گنج

ترجیع بند

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۰۰ بیت
ای زغیب الغیوب کرده نزولبسراپرده ی نفوس و عقول
قدسیان را بطاعت تو مدارعرشیان را بحضرت تو وصول
چارطبع از کمال حکمت تواثر و فعل کرده اند قبول
بحر و کانرا زجامعیت تونقدهای خزینه شد محصول
سبزه ها را از اقتضای قضاداده یی گه نمو و گاه ذبول
کرده یی زین میان امین انسانهم خودش خوانده یی ظلوم و جهول
تا بحدیست وحدتت با خلقکه نمیگنجد اتحاد و حلول
حیرتی داشتم درین معنیتا رسید این بشارتم زرسول
که زروی معیت و نسبتعرض و جوهر و فروع و اصول
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
چینیی در نگارخانه ی چینمجلسی ساخت همچو خلد برین
قد رعنا و صورت زیباسرو آزاد و لاله و نسرین
عارض دلفریب و حلقه ی زلفگل سیراب و سنبل پرچین
غنچه های دمیده ی خندانلاله های شکفته ی رنگین
شکل لیلی و هیأت مجنوننقش فرهاد و صورت شیرین
آب بیرنگ را بصورت رنگداده در دیده ی خرد تزیین
مابه الامتیاز این همه شکلچون شود طرح لاعلی التعیین
آنچه باقی بود چه خواهد بودباز کن دیده را و نیک ببین
این مثل را نمودم ای عارفتا شود پاک و روشنت که یقین
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
بلبلی ناله یی عجب میکرددر چمن بود و گل طلب میکرد
شام زلف بنفشه را می دیدیصبح بر روی گل طرب میکرد
بنوا آب را گره میزدبنفس باد را ادب میکرد
ناله میکرد از کرشمه ی گلگل تبسم بزیر لب میکرد
جلوه ی شاخ ارغوان میدیدوز دل خونچکان شغب میکرد
شب نمیرست از فغان تا روزروز فریاد تا بشب میکرد
غنچه میدید و تنگدل میشدبوی گل میشنید و تب میکرد
باز میجست نسبت هر یکهمه را پرسش از حسب میکرد
تا نگویی که بلبل مشتاقطلب یار بی سبب میکرد
هر چه در کارگاه امکانستپره دار جمال جانانست
آفتاب من از دریچه ی نورمیکند در هزار پرده ظهور
گه شود آتش و سخن گویدبر فراز درخت ایمن و طور
گه برون آرد از دل آتشگل سیراب و نرگس مخمور
پرتو آفتاب طلعت اوستداغ جانسوز عاشق مهجور
در طربخانه های هشت بهشتقصر یاقوت و حشمت فغفور
قدح انگبین و ساغر شیرجام فیروزه و شراب طهور
سر ما و کمند فتنه ی عشقدست زهاد و عقد طره ی حور
مست و مخمور و خفته و بیدارعشق و معشوق و ناظر و منظور
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
مبتلایی زعشق داغی داشتآتشی در دل از چراغی داشت
نوبهاران دلش زخلق گرفتکه چو مجنون هوای راغی داشت
از ریاحین و لاله در صحراهر طرف نوشکفته باغی داشت
یکدمش غنچه یی حدیثی گفتیکدمش لاله یی ایاغی داشت
چون نبودش نوای مرغ چمنناله ی کبک و بانگ زاغی داشت
بسته بر عود دل بریشم آهمیسرود و بخویش لاغی داشت
یافت در جمله رنگ و بوی حبیبوه چه روشن دل و دماغی داشت
داشت جمعیتی چنان با خودکه زخلق جهان فراغی داشت
یار میجست از زمین و زمانوز لب هر کسی سراغی داشت
هرچه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
خیز ای مطرب غزل پردازباده در جام ریز و عود بساز
هر لطافت که روی بنمایددر حضورش چراغ دل بگداز
آمد آن شاخ گل کرشمه کنانبر سرم با هزار عشوه و ناز
گره از غنچه ی دلم بگشودمهر برداشت از سفینه ی راز
کای هواخواه حسن ده روزهوی طلبگار رنگ و بوی مجاز
زیر هر پوست مغز نغزی هستمغز میگیر و پوست می انداز
نافه را مشک جوی و گلرا بویباغ را حسن و مرغ را آواز
گشته هر دل بدلبری مایلکرده هر مرغ بر گلی پرواز
چشم یعقوب و جلوه ی یوسفدل محمود و عقد زلف ایاز
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
می صافی و معاشران ظریفچمن دلکش و هوای لطیف
هر درخت گلی بوصف گلیکرده رنگین رساله یی تصنیف
همه را داده دوست جام مرادکه نکردست قطره یی تخفیف
طاق ابروی ساقیان ملیحشادی روی شاهدان حریف
کرده آهنگ پرده ی عشاقنی لاغر میان و چنگ نحیف
در سماع از نوای منطق طیرهدهد تاجدار و مور ضعیف
بزمگاهی بدان صفت که خردمیشود مست و بیخود از تعریف
مطرب از تار ارغنون طرببلبل از پرده ی ثقیل و خفیف
این نوا میزنند کز ره عشقپری و آدمی وضیع و شریف
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
داشتم لعل پاره یی من هستاز کفم ناگهان فتاد و شکست
سودم آن پاره ها بزیر قدمتوتیا ساختم بقوت دست
نور خورشید از دریچه ی صبحچون بدین خاک تیره در پیوست
دیدم آن ذره های نورانیجملگی گشته آفتاب پرست
یار خورشید و لعل پاره دلیستکه درو غیر مهر نقش نبست
تا شود ذره و بمهر رسدزیر سنگ غمش بباید خست
کی بود کی که بشکنند خمارجرعه نوشان بامداد الست
که درین صیدگاه شیر شکارزاهوی دام تا بماهی شست
کبک کهسار و مرغ دریا بارمیزنند این نوا بلند نه پست
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
باغبان از درخت چند ورقچید و در کوره کرد بهر عرق
کوره چون کار خویش کرد تمامشد لباب پیاله یی زمرق
آنچه باقی بماند از آنهمه گلپاره یی خاک بود بی رونق
عقل در شیشه ماند ازین حیرتتا کجا رفت آن گل چو شفق
رنگ زرد و بنفش و سیمابیسبز و گلگون و مشکی و ازرق
همه در نیل عشق یکرنگستهیچیک را نشد جدا زورق
از من و از تو نام عاریتستاوست باقی بذات خود صدق
گل چو رو از نقاب غنچه نمودپرده چون باز شد زروی طبق
از ره علم عین و صدق یقینگشت چون روز روشنم الحق
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست
من و ساقی و یکدو یار ندیمبر در گلشنی شدیم مقیم
ناگه از بوستان نسیمی خاستهمرهش نکهت بهشت نعیم
کیست آگاه تا بگوید راستکه چه باشد نسیم و چیست شمیم
آنکه از بوی گل شود بیخودچه کند امتیاز بوی نسیم
جان نسیمست و معنی او یارزنده دل زان نسیم جسم رمیم
چکنم حیرتی عجب دارمدلی از درد و غصه گشته دو نیم
کو نسیمی زبوستان وصالتا کنم جان و دل باو تسلیم
ای فغانی بدانکه کشف رموزنشود از تعلم و تعلیم
هر کرا جوهریست در فطرتباز یابد زفکر و طبع سلیم
که زر و لعل و لؤلؤی شهوارگوهر شبچراغ و در یتیم
هر چه در کارگاه امکانستپرده دار جمال جانانست