گنج

فصول اربعه: بهار

وزد باد بهار احیای اموات گلستان راز انفاس مسیحی تازه سازد عالم جان را
کند گل جلوه و افغان کشد بلبل وزان هر دورسد برگ و نوا محزون‌دلان بیت‌الاحزان را
نهد هر لاله کوهی پر آتش عنبر سودهفرو پوشد به کسب عطر بر کوه ابر دامان را
دهان غنچه را دندان و تاج لاله را زیورچو می یابد ازان در پاش سازند ابر نیسان را
بود از پر زدن مقصودش این کآتش برافروزدز اخگرهای برگ گل سحر مرغ سحرخوان را
فراز این چنین آتش ز تحریک صبا هر صبحچنار از غایب سرما گشاید دست لرزان را
کشند اهل صبوحی باده گلگون به پای گلنواها با هزار آیین مزین کرده دستان را
بهاری این چنین رفت و خزانی این چنین آمدهمیشه خود جزین کاری نباشد چرخ گردان را
شده گلچهره معشوق جنان و چرخ آوردهبه رنگ عاشقانه عاشق مهجور پژمان را
اگر نشمردی آن را مغتنم این را شمر باریکه این را هم نیابی تا بجویی همچنان کان را
به روی شاخ زرد این دم که برگ لعلگون بینیبباید ریختن در جام زر لعل بدخشان را
بهار عمر را دیدن که چون رفت و خزان آمدخزان هم بگذرد تا بنگری این کاخ ویران را
اگر خواهی بهار بی خزان بینی ورا بنگربهارستان خلق خسرو ایران و توران را
مگو خسرو که تا هفتم پدر سلطان بن سلطانچه سلطان بلکه تا هفتاد والد خان بی‌خان را
ابوالغازی سپهر سلطنت سلطان حسین آن شهکه از دریای جودش قطره یابی بحر و عمان را
ز نطقش بستگیها نکته عیسی و مریم راز رایش تیرگیها پنجه موسی و عمران را
کمینه چاکر رومیش بین در خیل قیصر راکمینه بنده چنیش دان در پیش خاقان را
شهنشاهی که صد خاقان و قیصر بنده‌سان باشندچو اندازد به فرق اهل عالم ظل احسان را
فلک جاهی که در بانان درگاهش دمی صد رهز نعل موزه جنبانند مغز فرق کیوان را
چو نعل زر بیک دو میخ کوکب رخش را بنددبپا تا افتد و یابد گدایی مهر رخشان را
چو اندر حکمت اسرار خلقت فکر بگماردبیابد آنچه مخفی مانده افلاطون یونان را
زهی شاهی که از رای تو باشد روشنی هر روزبه گردون مهر را زانسان که از وی ماه تابان را
بود جزمت بهر کاری که باید کرد تا حدیکه از خاطر به باد تیر بستان داده نسیان را
به بحر و کان ز ابر و آفتاب آن در و یاقوتیکه خواهند ار نیابند از کفت یابند تاوان را
فلک همچون کواکب گردد از دوران خود راجعبرجعت گر رساند قاصد امر تو فرمان را
شوند افلاک و انجم گر به چشم تربیت بینیبه روز پار خرگه را در و گل‌های کمسان را
به بحر و بر غرض قصد درخت عمر خصم تستنهنگ ار اره را در کار دارد پیل دندان را
دو صد میدان جهد چون کوهی هرکه چابک عزمتبه طرف گنبد گردون رساند نوک چوگان را
ز قعر تیره چاه تخیل حکمت رأیتبرون آید نه صد ماه مقنع ماه کنعان را
بود بند و کشاد کائنات از امر و نهی توخرد بر چرخ انجم بندد این بیهوده بهتان را
بسی نان چون مه و خورشید سایل را شود روزیبه بزم ار گسترد اقسام جود و حشمت و خوان را
تخیل گر نبندد نقش چون ذات تو موجودیدرین مبحث خرد هر دم نماید منع امکان را
به رفع سحر اعدا گر قدم مانی زمان فهمدهم از ذات تو موسی را هم از مرح تو ثعبان را
به روز رستخیز کین که گردان دغا خواهندفرو شاندن بآب تیغ و پیکان گرد میدان را
غریو کوس حربی هر زمان در اضطراب آردبه مجرای میاه اندر عروق ارض شریان را
سنانها را نیستان بلا بینی ز انبوهیز بس گلگون علم آتش فتاده آن نیستان را
عیان گردد قیامت از تحرک در دو کوه صفکه امید حیات آندم نماند نوع انسان را
ز گرد رزمگه ابر بلا رو بر سپهر آردفلک زان ابر بر اطراف ریزد تیر باران را
ز بس غلظت غبار صرصر آفت کند تیرههمه چشم ز ره را سر بسر بل رنگ خفتان را
کشیده تیغ کین چون آفتاب آنروز هر جانببه پویه افکنی چون اشهب افلاک یکران را
برون آری دمار از روزگار خاکی و آبینگویم پور دستانرا که بل سام نریمان را
بهر ضربی که اندازی چه از خنجر چه از رویینز تن آری برون خوان را به خون آمیخته جان را
بهر نیزه که بربایی سوار و افکنی بر چرخنیاید بر زمین نسپرده اندر آسمان جان را
که گر کوشش نمایی فتح اقلیمی بهر حملهگه بخشش بیک سایل ببخشی حاصل آن را
چو از میدان رزم و جیبش برگشته به فیروزیپی آیین بزم عیش زینت‌بخشی ایوان را
فراز تخت جمشید و فریدون افکنی مسکنفرو شسته ز خورشید دو عالم گرد میدان را
پی خوشحالی اهل طرب از نکته جان‌بخشسکندروَش فرو ریزی بساغر آب حیوان را
به دورت ساقیان ماه پیکر باده گردانندکشیده مطربان زهره آیین صورت الحان را
ترا با آن توانایی و ضرب تیغ عالم‌گیردهد روی عالم دیگر که ریزی اشک غلتان را
خیال درمندی‌های عشقت اوفتد در سرکز آه اشک ظاهر سازی اندر بزم طوفان را
ز آه سرد اهل بزم را در دل زنی آتشکه دیده برد کو ظاهر کند چون برق نیران را
به بذلت بحر وجودت کان نیارد تاب ازان معنیکه سازی خشک ظرف بحر را خالی کنی کان را
شها از عهده مدح تو بیرون آمدن سازدمرا عاجز چنان کز وصف خیر الناس حسان را
همان بهتر که نارم بر زبان غیر از دعا گویینسازم منفعل از مدحتت طبع پریشان را
همیشه تا که بعد از رفتن فصل بهار آیدخزان و شأن این باشد دورنگی‌های دوران را
بهار باغ جاهت باد از باد خزان ایمینمبیناد از کمال آئین اقبال تو نقصان را
ز ملک آرایی و عدلت جهانرا باد معموریخصوصا ملک ایران را درو خلق خراسان را!