شمارهٔ ۷ - در مدح ابوالهیجاء فخرالدین خاقان اکبر منوچهر بن فریدون شروانشاه
شب نباشد که فراق تو دلم خون نکندوآرزوی تو مرا رنج دل افزون نکند
هیچ روزی نبود کانده شوق تو مرادل چو آتشکده و دیده چو جیحون نکند
مژه بر هم نزند دیده من هیچ شبیتا به خون خاک سر کوی تو معجون نکند
هر کجا عشق من و حسن تو را وصف کنندهیچ عاقل صفت لیلی و مجنون نکند
سایه زلف تو چون فر همایست به فالاز چه فال من دلخسته همایون نکند
زلف چون مار تو آسیب دهد لعل تو راگر بر او نرگس جادوی تو افسون نکند
گرچه لعلت به وفا وعده بسی داد مرانکند وعده وفا تا جگرم خون نکند
چشم شوخت به جفا کشت مرا، پس لب توکی کند درحق من سعی گر اکنون نکند
گرچه در دایره عشق تو جان در خطر است(فلکی) را کس ازین دایره بیرون نکند
نه خطا گفتم جان بر خطر آنراست که اوخدمت شاه (منوچهر) فریدون نکند
خسرو شروان خاقان بزرگ آنکه خردپیش قدرش صفت رفعت گردون نکند
خسروی کو نکند قصد دیاری که به تیغخاکش از خون خالف چو طبرخون نکند
صد یک آنچه کند هیبت او با تن خصمبا گلستان به زمستان مه کانون نکند
شه فریدون که به فر کار جهان ساخت چنانجز منوچهر فریدون به فریدون نکند
تیغ او خاک چو دریا کند از خون عدوجز چنین شه به چنان تیغ شبیخون نکند
خود کجا روی نهد شاه گه کین که به سمکوهکن باره او کوه چو هامون نکند
کف او بس نکند بخشش تا مرکز خاکاز خزائن به عطا پر زر مخزون نکند
مشکلی حل بکند خاطر او گاه سئوالکه اگر جان بکند و هم فلاطون نکند
مایه جان چو توان یافتن از خدمت اومرد فرزانه به جان خدمت او چون نکند
او کند کار جهان راست نه گردون که هر آنچتیغ سلطان بکند خامه گردون نکند
ای فلک قدری کز صدر فلک مهر منیردل خود جز به کف مهر تو مرهون نکند
ملک ساکن نشود تا فلک از روی خطابخطبه نام تو در خطه مسکون نکند
خصم خواهد که چو تو راست کند ملک ولیکعقل جز سخره بدان مدبر ملعون نکند
کفک صابون چو تف خور نکند جامه سفیدکاثر قرصه خور قرصه صابون نکند
هیچ سر با کف پای تو مقابل نشودکه ورا با فلک اقبال تو مقرون نکند
هر که کین تو قرین دل او شد نرهدتا قران فلکش همسر قارون نکند
نه به بدری برسد هر که هلال تن خویشپیش بالای الف ار تو چون نون نکند
خاک را گر ز پی عز وجودت نبودفلک از قوت خود محمل مسحون نکند
حاتم طائی اگر زنده شود نقد کرمجز به میزان دل و رأی تو موزون نکند
گر نباشد ز برای شرف عیسی کسپوشش سم خر از اطلس و اکسون نکند
جز تو کس دست و دل ما به سخا و به سخنپر زر کانی و پر گوهر مکنون نکند
بنده بر جان و دل و بر خرد و خاطر خویشجز ثنای دل و بازوی تو قارون نکند
سر نظم سخن ار نه پی مدح تو بوددر ضمیر دل خود مضمر و مضمون نکند
خسروا روزه شد و عید طرب روی نمودعاقل امروز طلب جز می گلگون نکند
بر همه خلق جهان دیده ماه شب عیدجز به فر تو فلک فرخ و میمون نکند
عادت عید چنانست که خرم نشودتا بعیدی دل خصمان تو محزون نکند
گر خورد شهد و شکر خصم تو الحق که ورادر تن الا اثر حنظل و افیون نکند
تا ز بخت بد واز اختر واژون به مدارفال کس گردش افلاک همایون نکند
باد چونانکه فلک حاسد و بدخواه تو رابهره جز بخت بد و اختر واژون نکند