گنج

فصول اربعه: دی

ز خرگه فلک آتش نهفت دود سحابدرا به خرگه و آتش فروز از می ناب
نمونه بهر مشمع نمود قوس قزحپی لفافه خرگاه آسمان ز سحاب
اگر نه ابر لفافست بهر خرگه چرخز تار قطره چرا هر طرف کشید طناب
ز بسکه سیم فشان گشت ابر سیمابیز سیم برف زمین شد چو قلزم سیماب
ز بحر دی اگرت آرزو بود در عیشبیا و کشتی دریای لعل را دریاب
شهیست گلخنی از شعله وز خاکسترکه هست آن یکش الطایی این دگر سنجاب
به سوی مغرب نارد شدن ز مشرق مهراگر نیفکند از ابر پل به روی خلاب
درامدن به رکابست و بردن سرمادر فنا شده گویا به پای خلق رکاب
هوا خزیده ز گرما در آهنین گنبدبه روی آب که یخ بسته قبهای حباب
مگو حباب که از شدت برودت دیچو فرش سیم شده سطح مهره گرداب
فروغ عارض خوبان به گاه یخمالهبود چو بر فلک آب رنگ نور شهاب
چو بوم شعله شود پر زنان ز شدت بردز گال وار درو اوفتند خیل غراب
ز بس بیاض که بر چشمها رسید از برفبسان سرمه عزیز آمده سواد تراب
مگوی سرمه که چون مشک ناب خاک سیاهبزیر پرده کافور گون شده نایاب
ز پرده بین که سرشتست عنکبوت آساکه در دهانش همه تار سیم گشته لعاب
به لرزه جثه مفلس ز شوق آتش تیزمشابه دل مخمور از هوای شراب
شده چو جرز اصم گوش مفلسان ز سماعکه دو کتف شده بر رهگذار گوش حجاب
به جسم شخص تحرک نمانده جز لرزهچو میت متحرک ز قدرت وهاب
در آب ماهی بی حس چو میخ رفته به خاکبه خاک مار فتاده بسان بسته طناب
گذشته چون ملخ از پشت هر طرف زانوهر آنکه بوده بهم دست سای همچو ذباب
چو دیده شعله به رنگ پر ملخ جستهدرو بسان ملخ کرده خویش را پر تاب
درون حلقه چشم اشک بسته چون عینکولی به چشم ازان نی فروغ کسب و نه تاب
ز باد قاتل دی مرده آتش زردشتکه گشته از دم عیسیش زندگی نایاب
درین زمان که ز سوراخ سوزنی صرصرچنان وزد که شود زو بنای عمر خراب
چو نار خانه طلب کن گرفته روزن اودرو چو دانه اش اخگر چو آب او می ناب
مغنیی و حریفی و ساقی دلکشکزین سه چار نیاید عدد فزون به حساب
نشاط کن که مغنی ادا کند این شعربیاد مجلس شاهنشه رفیع جناب
که ای ز عارض و لب گاه میل بزم شرابدر آب ساخته آتش عیان در آتش آب
به غیر روی و دهانت ندیده کس ذرهدرون دایره آفتاب عالمتاب
گه خرام قدت گو بیا معاینه بینهر آن کسی که ندیدست عمر را به شتاب
نقاب مانع نور رخ تو نیست که نیستچهار پرده گردون بافتاب حجاب
کشم خیال ترا رشتهای جان بستهز بهر وصل همینم مرتب است اسباب
چو راه چشم ببستم به پاره های جگردرون خیال رخت مانده بود و بیرون خواب
به بوی وصل نهد رو به درگهت فانیچنانکه اهل عبادت به گوشه محراب
میسر ار شودم رو به درگه شاهینهم که کحل مرا دست خاکش از همه باب
به کلک صنع ابوالغازیش لقب گشتهلقب که گفته قضا کان احسن الالقاب
نجوم کوکبه سلطان حسین دریادلکه بحر رفعت او را فلک شدست حباب
سپهر چتر معلاش را به ته سایهچرا که قبه او گشته مهر عالمتاب
نجوم رخش سبگپاش را به نعل سیامچرا که پویه او را سپهر گشته تراب
زهی به پایه رفعت ترا مکان جاییکه لا مکانش چو تحت الثرا شده به حساب
خهی بذوره حشمت ترا محل اوجیکه عرش گشته به خاک حضیض او نایاب
سمند عزم ترا سرعت آنچنانکه بطونموده چرخ سریعش چنانکه خربه خلاب
رکاب حلم ترا آن ثبات کندر چشمنموده ارض کرانش چو آسمان بشتاب
ز دست جود تو شد بحر و کان چنان خالیکه کوه توده خاشاک گشته بحر سراب
ز لطف عام تو گر نیک و بد جهان منعمکه کس سوال نیابد به صد هزار جواب
نسیم گلشن خلق تو چون وزید به روحدم مسیح نموده چو دود نار عذاب
شرار شعله قهرت چو جسته جرم سپهرهزار برق بلا کرده بر زمین پرتاب
شده ز تیغ تو ویران عمارت تن خصمشود چنانکه عمارت ز آب تیز خراب
دل عدوت ز پیکان ناوکت مردهچنانکه شعله نار کهن ز قطره آب
ز سهم تیر تو فتح هزار حصن حصینبلی غمام ز باران نموده فتح الباب
پی فزونی عشرت به بزم حشمت توکه آن ز مد کمانچه است یا نوای رباب
فلک ز گیسوی ناهید بندد آنرا مویقضا ز پر ملایک باید دهد مضراب
سپهر قدر تو بحری که بهر غرقه خصمبود هزار چو گردون دایرش گرداب
دران زمان که ز باد فتن غبار بلاکشد نقاب به رخسار مهر عالمتاب
غریو کوس دغا آن قیامت اندازدکه بگسلند ز هم اشتران چرخ طناب
دو صف بهیأت دو کوه آهن از پی قتلکه رسته در وی از تیغ و نیزه صورت غاب
پی شکار تذرو حیات و طوطی روحپرد خدنگ ز زاغ کمان به بال عقاب
درم بسکه ملک عدم رسد از گرزچو بر بشیزه جوشن زنند چون ضراب
بسان تیغ همه از فواد خون لیسندچنانکه گاه غذا از جگر زبان ذباب
چو حمله جانب خصم آوری در آن ساعتکشیده تیغ ز ظل لوای فتح مآب
چنان ز جا رود از صد مه تو صف عدوکه کوه خار و خس از پیش تندرو سیلاب
وزد نسیم ظفر بر لوای منصورتبهر طرف که توجه کنی برای صواب
ظفر پناه سپاه ترا بهر جملهندای فتح مبین بشنود ز غیب خطاب
ز رزمگه چو بایوان بزم رانی رخشهزار کسری و کیخسروت روان به رکاب
درون قصر فلک رفعت جهان آرانهاده بزم کیانی کنی چو میل شراب
یقین که در خور آن رزم باشد این بزمتکه دور چرخ ندیدست مثل هر دو به خواب
به سعی هر چه ز شاهان گرفته باشی ملککنی عطای گدایان به مدح بی اطناب
همیشه تا به شتا پوشد ابر کافوریز برف پره کافور گون به جرم تراب
به مجلس می کافور طبع مشکین عطربه عیش باد مقوی به رنگ لعل مذاب
هزار بار جوانمردیت چو برمک و طیهزار سال جوان بختیت چو عهد شباب