شمارهٔ ۶
آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شدگمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد
داد بداد خلق را، خورد فراغ و خواب شددشمن او ز رشگ این دشمن خورد و خواب شد
هست تصرف قضا، منصرف از جناب اورسته شد از قضای بد، هر که در آن جناب شد
خصم گه سئوال او، داد جواب همسرانخانه خوان دولتش، در سر آن جواب شد
هست به نزد بندگان، خط و خطاب او رواننامور آنکس است کو، لایق آن خطاب شد
هر که غبار لشگرش، دید به گاه تاختنکرد یقین که در جهان، خاک محیط آب شد
باز نمود دولتش راه صواب خلق راهر که بگشت از آن نسق، بر ره ناصواب شد