گنج

فصول اربعه: خزان

دگر شد بهر سنجیدن برابر عدل دوران راز کافور و ز مشک روز و شب دو پله میزان را
ولیکن مشک افزون‌تر شود گرچه هوا از بردکند کافور کاری هر نفس کوه و بیابان را
شد از یبس دماغ دهر سودا غالبش آن نوعکه سازد در سواد شب نهان اعضای عریان را
نگر سودایی مجنون شده هر سو شجر از چهلباس از بر فکنده بر کشد از باد افغان را
بشو خان شجر بنگر که از بیماری مفرطعیان گردند هرسو زعفرانی رنگ بستان را
به جوی آب چون گل خورد آن زردی ببین یا خودفلک در آب افکندست عکس برگ اغصان را
اگر گل خوردنش خواهی که گردد بر دلت روشننشانه در لبش یابی گل در کام پنهان را
همه زردی نکو کز روز بازار نشاط دیخزان آراسته اجناس رنگارنگ دکان را
خزان نبود مگر شوخان گلشن را بهار آمدکه ظاهر کرده هر یک در لباس خویش الوان را
کف خود را حنا بسته چنار از محض رعناییکزین در اضطراب افکنده خوبان گلستان را
شکسته سرو بهر دست او مانند مشاطهنگار از برگ و ظاهر کرده نقش و هیئات آن را
چنار آتش ازآن سازد عیان کز غایب شوخیز تری نگار بسته سازد خشک دستان را
سپیدار از حریر لیمویی وز حله اصفربسی شرمندگی آورده خورشید درخشان را
نه برگ توت کز مومست کرده نخل بندیهاز صنعت نخل بند دهر زیب باغ و بستان را
بدان هیأت که طوبی را تو گویی برگ‌ها رستهز شکل ثابت و سیار حسن باغ رضوان را
چمن از برگ رمان شعله افروزد ولی سازددرو اخگر مثال حقهای لعل رمان را
بهر یک حقه بینی صد هزاران لعل رمانیاگر آری برون زان حقه گوهرهای پنهان را
ز رشک از قطره‌های خون که ظاهر کرد ازو گردونهمانا گر همان دم کرده خون آلوده پیکان را
سماق آتش زده در پشته خود تا که برهاندز سرما پشته پروازان اطراف کهستان را
در اوراق رزان نقاش صنع از خامه حکمتبه روی زر ورق از رنگ لعلی ریخت افشان را
مگو لعلی مگر از باده لعلست آن افشانپی ترغیب می درین چنین فصلی حریفان را
به باغ از بلبل دستان سرا گرچه اثر نبودمغنی گو بدین مطلع مزین ساز دستان را
خزان زوراق به ز اکنون که زینت داد بستان راخوش آید سرخ رویی از شراب زرد مستان را
بده ساقی می اصفر به رنگ شعله آذرکه باشد روشنائیها می رنگین دهقان را
عجب مدفون که از جوی زرش دهقان چو بگشایدز خاک آرد برون گویی خواص آب حیوان را
چه زیبا بکر شوخی کو چو بیرون آید از پردهدرو صد پرده از کافر و شیها اهل ایمان را
چه خورشیدی که چون از مشرق ساغر شود طالعبرافروزد به شام عیش صد شمع شبستان را
وگر از روی آتشناکش افتد پرتوی در دلچو نار موسی افروزد دل ارباب عرفان را
وگر از لطف بنماید طریق مجلس‌آراییدهد آرایش فردوس اعلی بزم سلطان را
ولیکن نیک ناید جز به باغی کش خزان سازدز اوراق نجوم آساش روشن کاخ ایوان را
به برگ زعفرانی آبکش خط‌های شنگرفینشان خون اشک افتد رخ عشاق گریان را
کند برگ مرود از لعل فامی ناظران را هستمگر می در کدو آورده بود آیین بستان را
اگرچه نیست آن موسم که از گل‌ها شود گلشنچه صورت‌خانه مانی ظهور صنع یزدان را