گنج

فصول اربعه: سرطان

باز آتش خور ساخت سمندر سرطان راافروخت چو آتشکده گلزار جهان را
هم کرد عیان باد سموم آه حزین راهم ساخت بیان نار حجر سر نهان را
از شعله و دود سحر و شام جهان سوختمریخ و زحل کی کند این نوع قران را
خورشید پی شعبده‌بازی چو مشعبداز شوره و از طلق تر آراست دکان را
گلریز نگر هر طرف از خط شعاعشآتش بازی کرده همه سیرت و سان را
انجم قطرات قلعی آمده هر سودر طاس فلک تافته از خور ذوبان را
در دود مپسند از شرر کز دم فاسدگشتست عیان سرخچه اغضای دخان را
زآتش نه زبانست که از فرط حرارتکردست برون از دهن کوره زبان را
بر خاک اگر پویه زند کس نتوان یافتاز پاشنه یا خود سر انگشت نشان را
گویا کوره نار ته افتاده ز جایشو افکند به دور کره ارض مکان را
گشتست هوا شعله به بین در حجر و طینخواهی نگری اخگر و خاکستر آن را
در چشمه که جوشیده براید ز زمین آبچون جوش ز گرماست ببینش جریان را
گاه جریانش نه حبابست که گشتهپا آبله از تاب زمین آب روان را
گرما و عرق ساخته چون ماکث حماماز چین بدن پیر همه شخص جوان را
در تافته ریگش بنگر خار سم اینکبشکافته و سوخته آهوی دوان را
ورنه ز چه ناساید از جستن مفرطره داده در انفاس و وجودش خفقان را
از آرزوی شوشه یخ جا بتوان داددر سینه تفسیده لب‌تشنه سنان را
در کوزه گردون شده خورشید چو آتشذرات شرارست همی شعله آن را
آتش که زبان آوری او ز زبانه استکس عالم نی معنی آن صوت و بیان را
گویا که چو حمی شده مفرط به مزاجشکردست عیان گاه تکلم هذیان را
نز جور فلک خون شده از لعل دل کوهکافتاده ز گرما اخگر سینه کان را
آن رفت که از آتش عشق و دل محرورکس نکته سگال آمده ابنای زمان را
کز گفتن آتش به خلاف مثل اکنونسوزد که زند آبله اطراف زبان را
مانند سیه سینه شود داغ وجودشهر مرغ که بر خاک نهد جسم تپان را
شد آنکه دم صبح ز انفاس مسیحیدادی به تن خاک همی مژده جان را
آن واقعه آمد که هوا از دم مهلکزایل کند از سنگ سیه تاب و توان را
زین گرمی خورشید برست آنکه پنه ساختظل شرف رایت جمشید زمان را
سلطان فلک قدر حسین آن شه غازیکز عدل چو فردوس جنان ساخت جهان را
شاهی که ز یک کنگر قصرش به دگر یکصد ساله پریدن فکند مرغ کمان را
از چاوشیش قدر و بها کسری و جم راوز چاکریش عز و شرف قیصر و خان را
از صولت او مور تنی شیر عرین راوز شوکت او پشه و شی پیل دمان را
بذلش به خیال خرد افکنده طمع رااحسانش و از نفس طمع برده هوان را
آید چو نسیم کرم از گلشن خلقشسازد به نظر نار سقر ورد جنان را
ور زانکه شراری جهد از آتش قهرشخاکستر بی وزن کند کوه گران را
ای فیض رسانی که به جز فیض پذیریکاری نبود پیش تو یک فیض‌رسان را
هم ابر ز دست تو کند کسب کرم راهم چرخ ز خاک در تو رفعت شان را
بر کسوت عمر عدو از ماه لوایتآن آمده کز پرتو مهتاب کتان را
کو قطره خون عدوی تیغ ترا بیننادیده عقیق یمن و برق یمان را
در وادی عدل تو ز افراط سیاستکلبی است نگه دار رمه گرگ شبان را
از تربیتت سرو قدی آمده گل خددر طرف چمن چون نگری سرو چمان را
زرپاشی دستت نه چو ابر است که گاهیروشن کند از صاعقه یک سوی جهان را
کآن روز که چو مهر فشاند زر احسانپر زر کند آفاق کران تا به کران را
بر رای منیر تو چو نظاره کند مهرزایل کندش حمرت خجلت یرقان را
چون بر چمن حلم و وقار تو وزد باداز دل برد آن تازه هوایش ضربان را
آن روز که از ابر بلا قطره پیکانبارد که زند آب فضای میدان را
دو صف چو دو کوهی که بود رسته ز آهنبنمده چو برگ و شجرش تیغ و سنان را
زان کوه و جنان پشته یلان عربده آیینبینند چو در طعمه خودی شیر ژیان را
هر گرد به همچون خودی آویخته در رزمانگیخته در کینه‌وری برق جهان را
از خون که بهر سو شده چون سیل روانهصحرای وغا کرده عیان لاله‌ستان را
منقارصفت کرده ز زهر گوشه دهن بازچون میل سده خوردن خون زاغ کمان را
بر بختی کف ریز غریو خم رویینآن نوع نطاق فلک افکنده فغان را
کز جذر اصم پرده مغز از تعب رنجانگشت به گوش آمده فریاد امان را
آن لحظه اگر پاشنه بر ران سبک خیزجنبانی و تحریک زنی کوه گران را
زانسان فرع اکبر از آفاق برآیدکافلاک به خود یابد از آن ورطه زیان را
هر سوی که روی آوری گر خصم بود کوهچون کاه چه قوت بودش حمل جنان را
در یک نفس آثار نماند ز اعادیچون از اثر برق خس باد پران را
کار عدو و رزمگه آورده فراهمتابی چو سوی بزمگه عیش عنان را
کج کرده به فرق سر خود تاج کیانیز اقبال قدم زیب دهی تخت کیان را
ملکی که ز شاهی بگرفتی به گداییبخشی چو دهی جلوه کف ملک‌ستان را
اندر خور بذل و کرمت نقد رسانینبود به یقین حوصله نی بحر و نه کان را
یابد ز سها تا فلک اعظمت احسانیعنی ز عطا مایه دهی خرد و کلان را
رد بزم نوال تو دو قرصند مه و مهرچون پهن کند خادم احسان تو خوان را
وین طرفه که در دور تو محتاج نه سایلتا بشکند از خوان جنین نان جنان را
زان رو که گدایان سر خوان تو بخشندبسیار به شاهان ز چنین مایده نان را
دین‌داری‌ات آن گونه که یک نکته که گوییبالخاصیه سازی چو حرم دیر مغان را
شاها چو ز اول به دو صد عیب خریدیاین بنده بی‌فایده هیچ مدان را
بهتر ز توام کس نشناسد ز بدو نیکاز نیک و بد من چه یقین را چه گمان را؟
نشنیدنت اولیست ز تعریف و ز تعریضاندر حق من نکه بهمان و فلان را
از عیب و هنر هرچه تو گویی که جنانیمن بنده قبول از دل و جان کرده همان را
تا در سرطان از اثر گرمی خورشیدخورشیدوَشانند خریدار کتان را
بادا همه مأمور تو وز مخزن لطفتآماده کتان در سرطان خلعتشان را