شمارهٔ ۸۵
بیمار عشق را سر و برگ علاج نیستگفتم چنانکه هست حکایت مزاج نیست
این دل که در عیار وفا نقد خالص استبر سنگ امتحان زدنش احتیاج نیست
جامی که هر شکسته ازان لعل پارهای استدر دست و پا چرا فگنندش زجاج نیست
در ذات خویش هستی پروانه هم خوش استهست اینقدر که در بر شمعش رواج نیست
گویند ترک تاج کن و دردسر مکشجایی که ترک سر نبود ترک تاج نیست
این قید هستی تو فغانی بلای تستبشکن قفس که بر آزاده باج نیست