکر قطران نهاد قیر لقا
چو شخص حلم کران جنبش آنچنان که شدهز برج حصنش تا دیگری به مدت‌ها
پی فروغ شبستان هشتمین کردیهزار لعبتی در جلوه جمله مه‌سیما
فراز جمله نهم قلعه چون بنا کردیبه دور قلعه فکندی بروج را مروا
چو حصن را به عدد ساختی دوازده برجکه هر یکی به دگر نوع گشت جلوه‌نما
از آن دوازده شد اولین چراگاهیکه از برای حمل گشت ساحتش مرعا
دگر یکی به گل و لاله مرغزار نزهکه ثور چرخ خرامد در او ز بهر چرا
چو خنگ چرخ برارستی ز بهر خرامبه زیر زینش کشیدی ز پیکر جوزا
ز بهر آنکه همی کجروی‌ست شیوه چرخچو چرخ رتبه خرسنگ ساختی والا
کنام دیگری آراستی به شوکت و زیبمقر شیر ولی منزلی ز گاو جدا
به مزرع دگر از خوشه دانه افشاندینجوم گشت همان دانه‌ها بر دانا
پی کشیدن او راست ساختی کفهبه راستی که غلط نیست بر خدای روا
به برج دیگر عقرب به جنبش آوردیچو کژدمی که کند خانه در قدیم بنا
فراز برج دگر ساختی کمانخانهکه چرخ تیر بلا افکند سوی دنیا
ز سهم ناوک او جدی را رمانیدیکه چست چون بز کوهی به اوج از آن پیدا
به دلو یوسف خورشید را ز چاه افقبرون کشیده نکردی در آن مضیق رها
به حوت یونس مه را رسانده کردی امنز حادثاتش هر چند بود رنج و عنا
برون ز چرخ هزاران هزار خیل ملکپی عبادت و تسبیح خوانده حمد و ثنا
ز عرش و کرسی و لوح و قلم عجوبه بسیپدید کردی و بر عقل از آن نظاره عما
رسید کار به جایی که شهسوار رسلبراق تاخت بر آن اوج در شب اسرا
بدادی از کرمت قرب قاب قوسینشکه کوفت کوس جلالت به اوج او ادنا
به وصل خویش رساندی جمال بنمودیبدادی آنچه طلب کرد بی رهین و بها
نود هزار سخن گفته باز گرداندیکه گرم بود ز سیر چنین هنوزش جا
ظلام کفر ز روی زمین برافکندیبه او چو روشن کردی شریعت غرا
به حکمت تو شدش جمله ملل منسوخچه دین آدم و چه نوح و عیسی و موسی
به اوج قربت خویشش چو راه بنمودیبه خلق عالم شد رهنمای دین هدی
سبب محبت او و ظهور صنعت بودکه خلق ما خلق الله ساختی افشا
چنانچه هر چه بپوشید خلعت خلقتپدید گشت به یک امر کن که کردی ادا
بنهی کمتر از آن می توانیش که کنیچنان نبود که نبود اثر از او پیدا
عجب‌تر آنکه دگر صد هزار عالم اگربنا کنی و توانی که سازیش حقا
وگر به نیم نفس خواهیش که نیست کنیرود به کمتر از آن نیز سر به سر به فنا
ز بودشان نه تفاوت به کارخانه صنعنبودشان هم یکسان جلال و قدر ترا
بزرگوار خدایا به حق تسبیحتکه ذاکرند بدان خیل عالم بالا
به ذات پاکت کش مثل نبود و مانندبه فیض قدست کش شبه نبود و همتا
به حرمت نبی الله که هست چون خورشیدبه فر مکرمتش خیل ذره جمله گوا
که تا مقید دار فنا بود فانیبه دار سیرت او در طریق فقر و فنا
چو مرغ روح وی از محبس بدن پروازکند نموده توجه به سوی ملک بقا
به روز حشر که شاه رسل برافرازدپی شفاعت اهل خطا به عرش لوا
به لطف خویش چنان کن که ار فتد نظرشبه سوی بنده عاصی چو چشم شه به گدا
بس آنکه از وی باشد طلب ز تو بخششز بنده کسب حصول مراد بینهما
ز اقتضای قضا این قصیده شد تحریرعجب نباشد تاریخش از حساب قضا
به فکر نام چو رفتم سحرگه از هاتفخطاب اسمش «روح القدس» شد از اسما
امید آنکه به انفاس قد سیم بختیتکلمی که سرایم پی تو حمد و ثنا