شمارهٔ ۹۹
باز امشبم ز لاله و گل خانه پر شدستوز آب دیده کلبه ی ویرانه پر شدست
چندان بنرگس تو نظر باختم که بازچشم ودلم ز عشوه ی مستانه پر شدست
عاشق چگونه یک نفس آشنا زندچون مجلس از حکایت بیگانه پر شدست
چون ذره عاشقان نگرانند، شمع منرخساره برفروز که پروانه پر شدست
شبها بزخم تیغ نرفتم ز کوی توامروز چاره نیست که پیمانه پر شدست
از بسکه جاودان تو بردند عقل و دینروی زمین ز مردم دیوانه پر شدست
این حال کس نیافت فغانی مگر بخوابمستی مکن که شهر ز افسانه پر شدست