ترکیب بند در رثاء سلطان یعقوب
چه شد یا رب که خورشید درخشان بر نمی آیدقیامت شد مگر کان ماه تابان بر نمی آید
نمی گردد نمایان اختری از برج زیباییفروزان اختری از برج احسان بر نمی آید
گلی از جویبار زندگانی کس نمی چیندگیاهی از کنار آب حیوان بر نمی آید
نسیم نا امیدی می وزد از گلشن عالمدم خوش از نهاد نوع انسان بر نمی آید
چمن پژمرده و گل خشک و بی جان لاله و نرگسبجز بوی فنا از نخل ارکان بر نمی آید
هوای جانفزا از هیچ گلشن بر نمی خیزدغبار هستی از صحرای امکان بر نمی آید
نباشد آدمی را چاره جز افتادن و مردنکه می بیند چنین روزی که از جان بر نمی آید
ز مجلس بر نمی آید صدای مطرب خوشخواننوای عندلیب از طرف بستان بر نمی آید
شراب لاله گون ساقی بجام زر نمی ریزدخروش ارغنون از بزم سلطان بر نمی آید
بنعش آراستند امروز تخت و تاج را بینیدسر تابوت بر افلاک شد معراج را بینید
که گفت ای آتش جانسوز کاین بی اعتدالی کنز آب زندگانی ساغر جمشید خالی کن
چرا ای باد بر هم می زنی دریای هستی رادگر گر می توان عالم پر از عقد لآلی کن
چه رستاخیز بود ای باد کاین بی قوتی کردیتو دانی بعد ازین اظهار صنع لایزالی کن
دگر ای ماه از بهر که عالم می کنی روشنچه بدرست این نهان شو از نظر چندی هلالی کن
عروس دهر چون این بی وفایی کرد با مردمبیارا خویش را و بعد ازین صاحب جمالی کن
سزای جام فغفوری نیی ای چرخ دون پرورشراب تلخ داری جمله در جام سفالی کن
ملالی داشتی تا بود شاه عادلت حامیچو او رفت از میان انگیز ظلم و بی ملالی کن
بهر روزت یکی در دام می آرد به صد حیلتکنون بگذار این شیری و یکچندی شغالی کن
بسی بیداد کردی ای فلک اما نه زین بدتربظلم رفته کس دادی نداد و فکر حالی کن
جهان تاریک شد چشم و چراغ اهل عالم کوخداوند جهان یعقوب ختم نسل آدم کو
بدود مشعل ماتم فروغ مهر و مه بستندبرای سایه ی شهزادگان چتر سیه بستند
مگر اقصای عالم کربلا شد در عزای شهکه شیران پرده ی دل بر علمهای سپه بستند
بتخت جم نمیگنجید ذات قهرمان الحقبعزتخانه ی عرش مجیدش تکیه گه بستند
تعالی الله زهی مشهد که تا این بقعه شد پیدامغان و عابدان درهای دیر و خانقه بستند
بسی شستند دست از جان که در فوت چنین شاهیسراسر آب شد دلها که بر عمر تبه بستند
اجل حکمت نمیداند فغان زین دشمن جانیکه آمد بر سر کار خود از هر جا که ره بستند
نمیگردند سیر از خون مردم قابضان گلگدا بودند و همت هم بکار پادشه بستند
بعمر داده راضی باش و ملک جاودان کم جوکه آب زندگانی بر سکندر زین گنه بستند
بعشق شاه جان دادند یکسر بنده و آزادچه پیمان بوده و کاین راستان کج کله بستند
شه عالم شد و خیل سپه یکباره با هم بردمه از افلاک رفت و ثابت و سیاره با هم برد
منم یا رب که در خواب آن گل سراب میبینم؟چه می بینم من بیخود مگر در خواب میبینم
چه نخلست این که از پیش نماز خلق میخیزدچه شمعست اینکه جایش گوشه ی محراب میبینم
چه ناهمواریست این، وه که در خیل پریرویانهزاران گیسوی پرتاب را بی تاب میبینم
مگر سرو روان بشکست و گل از باغ بیرون شدکه گلگشت پریرویان چنین در خواب میبینم
چنان شمعی کزان چشم و چراغ خلق روشن بودهمه شب تا بروزش خفته در مهتاب میبینم
مسیحم همدم دل بود و میمردم چه باشد حالکنون کاین مشت خون را در کف قصاب میبینم
درین مجلس که از نو چرخ بی بنیاد میسازدبجای باده خون در ساغراحباب میبینم
بطوفان داد عالم را نم پیراهن یوسفجهان از گریه ی یعقوب در غرقاب میبینم
شهنشاه از جهان بگذشت تاج و تخت بیکس ماندعلی فرمود مجلس خالی از احباب میبینم
مسیحا گو بماتم چشمه ی خورشید را تر کنخضر گو آب حیوان را بریز و خاک بر سر کن
دل پیر و جوان صد پاره سرو و گل چه کار آیدجهان پرآه و افغان ناله ی بلبل چه کار آید
بماتمخانه یی هر خوبرویی موی خود برکندچرا روید بنفشه دسته ی سنبل چه کار آید
بنای عشق درهم شد چه سود از عشق مهرویانخم زلف سیاه و حلقه ی کاکل چه کار آید
گره شد در گلویم های و هوی گریه ای ساقیدهانم نوحه بست از تنگ می قلقل چه کار آید
نمی مانند باقی جزو و کل در عالم فانیچو باشد اینچنین تعیین جزو و کل چه کار آید
کجا درمان شود درد اجل پیمانه چون پر شدچو زور سیل بیش از پیش گردد پل چه کار آید
سیه پوشد فلک هر شام چند این اطلس گلگون؟چو ابرش ماند بی صاحب لجام و جل چه کار آید
خموش ای عندلیب امسال اگر همدرد یارانیریاحین سر بسر در خاک، این غلغل چه کار آید
بهاری اینچنین گریان و عالم در پریشانیسرود نوحه گو، مطرب درین نوروز سلطانی
کجایی ای فدای جان شیرین جرعه خوارانترفیق این سفر ورد و دعای هوشیارانت
کجایی ای چو آب زندگانی از میان رفتههمه تشنه بخون یکدگر خنجر گذارانت
تو رخش عمر ازین آرامگه راندی و از حسرتبکوه و دشت وحشی و حزین چابک سوارانت
مگر آید قیامت ورنه تا زین خواب برخیزینمیماند چراغ دیده ی شب زنده دارانت
تو آن درد آزموده خسرو صاحبنظر بودیکه دل درد آمدی گاهی بآه دلفگارانت
تو بر اوج شرف رفتی و ما چون ذره سرگرداننه این بود آفتاب من، قرر بی قرارانت
بسیر آن جهان یا رب چه مشکل آشنا دیدیکه شد بیگانه در چشم خدا بین گلعذارانت
گرفتی دامن مقصود و رفتی از میان بیرونتو عیش جاودان کردی و در خونابه یارانت
بروی مطرب و ساقی کشیده باده ی باقیغنودی مست و بی پروا زجان افشان یارانت
تو رفتی از نظر اما نمیماند اثر پنهانحقیقت کار خواهد کرد اگر پیدا اگر پنهان
زهی هم در جوانی سوی حق آورده روی خودگذشته در اوان عز و ناز از آرزوی خود
ترا زیبد که عمری با همه کس مهر بنماییچو خورشیدت نباشد میل دل یکذره سوی خود
زهی آیینه ی گیتی که در گیتی چو جام جمنبیند با وجود سلطنت گرد عدوی خود
که دارد اینچنین علمی که با آن عشق روزافزوننگنجد در کفن از غایت شور و غلوی خود
در آتش تا قیامت همنشینان از دریغ و حیفتو با خود در بهشتی همچو گل در رنگ بوی خود
درین عالم کسی به از تو داد عیش و مستی داد؟در آنجا نیز خواهی همچنان بودن بخوی خود
غبار هستی از دامن چه مشتاقانه افشاندیبآب زندگی کردی تو الحق شست و شوی خود
تو آن خورشیدوش بودی که با ذرات خوشنودیهمه عالم نکو دانستی از خلق نکوی خود
فلک بزم ترا دربست اما قدر خود بشکستکسی هرگز نزد زینگونه سنگی بر سبوی خود
دریغا زود هم با اصل خود پیوست بدر توتو در دین بس گران بودی ندانستند قدر تو
که دانستی که در دهر این ستم مشهود خواهد شدفلکرا شاهکاری اینچنین موجود خواهد شد
باشک آتشین خواهد بدل شد آب حیوانمسرود نوحه بر جای نوای عود خواهد شد
لباب جام عشرت دست چون میداد میگفتمنباید خورد ازین شربت که زهرآلود خواهد شد
جهان گو تیره شو از آه سرد ما نمیدانیکه چون آتش کنند از هر کناری دود خواهد شد
زنامقبولی خود دور وحشی شد چنین بهترکه تا صد سال دیگر همچنان مردود خواهد شد
بمرگ خویش مشتاقم امان از کس نمیخواهمچه سود امروز یا فردا که دیر و زود خواهد شد
بسودای جهان تا میتوانی در مرو آسانکه سودش در زیانست و زبان در سود خواهد شد
زمان گر بد شود به از حساب صبر چیزی نیستنپنداری که او را طالع مسعود خواهد شد
زبیداد فلک تا کی زهر آب آتش انگیزیدعایی کن فغانی عاقبت محمود خواهد شد
بحمدالله که باز از عدل یعقوبی جهان پر شدبنای خطبه ی شاهی بنام بایسنغر شد
الهی نصرتش ده تا زعالم داد بستاندمراد دل تمام از بنده و آزاد بستاند
زچندین پادشاه نامدار این یک خلف ماندهبماند سالها تا کینه ی اجداد بستاند
چنان عالم گلستان گردد از عدلش که نتواندکسی برگی گل از کس با دل ناشاد بستاند
خداوندا سلیمانی ده این شاه پریرو راکه کام مور بخشد انتقام از باد بستاند
رسوم نظم عالم بر دل و دستش روان گردانبهر یک تخته ی تعلیم کز استاد بستاند
چنان عدلش شود حامی که وقت رفتن از بستانصبا را حد آن نبود که از گل زاد بستاند
جواب نامه ی فتحش چو خواند قاصد از دورانکلید چند گنج و کشور آباد بستاند
چنان یک روی و یکدل ساز با هم مردم عهدشکه کس را فکر آن نبود که از کس داد بستاند
وگر باشد خلافی در میان آن اعتدالش دهکه تاب از آتش و دل سختی از فولاد بستاند
الهی تا جهان باشد خداوند جهان بادادلیلش عقل پیر و همدمش بخت جوان بادا