گنج

شمارهٔ ۱۶ - قصیده

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: ام۲۹ بیت
دادگرا ملک را هم فلک و هم قوامتاجورا بخت را هم شرف و هم نظام
عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدرساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام
بسته ببندش سپهر اشهب زرین جناحکرده به داغش جهان ادهم سیمین ستام
خاک درش را ز عرض سجده گه شرق و غرببارگهش ماه بار، شاه ره خاص و عام
در اثر لفظ او مایه کشف الصدوردر نظر رای او معجز یحیی العظام
از رقم رای او هیأت افلاک رابر کرهای عظیم دایره های عظام
ای کمر آسمان بسته به خم کمندوی جگر اختران خسته به زخم سهام
نعل ستور تو را تاج شه شام شومپای سریر تو را فرق شه روم رام
حکم تو را زیر دست چارحد و شش جهتفر تو را زیر پای هشت در و هفت بام
هور به نصف النهار بر درج اوج خویشقامت رای تو را تا حد نصف القیام
گر به تناسخ شوند زنده به دوران توسام و جم اندر جهان با حشم و احتشام
حال کند جان نثار بر سر جام تو جمزود کند سر فدا بر سم اسب تو سام
خصم به شطرنج کین با تو ببسته گروداده به هر سو برش دولت تو شاه فام
گر دم افعی جذاب دفع کند چون فکندرمح چو افعی تو بر تن خصمان جذام
گرد رکاب تراست خدمت حبل المتینخاک حریم تراست حرمت بین الحرام
نیست عجب گر کند خلق به طوع و به طبعگاه بدین اجتهاد گاه بدان اعتصام
چرخ ز ایوان تو در طمع ارتفاعدهر ز دیوان تو در طلب اهتمام
از پی فرخندگی بر سر دنیا و دینفر همایون تو گشته همای همام
چرخ چو زیر تو دید قله فربه چو برقگفت جهان را متاز ابلق لاغر جمام
دایره گردی که داد نقطه موهوم راهمچو خط و سطح و جسم گردش اوالتسام
تنگ بر هنگ او پهنه سهل الاممپست بر دست او نسبت صعب المرام
هیکل او در مصاف کشتی دریا رکابپیکر او در نبرد صرصر آتش لگام
در تک او روز جنگ هر دو جهان یک وجببا سم او گاه سیر هفت زمین نیم گام
گرد سم او ببست چشم زحل را سبلباد تک او گشاد مغز فلک را زکام
هست اثیر و محیط پیکر او، کآوردگه تف آتش ز سم گه کف دریا ز گام
ای رقم کین تو آتش و حاسد حطبوی اثر خشم تو دوزخ و دشمن حطام
موسم نوروز تو یافت به آثار سورخاصیت پرغموم نزد خواص و عوام
باد همایون به تو سال نو و روز نوعمر تو زان بر مزید عز تو زین بر دوام
داد ز طبع چو آب خاطر چون آتشماین سخن گرم را زین غزل تر قوام